در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
میدانستم تقدیر برای من چنین رقم خورده است. راهی به جز زندگی کردن با او نداشتم و تنها روزی که فرصت یافتم انتقام تمام رفتارهایش را از او بگیرم خشم چنان بر من غلبه کرد که دست به آن کار فجیع زدم. کاری که هنوز حتی خودم باور نمیکنم که توسط من صورت گرفته باشد.« »جیسون پارکر» 21 ساله به اتهام به قتل رساندن پدرش «دونالد» دستگیر و دادگاهی شده است. او در صورت مقصر شناخته شدن به دستکم 30 سال حبس محکوم خواهد شد. وکیل جیسون سعی داشت تا ثابت کند که موکلش از مشکلات شدید روحی رنج میبرد تا شاید بتواند جرم او را کمتر کند اما آنچه که آزمایشات نشان میداد خلاف آن بود.
جیسون در کمال صحت عقل دست به کشتن پدری زده بود که همه عمرش از او نگهداری کرده و با او زیر یک سقف زندگی میکرد. «پدرم گفت پنج ساله بودم که مادرم ما را ترک کرده است. اما حرفش را باور نمیکنم. من صحنههای بسیار مبهمی از مادرم به یاد دارم و فکر نمیکنم کسی که 5 سال سن داشته باشد چنین خاطرات ضعیف و کمرنگی از مادرش در ذهن او نقش ببندد. تصور من این است که حدود 3 ساله بودم که مادرم پدرم را ترک کرده است. مطمئنم رفتارهای خشنی که در طول این سالها پدرم با من داشت را حتما با مادرم هم اجرا کرده بود. با این که گاهی اوقات خشمی سراسر وجودم را فرا میگیرد و با خودم فکر میکنم که این خودخواهی مادرم بوده که من را ترک کرده و با پدرم تنها گذاشته است اما باز هم فکر میکنم این طرز تفکر درست نیست. شاید کار درستی را انجام داد و لااقل او اکنون جدا از من زندگیای دارد که در طول سالها توانسته آن را بسازد تا از شر مردی که او را آزار میداده راحت شود. من به مادرم هم حق میدهم دلم نمیخواهد تمام قلبم را خشم و تنفر فرا بگیرد. آنچه در طول 20 سال زندگی آموختم همگی خشم و نفرت بود و دیگر نمیخواهم اینطور باشد. پدرم هرگز نخواست مرد خوبی باشد و راهش را به شکل دیگری انتخاب کرد اما من نمیخواهم اینطور باشد. من دوست دارم لااقل زمانی که از زندان آزاد شدم بتوانم زندگی درست و عادی داشته باشم. این آرزوی قلبی من است.»
پرونده جیسون پارکر پس از تکمیل شدن توسط پلیس به دادگاه ارجاع شد. طبق جزئیاتی که در این پرونده درج شده است جیسون پس از یک درگیری لفظی شدید با پدرش با شلیک یک گلوله به قلب وی مرگ این مرد 49 ساله را رقم زده است. برخورد گلوله با شاهرگ اصلی قلب سبب شد که خونریزی شدید آقای پارکر تنها چند دقیقه به طول بینجامد و قبل از رسیدن اورژانس او در سالن پذیرایی منزلش جان خود را از دست بدهد.
ماموران پلیس و نیروهای امداد اورژانس با تماس تلفنی جیسون به محل اعزام شده بودند. او پس از تلفن به پلیس از منزل خارج شد تا بهاتهام قتل پدرش دستگیر نشود. این در حالی بود که تنها چند ساعت بعد در حالی که ماموران پلیس تلاشهایی را برای دستگیری او آغاز کرده بودند جیسون خودش را به پلیس معرفی کرد و مرگ پدرش را به گردن گرفت. او عنوان کرد که پدرش مانند همه سالهای گذشته از او خواسته تا در پخش موادمخدر از جمله کوکائین به او کمک کند.
جیسون که از بردن کوکائین به منزل ثروتمندان خسته شده بود بارها و بارها به پدرش گفته بود که دلش نمیخواهد راهی را که پدرش رفته ادامه دهد. اما انگار چارهای نداشت. او نه پولی داشت تا راهش را از پدرش جدا کند و نه درس خوانده بود تا بتواند به واسطه آن از خانه خارج شود. او میدانست که چارهای جز ماندن با پدر را نخواهد داشت. ترسی که از تهدیدهای آقای پارکر در وجود او رخنه کرده بود، این اجازه را به او نمیداد که بتواند درست تصمیم بگیرد و به کاری عقلانی دست بزند. «روز سانحه مثل هر روز دیگری باهم بحث میکردیم. او بازهم مثل همیشه وقتی مخالفت مرا در همکاریکردن در پخش مواد مخدر دید عصبانی شد. این سناریو را کامل حفظ بودم. او ابتدا کمی داد و فریاد میکرد و بعد هم با من وارد بحث میشد و وقتی خوب به حرفهای من که از عصبانیت دور از ادب بود گوش میکرد، ناگهان عصبی میشد با کمربند یا هر وسیله دیگری مرا به باد کتک میگرفت. در سالهای اخیر که دیگر بزرگ شده بودم و میتوانستم از خودم دفاع کنم چندین بار جلوی این کارش ایستادم و نگذاشتم مرا کتک بزند، اما نتیجه آن از کتک خوردن بدتر بود. او مرا در اتاق حبس میکرد و تمام چیزهایی که میدانست تنها علایق من در زندگی هستند را از من میگرفت. این بود که تصمیم گرفتم این نوع مقاومت را کنار بگذارم، اما ادامه این ماجرا برایم بسیار سخت شده بود. آن روز بیشتر از همیشه عصبی بود. انگار جنسی را به یکی از مشتریانش داده بود و او همه پولی را که باید پرداخت میکرد را دلارهای تقلبی به پدر تحویل داده بود. بشدت عصبانی بود و با خودش حرف میزد و در خانه راه میرفت. وقتی تلفن منزلمان به صدا درآمد میدانستم که مشتری دیگری است که باید به او سرویس مواد مخدر بدهیم. از این کار تنفر داشتم. هر بار که وارد خانههای افراد ثروتمندی میشدم که تنها برای دقایقی تفریح حاضر بودند هزاران دلار را خرج خرید کوکائین کنند به نظرم میرسید که ما در این دنیا هیچ جایی نداریم. با پدرم بحث کردم که حاضر نیستم بار دیگر مواد مخدر با خودم حمل کنم. بهانهام هم این بود که یکی از افسران پلیس که پدر با او آشنایی داشت مرا در حال فروش مواد دیده و ممکن است که مرا زیر نظر داشته باشد، اما انگار پدر آن روز عصبانیتر از این حرفها بود. به محض شکایات من شروع به داد فریاد کرد و هر چیز را که جلوی دستش بود به سویم پرتاب میکرد.
من هم انگار عوض شده بودم. فشاری که در طول این سالها روی من بود از من پسری عجیب با رفتارهای عصبی و غیرقابل پیشبینی ساخته بود. هرچه فریاد میزد برایم عادی شده بود. گرچه متوجه بودم که آن روز با بقیه روزهای دیگر فرق دارد. ناگهان فکری به نظرم رسید میدانستم اسلحه غیرقانونی را همیشه در کاپشن خود پنهان میکند این بود که سراغ آن رفتم و آن را به سوی پدرم هدف گرفتم. وقتی به زمین افتاد انگار تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده است. هنوز به سختی نفس میکشید این بود که با پلیس تماس گرفتم و از محل گریختم. عذاب وجدان از زندگی تلخی که باید به پایان نزدیک میشد بالاخره مرا به پاسگاه پلیس کشاند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: