در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در اجتماع، آدمهای مختلف با افکار متفاوت، شغلهای مختلف و علاقهمندیهای گوناگون زندگی میکنند، بنابراین به تعداد آدمهایی که در یک جامعه زندگی میکنند، میتوان برای سینما و تلویزیون، داستان تعریف کرد؛ اما واقعیت این است که نویسندگان و کارگردانان فقط تعداد محدودی از آدمهای این اجتماع را میبینند، به همین دلیل آینهای که این هنرمندان مقابل جامعه میگذارند، فقط تعداد محدودی از آدمها و اجتماع را به نمایش میگذارد، به همین دلیل بیشتر جامعه ما و آدمهایی که در آن زندگی میکنند، در سایه قرار میگیرند. با نگاهی به چند فیلم و سریالی که در ماههای اخیر از تلویزیون یا سینما به نمایش درآمدهاند، برای این گفته میتوان دلایل محکمتری آورد.
در سالهای قبل از انقلاب، قشر پایین جامعه که لقب جنوب شهری به آنها داده میشد، بیشترین جذابیت را برای نویسندگان و کارگردانان داشتند. این قشر که معمولا گرفتار نان شب یا اعتیاد بودند، برای رهایی از این مسائل دست به رفتارهایی میزدند که برای فیلمسازان جذابیت داشت؛ مثلا آنها براحتی آدم میکشتند یا به طرف مقابل خیانت میکردند تا به این وسیله بتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند. البته در طرف مقابل این شخصیتها در همان طبقه اجتماعی، آدمهای لوطیمسلکی نیز وجود داشتند که با رفتار جوانمردانه خود، سیاهی این گروه را کمرنگتر میکردند. درواقع بیشتر آنچه اتفاق میافتاد، درگیریهای افراد متعلق به یک طبقه بود. مثلا در فیلمهایی مانند تنگنا، رضا موتوری، گوزنها، قیصر و... شخصیتهایی که متعلق به طبقه فرودست بودند، با یکدیگر به ستیز برمیخاستند و در انتها، یکی از آنها کشته میشد.
در این گونه از فیلمها، جنوب شهر به عنوان بستری مناسب برای درامپردازی دارای شخصیت و فضاسازی مناسب بود. آنچه این آثار را متمایز میکرد، تعدد شخصیتها بود که هر کدام، ویژگی خاص خود را داشتند و جالب این بود که شغلهای این شخصیتها هرچند شغلهای کوچک و به اصطلاح امروزی کاذب بود؛ اما آنها برای خود شغلی داشتند که در کنار این شغل معرفی میشدند و درواقع حرفه و شغل آنها، جزیی از شخصیتپردازی آنها به شمار میرفت.
با وقوع انقلاب، قشر فرودست بتدریج جای خود را به طبقه متوسط داد؛ طبقهای که برای رسیدن به زندگی بهتر تلاش میکرد؛ طبقهای که میتوان آن را مهمترین طبقه اجتماع امروز دانست؛ طبقه محوری که اتفاقات جامعه را شکل میدهد و بنا به گفته جامعهشناسان، این طبقه یکی از پرچالشترین طبقات اجتماعی است؛ چون تمام هدفش تغییر شرایط است و این تغییر میتواند هم در سطح جامعه و هم در سطح خانواده باشد.
در سالهای اولیه پس از پیروزی انقلاب و اوایل دهه 70، این طبقه در آثار نمایشی و تصویری خوب ظاهر و فیلمهایی مانند گلهای داوودی، نیاز، سفر، رهایی، دختری با کفشهای کتانی، سارا و سریالهایی مانند آینه، آوای فاخته، پدرسالار و... با محوریت این طبقه تولید شد؛ اما از نیمههای دهه 70، طبقه متوسط محور فیلمها و سریال ماند؛ اما بتدریج هویت خود را از دست داد و تبدیل به طبقهای شد که فقط به بهتر شدن اوضاع زندگی فکر میکرد، بدون اینکه شغل مشخص و حرفه تعریفشدهای داشته باشد. طبقه متوسط تبدیل به طبقهای شد که مقابل مرفهان میایستاد و چون آنها را کلاهبردار میدانست، تلاش میکرد حق خود را از آنها بگیرد.
اگر در دهه 60 شخصیتهای آثاری مانند نیاز، گلهای داوودی، پدرسالار، آینه، آن خانه دور است و... شغل مشخصی داشتند و تلاش میکردند در شغل خود به مرتبههای بالاتری دست پیدا کنند در آثار نیمه دوم دهه 70 و دهه 80 شخصیتهای نمایشی تبدیل به آدمهایی بیشغل شدند که مدام تلاش میکردند حق خود را بگیرند و زندگی خود را تغییر دهند. از نگاه این شخصیتها، آنچه باعث شده بود آنها نتوانند رشد کنند، نوع رفتاری بود که همطبقهایهای آنها انجام داده بودند. آنها با استفاده از هوش خود و نادیده گرفتن حق همقشریهای خود، یکشبه ره صدساله رفته، پولدار شده و توانسته بودند طبقه خود را تغییر دهند و به گروه مرفهان بپیوندند و با نام طبقه نوکیسه، زندگی خود را اداره کنند. البته این کارگردانان و نویسندگان، کمتر به سراغ این طبقه نوکیسه و کالبدشکافی آنها رفتند و بیشتر ترجیح دادند از آنها تیپهای مشخص ارائه کنند و با نمایش یک خانه بزرگ و ماشین آخرین مدل به بیننده بگویند این آدمها، همان کلاهبردارانی هستند که با نادیده گرفتن حق دیگران، به ثروت دست یافتهاند. به این شکل بود که کمکم شخصیتهای داستانی و نمایشی، شغل و حرفه خود را در فیلمها و سریالها از دست دادند و لوکیشنها بیشتر به آپارتمانها و فضاهای بسته تبدیل شدند؛ چاردیواریهایی که فضای عمومی شهر را به نمایش نمیگذارند.
اگر سریالهایی مانند پدرسالار در ذهن مخاطبان ماندگار شدند، به دلیل نوع پردازش شخصیتها و فضاسازی مناسب بود. بیشتر افراد خانواده تاکسیدار بودند و از این راه امرار معاش میکردند. این شغل برای شخصیتهای سریال، سایه روشنهایی ایجاد میکرد که بیننده با بخشی از این رنگها ارتباط برقرار میکرد و آن را از آن خود میدانست. در سریالی مانند پدرسالار، محلهها به نمایش گذاشته میشد و شخصیتها با عبور از این محلهها، بخشی از جامعه را به تصویر میکشیدند؛ محلهای که افراد مختلف با شغلهای مختلف در آن زندگی میکردند و بنا به تفکر خود روی زندگی بقیه هم تاثیر میگذاشتند؛ اما آنها بسادگی یکدیگر را متهم به کلاهبرداری نمیکردند، مثلا بقال سر کوچه معمولا از همه چیز محله خبر داشت. بقالی مکانی بود برای رد و بدل شدن بسیاری از اطلاعات افراد محله. اکنون نه بقالی و نه حتی سوپرمارکت در داستانها دیده نمیشوند. نادیده گرفتن این گونه مکانها، قصهها را بیشتر مقید چاردیواری میکنند. اکبر خواجویی، کارگردان سریال پدرسالار با پیشینهای قابل قبول امسال سریال پس از سالها را به پخش تلویزیون رساند؛ اما این سریال نتوانست موفقیت سریال پدرسالار را تکرار کند؛ چون در این سریال، رنگپردازیای که در پدرسالار وجود داشت، دیده نمیشد. علیاکبر معمار بود، یعنی صاحب شغلی بود که در آثار تلویزیونی کمتر به آن پرداخته میشود؛ اما به جای اینکه با شغل و حرفه خود رنگ بگیرد، در چارچوب روابط عاطفی گیر کرده بود؛ روابطی که او را مانند دیگر شخصیتهای یک دهه اخیر به دام تکرار انداخته بود و خواجویی نتوانسته بود از علیاکبر، چهره جدیدی به مخاطب ارائه کند.
اگر به سریالهای پرطرفدار یک سال گذشته نگاهی بیندازیم، میتوانیم ضعف بیهویتی را در بیشتر شخصیتهای آنها ببینیم. برای نمونه سریال ترانه مادری که سال گذشته از تلویزیون به نمایش درآمد و طرفداران بسیاری هم پیدا کرد، با 2 نوع شخصیت داستان خود را پیش میبرد؛ شخصیتهای سیاه که کلاهبردار بودند و شخصیتهای سفید که تلاش میکردند حق خود را حفظ کنند و آنچه را که به یغما برده شده بود، از دست کلاهبرداران بگیرند. شخصیتی مانند فرخنده هرچند بظاهر معلم بود؛ اما شغل او فقط در کلام معنا پیدا میکرد و حرفه معلمی در شخصیتپردازی او تاثیری نداشت، همچنانکه شغل برادر او که کفشفروشی بود، نتوانسته بود به او کمکی نماید تا بتواند شخصیت خود را باورپذیرتر کند. حتی سازندگان این اثر تلاش نکرده بودند برای مغازه کفشفروشی او طراحی و فضاسازی مناسبی انجام دهند. او در یک اتاق دربسته که معلوم نبود چه جور جایی است، مشغول به کار بود... در اصل شغل مهم شخصیتهای داستان سریال ترانه مادری، کلاهبرداری بود.
در سریالی مانند روز حسرت هم همین اتفاق افتاد. در این سریال در ظاهر شخصیتها شغل و حرفه داشتند؛ اما وکیل بودن شخصیتی مانند نرجس به بیننده کمکی نمیکرد تا او با شخصیتهای چندلایه و یا فضاهای جدیدتری آشنا شود. دفتر کار او یک طبقه آپارتمان شیک بود و خودش هم زنی کاملا معمولی بود که تصمیماتش با زنی معمولی فرقی نداشت. آقارضا، شوهر او هم در ظاهر کارخانهدار بود؛ اما کارخانه و روابط او به یک اتاق محدود شده بود؛ اتاقی که میتوانست هر جایی باشد. آنچه در سریال روز حسرت مهم بود، باز هم همان قضیه مراقبت از کلاه بود که رندی آن را برندارد و با خود نبرد.
این روزها، سریالهای زیادی از تلویزیون در حال پخش است؛ سریالی مانند سایه تنهایی که با محور قرار دادن زندگی کاری و حرفهای پزشکان، خواسته است فضای جدیدتری را به مخاطب ارائه دهد؛ اما نتوانسته در این کار موفق شود، چون بازهم درگیر مسائلی شده که سالهاست گریبان داستانهای تلویزیونی را گرفته است؛ مسائل خانوادگی که مهمترین آنها، اختلاف بین زن و شوهرها و طرح مسالهای به نام طلاق است. فضای بیمارستان میتواند با خود، شخصیتهای جدیدی را به قصه بیاورد؛ اما سریال سایه تنهایی بسادگی از این آدمها عبور کرده و با محور قرار دادن زندگی خانوادگی پزشکان بازهم به چاردیواری خانهها و قصههای تکراری آنها بسنده کرده است.
سریال رستگاران ساخته سیروس مقدم را این روزها مخاطبان زیادی پیگیری میکنند. آنها هر شب منتظر ساعت 11 میمانند تا با سرنوشت شخصیتهای این سریال اجتماعی بیشتر آشنا شوند؛ اما واقعیت این است که مقدم با تمام تجربهای که در زمینه ساخت سریالهای اجتماعی دارد، در این سریال هم نتوانسته است به شخصیتهای اثر خود هویت ببخشد. بنابراین بازهم دامنه داستان خود را به مساله کلاهبرداری محدود کرده است. هیچکدام از شخصیتهای سریال رستگاران حرفهای ندارند که در کنار آن، شخصیت مشخصی را برای خود تعریف کنند. پرویز شایسته، پولداری است که هنوز بیشتر شخصیت او افشا نشده است؛ اما آنچه میدانیم این است که او با زدوبند به پول زیادی دست پیدا کرده؛ اما اکنون یک فرد تیزتر از او پیدا شده و کلاه او را برداشته و او تبدیل به شخصیتی ورشکسته شده است. بابک، پسر او حرفه و شغل مشخصی ندارد و چون نمیتواند زندگی خود را اداره کند، آویزان پدر است. همسرش هم خانهداری خوب و بااخلاق است. دختر پرویز، رویا بظاهر دانشجو است؛ اما بین او و یک دختر خانهدار کمسواد، فرق زیادی دیده نمیشود. همایون، خواهرزاده شایسته را میتوان کلاشی دانست که به مفتخوری عادت دارد و کلاهبرداری و دروغ گفتن راه و رسم اوست. کاوه هم بیکار و آویزان شایسته است و میخواهد با گرفتن انتقام از عموی خود، ثروتی را که پرویز شایسته از او گرفته، تصاحب کند. خجسته، دوستش، آرزو، هاشمآقا، قنبر خانم و بقیه شخصیتهای این سریال هم هیچکدام شغل مشخصی ندارند و معلوم نیست از کجا امرار معاش میکنند. مگر نه این است که کسب و کار آدمهای یک قصه، خط زندگی آنها را مشخص میکند؛ اما براستی چرا هیچکدام از این کاراکترها، راه امرار معاش مشخصی ندارند و بیشتر شبیه مفتخورها هستند. یعنی جامعه ما به این شدت بیهویت شده است که افراد آن دائم مترصد هستند تا بتوانند با تجاوز به حقوق دیگران، امور زندگی خود را بچرخانند؟
جامعه پر است از طیفهای مختلف آدم که هر کدام بنا به تفکر خود با زندگی درگیر هستند. برخی براحتی از کنار آن میگذرند و برخی دیگر با سختی، روزها و شبها را سپری میکنند؛ اما مردم دارای هویت هستند. برای زندگی تلاش میکنند و میخواهند شرایط زندگی را بهتر کنند. یک رفتگر یا یک بنا و نانوا باید همان قدر در آثار نمایشی سهم داشته باشد که مثلا وکیلی که در دفتر کار خود نشسته است و روزانه با پروندههای مختلف سر و کار دارد. هنر سینما و رسانه تلویزیون آینه جامعه است؛ اما اگر این آینه از غبار پاک نشود، چهره محو و مخدوشی را به نمایش میگذارد که باور کردن تصاویر آن کار چندان راحتی نیست؛ اما امروزه در این آینه، تصاویر مخدوش بسیاری به چشم میخورند، مثلا چرا باید همه ثروتمندان جامعه و مرفهان، کلاهبردارانی شیادصفت باشند؟ چرا در این آثار، کمتر صاحب مکنت و جایی به تصویر کشیده میشود که با زحمت به ثروت دست پیدا کرده است؟ چرا بازاریان، تجار و کارخانهداران مولد کمتر دیده میشوند؟ برخی میگویند شخصیتهایی دراماتیک هستند که مسیر زندگی آنها یکخطی نباشد؛ اما بیانصافی است اگر برای خلق یک درام، بیشتر مردم و طبقات اجتماعی را به چالشی به نام کلاهبرداری مواجه کنیم.
طاهره آشیانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: