باغچه

نه فقط باغچه یک مزرعه دارم در آب و در اندیشه که جز خود چه بکارم در آب شده‌ام چرخه‌ای از بارش و تبخیر همین صبح برخیزم و شب باز ببارم در آب حسرت گرته خاکی به ضمیرم مانده است بس که شستند به وسواس غبارم در آب آب یعنی من و هر گمشده بی آمار های از آن گاه که خود را بشمارم در آب شوق همبالی مرغان مهاجر دارم لاک‌پشتانه اگر زیست تبارم در آب آسمان باز مرا سهم خودش خواهد دید گرچه آماده‌ترین است مزارم در آب آب هستی است و من هستم و حرفم این که فرصتی نیست که حرفی به لب آرم در آب
کد خبر: ۲۶۳۹۴۱

امینه دریانورد

عریضه

راز دستان پر شکوهت را زخم، پینه، شیار می‌داند
قدر این دست‌های عاشق را چه کسی غیر کار می‌داند؟
سعی کردم ولی نفهمیدم  چون که در عصر ما نمی‌گنجد 
که چگونه کسی به شوکت تو، کار را افتخار می‌داند
کاش در عصر ما تو هم بودی، جنگ نان شب است و نابودی
حق ما را کدام گردن خورد، غرّش ذوالفقار می‌داند
عصر ما را نمی‌شناسی که؛ عصر انسان ناسپاسی که
پیشوایش علی ست اما او «یا علی» را «شعار» می‌داند
از تعجب دهانمان وا ماند، چون که هر کس نماز صبحی خواند
به خدا می‌خورد قسم، خود را مثل تو رستگار می‌داند !
روز روشن دروغ پنهانی! بازی داغ مُهر و پیشانی
باز هم می‌برد به آسانی، هرکه دین را قمار می‌داند
عصر ما آفتاب می‌خواهد، این عریضه جواب می‌خواهد
حال ایام هفته ما را جمعه‌ها انتظار می‌داند
آه! مولا!  دل هوا سرد است، دستمان را بگیر در دستت
که خدا هر که بی‌تو یخ زد را بنده  بی بخار می‌داند

لیلا تقوی مطلق

چند رباعی

1

نه عقل درست، نه جنونی دارم
نه در هیجانم، نه سکونی دارم
چون پنجره‌ای که بر زمین افتاده
نه دور و بری و نه درونی دارم

2

رد می‌شوی انگار که گل می‌گذرد
یا شاه که با ساز و دهل می‌گذرد
رد می‌شوی از کمان دستم هر شب
چون رود که از سینه پل می‌گذرد

3

در کوپه زنی سرد به حرف آمده بود
چشمانش از شبی شگرف آمده بود
با هر نفسش غلیظ‌تر می‌شد مه
انگار که در قطار برف آمده بود

اصغر عظیمی مهر

جام اسرار

سلام ای ساقی مستان، سلام ای یار یا ساقی
ببین حال مرا و تشنه‌ام مگذار یا ساقی
خرابم، خانه‌ات آباد بزمم را بساز امشب
چنان کن که نباشم لحظه‌ای هشیار یا ساقی
کرامت کن، بساط سور و ساطم را مهیا کن
الهی روزی‌ات بسیار در بسیار یا ساقی
خمارم رو‌به ‌راهم کن، گرفتارم نگاهم کن
خرابم کن، بساز از نو، الا معمار یا ساقی
چنین از دست خواهم ‌رفت، بین ما وساطت کن
بیا دست مرا در دست می‌بگذار یا ساقی
عجب حال خوشی دارند با چشمت سیه‌مستان
کمی‌ هم جام ما را پُر کن از اسرار یا ساقی
مکن این کار را با من که پیش چشم من هردم
زنی جامی‌به جام حلقه اغیار یا ساقی
اگر در خواب هم بی‌باده سر‌کردم، غلط کردم
مرا آنی به حال خویشتن مسپار یا ساقی
زبان سرخ من امشب، تلاوت کرد مستی را
کرم فرما و سر را از تنم بردار یا ساقی

محمود حبیبی کسبی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها