میکروفیلم‌ها در درون فلا‌سک - این ماجرا:

گلوله‌ای درسینه فرانک

نویسنده: جورج سی. چسبرو مترجم: سهراب برازش قسمت پایانی
کد خبر: ۲۶۳۸۱۶

خلاصه قسمت اول:

فرانک ملسون که با یک گروه توریستی به اسپانیا سفر کرده، در فرودگاه منتظر پروازشان است. او مردی منزوی و تنهاست که هیچ امیدی به زندگی ندارد. هیچ ارتباطی با همسفرانش ندارد و از این سفرها هیچ لذتی نمی‌برد. کمی قبل از حرکت ناگهان مردی که پیراهن زیر بارانی‌اش خونی است به طرفش می‌آید و از او می‌خواهد که در جای خلوتی با هم صحبت کنند. مرد به او فلاسکی می‌دهد و به او می‌گوید که داخلش میکروفیلم‌هایی است که اسرار محرمانه کشور در آن قرار دارد. به او می‌قبولاند کاری که می‌کند برای دفاع از سرزمین پدری‌اش بوده و بسیار ارزشمند است. فرانک باید میکروفیلم را با خودش به آمریکا ببرد. فرانک از اعتمادی که مرد زخمی به او کرده احساس غرور می‌کند. تاخیر او همسفرانش را عصبی می‌کند و او با پرخاشی که تا آن لحظه از خود بعید می‌دانسته از خود دفاع می‌کند، سوار هواپیما می‌شود و سرانجام هواپیما به پرواز درمی‌آید. پایان ماجرا را در این شماره می‌خوانیم:

فرانک چشمش را به تلفنی دوخته بود که در جایگاه مربوط به مهماندار قرار داشت. احتمال می‌داد که هرلحظه صدای زنگش بلند شود. چون ممکن بود مردی که کلاه چرمی به سر داشت را پیدا کنند و بخواهند هواپیما را متوقف کنند تا از مسافران بازجویی و تفتیش به عمل آورند. حتما آن مرد دوستانی هم داشته. شاید این اسرار دزدیده شده مربوط به دولت اسپانیا باشد. فکر کرد بالاخره او را گرفته و اعدام می‌کنند. هواپیما تکانی خورد و از زمین بلند شد.

فرانک سرش را به صندلی تکیه داد و به خواب رفت.

اضطراب و هیجان ساعات آخر سفر نگذاشت تا فرانک آرام بخوابد. مدام از خواب می‌پرید، دستی به هفت‌تیر و فلاسک می‌زد تا از وجودشان اطمینان حاصل کند. بعد دوباره به خواب می‌رفت. از طرفی فشار هوا گوش‌هایش را کیپ کرده بود و این حالت اجازه نمی‌داد که به خواب عمیق فرو رود. ساعاتی بعد احساس کرد که کسی در گوشی با او حرف می‌زند. بعد متوجه شد کم‌کم ارتفاع هواپیما کم شده است. وقتی از پنجره هواپیما بیرون را نگاه کرد و فهمید که در آسمان شهر نیویورک در حال پرواز است از خوشحالی آرام فریادی زد و احساس سبکی کرد.

حال صدایی که به گوشش می‌رسید بلندتر و واضح‌تر شده بود.

وقتی فرانک سرش را برگرداند نگاهش به دو تا از دختران گروه اولگا افتاد. آنها به شکم فرانک خیره شده بودند. فرانک به خودش نگاهی کرد و وقتی متوجه شد که دکمه‌های کتش باز شده و دسته هفت‌تیر از زیر کمربندش بیرون زده کمی جا خورد.

فرانک فورا دکمه‌هایش را بست و به دخترها نگریست. آنها به در گوشی حرف‌زدنشان پایان دادند و نگاهشان را از او برچیدند.

فرانک از خود پرسید: آیا آن دو دختر مهماندار را در جریان می‌گذاشتند؟ اگر آنها چنین می‌کردند او چه عـکـس‌الـعـمـلی باید نشان می‌داد؟ از هفت‌تیرش استفاده می‌کرد؟ خلبان را مجبور به فرود می‌کرد؟

ــ لطفا کمربندهای خود را ببندید.

مهماندار خم شد و کمربند را به دست فرانک رساند.

فرانک قفل کمربند را بست. جرات نکرد به راهرو نگاهی بیندازد.

مهماندار از کنار آن دو دختر عبور کرد و آنها به او چـیـزی نـگـفـتـنـد. نـاگـهـان فرانک دریافت که آنها ترسیده‌اند، آنها از او ترسیده بودند! از این بابت احساس بسیار خوبی به او دست داد، این‌که کسی واقعا از او بترسد برایش جالب بود!

فرانک فلاسک را محکم‌تر گرفت، هواپیما به نرمی فرود آمد و رفته‌ رفته از حرکت باز ایستاد. فرانک از صندلی‌اش بلند شد.

ــ لطفا تا توقف کامل هواپیما سرجای خود بنشینید!

فرانک دوباره نشست، تکیه داد و صبر کرد تا هواپیما توقف کند. ناگهان این حس در او ایجاد شد که برای اولین بار در زندگی‌اش تجربه‌ای کسب کرده. با تمام وجودش کنجکاو و تمام حس‌‌هایش کاملا هوشیار بودند. خیال می‌کرد از دل‌ همه مسافران باخبر است و متوجه شد که صورت‌هایشان حس و حالی ندارد.

آیا می‌دانستند که زیر سایه ترس زندگی کردن چه معنایی دارد؟ می‌توانستند بفهمند که چطور همین احساس زندگی دوباره به او داده است؟ فلاسکی که در دست او بود برایش حکم شارژری را داشت که توانسته بود احساس زندگی به او بدهد، آن‌گونه که همواره آرزویش را داشت. اکنون فرانک احساس یک امیدواری بی‌حد و مرز می‌کرد. آهسته برخاست و به طرف در خروجی جلویی رفت. آن دو دختر هم با عجله به طرف در جلو رفتند. فرانک لبخندی زد و فلاسک را به خود فشرد. پیش از آن هرگز هوای نیویورک برایش لذت بخش نبود.

ــ لطفا چمدان‌هایتان را باز کنید.

فرانک آنها را روی میز گذاشت و باز کرد. مامور گمرک آنها را وارسی کرد و با گچ سفیدی روی هر دو علامت زد.

ــ داخل این چیست؟

ــ داخل چی؟

ــ این فلاسک.

ــ آهان . چای.

ــ لطفا بازش کنید.

فرانک که ترس برش داشته بود گفت: خواهش می‌کنم آقا! من متوجه نشدم. چون... ‌

ــ ‌بدهیدش به من!

فرانک آن را به مامور گمرک داد، در این لحظه نیز سعی کرد در ذهنش داستانی سرهم کند.

فرانک با نگرانی منتظر بود.

مرد گفت: بله، قهوه است و با دقت به فرانک نگاه کرد.

فرانک نگاهش را به زمین دوخت تا مرد متوجه نیشخندش نشود.

بعد زیر لب گفت: آه بله قهوه. حواسم جای دیگری بود.

مرد چند ثانیه‌ای او را برانداز کرد، بعد در فلاسک را بست و آن را روی میز گذاشت.

ــ ‌حالا می‌توانم بروم؟

مامور گمرک سرش را تکان داد. فرانک نیز با گام‌هایی آرام حرکت کرد.

ــ آقا چمدان‌هایتان!

فرانک با متانت و خونسردی تمام برگشت و به طرف چمدان‌هایش رفت.

او فلاسک را زیر بغلش گذاشت و چمدان‌ها را برداشت. هنگامی که به آهستگی قدم برمی‌داشت همه‌اش منتظر بود که مامور گمرک یک بار دیگر او را صدا بزند. بالاخره به در خروجی سالن رسید. ایستاد و سـیـنــه‌اش را صــاف کــرد طــوری کــه عــلامـت مشخصه‌اش که همان پرچم کوچک روی سینه‌اش بود نمایان شود تا فرد یا افرادی که منتظرش بودند او را شناسایی ‌کنند.

فرانک نمی‌دانست که آیا کسی از او به خاطر خـدمتی که به سرزمین پدری‌اش کرده قدردانی خواهد کرد؟ شاید رئیس جمهور از او تقدیر و تشکر به عمل آورد. امیدوار بود! چون کاری که او انجام می‌داد آنقدر ارزشمند بود که انتظار قدردانی داشته باشد.

ناگهان حرکتی از سمت راستش نظر او را به خود جلب کرد. فرانک باربری را دید که به او خیره شده. چشمان باربر سیاهپوست تنگ‌تر شد.

ــ ‌آقا باربر می‌خواهید؟

فرانک در حالی که فلاسک را با شدت بیشتری به خود می‌فشرد گفت: نه. مرد باربر یک جورهایی آدم میزانی نبود.

باربر به سرعت نگاهی به اطراف کرد و فلاسک را از او گرفت. فرانک چمدان‌ها را انداخت و فلاسک را از دست او قاپید.

ــ با آرامش به راهتان ادامه دهید و فلاسک را همین طور که الان گرفته‌اید، محکم نگه دارید! این صدا از پشت سرش به گوش او رسید. به این ترتیب فهمید بیش از یک نفر آنجا هست، اما نمی‌توانست باور کند که همه آنها منتظر شخص او بودند. البته آنها باید مدارک شناسایی‌شان را نشان می‌دادند.

فرانک چشمانش را بست و شانه چپش را کمی پایین آورد و ضربه‌ای به مرد باربر زد. مرد به زمین افتاد. فرانک محکم عینکش را به عقب کشید و از روی مرد پرید و دوان دوان راهروی خلوت را پشت‌سر گذاشت.

ــ بایستید!

صدا از دور به گوشش رسید. فرانک می‌دانست که زودتر از مردی که صدایش را می‌شنید به در خروجی نمی‌رسد.

صدای قدم‌ها به او نزدیک‌تر شده بود. دستش را زیرکتش برد و هفت‌تیرش را درآورد. احساس سردی و سنگینی کرد. پاهایش را به زمین فشار داد؛ لیز خورد و بلند شد. چرخی زد و اسلحه را به آن دو نفری که دیگر چیزی نمانده بود به او برسند، نشانه گرفت. همین که به آرامی به ماشه فشار آورد و اولین گلوله شلیک شد، حس کرد که هفت‌تیر در دستش در حال انفجار است. چنان به عقب کشیده شد که دست و بازویش درد گرفت و دور خودش چرخید.

ناگهان صدای گرومپی پشت سرش شنید و در زانوی چپش احساس درد شدیدی کرد. به زمین افتاد. باز به ماشه فشار آورد. صدای شکستن شیشه و بعد دو انفجار عمیق در نزدیکش.

فرانک داغی سربی را در سینه‌اش حس می‌کرد. انگشتانش در جستجوی فلاسکی بود که دورتر از او روی زمین افتاده بود. آهی عمیق از درون سینه‌اش بلند شد، سپس آرام شد.

ــ مُرد؟

ــ مرد دوم گفت: آره، مُرد. یعنی رئیس مورگان دستور دستگیری این آدم را داده بود. او که شبیه کـارمـنـدهـای سـاده بـانـک اسـت هـیـچ شـبـاهـتی با قاچاقچی‌ها ندارد!

ــ مثل این که فیلم‌های جنایی زیاد دیده‌ای. پترز کجاست؟

ــ دارد تلفنی با مورگان حرف می‌زند. مورگان می‌پرسد جنس کجاست؟

ــ داخل فلاسک.

مرد دوم خم شد و فلاسک را که کنار جسد فرانک افتاده بود برداشت. در آن را باز کرد و مقداری قهوه را که در آن بود، بیرون ریخت. سپس جداره داخلی فلاسک را به کمک مدادی خارج ساخت. ته فلاسک پر بود از گرد سفید.

مرد دوم کمی از پودر را به زبانش زد.

ــ هروئین. حدودا به ارزش نیم میلیون.

مرد چاقی که صورت و دماغش قرمز بود تلاش می کرد تا خود را از لابه‌لای جمع ماموران پلیس که آنسوی راهرو جلوی مردم را گرفته بودند، داخل کند. بعد که داخل شد با آن هیکل چاقش سلانه سلانه به طرف آنها رفت و به فاصله چند قدم از آنها ایستاد و به جسد بی‌جان فرانک نگاه کرد.

ــ‌ لعنت برشیطان، چرا به او شلیک کردید؟

ــ او یک هفت تیر اسپانیایی داشت، از همان‌هایی که ماموران پلیس دارند.

پترز گفت: او فقط یک توریست بود، یک توریست ساده و بیچاره.

ــ توریست بود؟

بله، مورگان گفته بالاخره آنهایی را که این فلاسک را به این مرد بیچاره داده‌اند، دستگیر می‌کنم. این دفعه هم کلک‌شان این بود: روی پیراهن یکی از افرادشان یک لکه قرمز بمالند و مسافری را انتخاب کنند و به او بگویند که داخل این فلاسک میکروفیلم‌هایی است که باید صحیح و سالم به کشورت برسانی. یک پرچم هم روی یقه‌کتش چسبانده و او را به عنوان قهرمان و مدافع سرزمین پدری طعمه اهدافشان قرار دهند. به او بـقبولانند که اسرار محرمانه کشورش را حمل می‌کند و کارش بسیار خطیر و ارزشمند است. این بیچاره ساده لوح هم واقعا تحریک شد. بعد که به اینجا رسید قصد داشتند فلاسک را از او بگیرند. بـه‌هـمـیـن‌سـادگی! به این ترتیب قاچاقچی‌ها از بسیاری خطرها در امان می‌ماندند.

ــ اما ما به آنها رودست زدیم.

پترز سرش را تکان داد و نگاهی به جسد فرانک انداخت. آهسته گفت: چه آدم‌های پستی بودند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها