داش مجید خزایی هم بعد از 100 سال بالاخره دوباره یاد ما کرده: «آقا سام علیک، تیحال خاره؟...» در مورد سوالاتت هم چون اصولا الان اعصابم توی قوطی است، باشد هفته دیگر یا سر نامه بعدی مفصل دربارهاش بحث می کنیم برار جان! دمت گرم.
نرگس از نیشابور هم به لهجه نیشابوری نوشته: «کافه جان خیلی ممنون که دفعه قبل جواب ناممه دایی. اخیر خیلی خوشحال رفتم. ایشالله خدا همیشه دلت شاد و جوون نگه دره.» در ضمن نرگس خانم به روی چشم، ما حتما حتما برایت دعا می کنیم، اما برای چی باید دعا کنیم؟ سوالی است که جوابش را فقط عاقلان دانند.
«سلام کافه، خواری؟ وروجک و شترگاوپلنگ خوارنه؟ مه داستانک یه دست برسی یه؟ مه سلام به عرشیا شفیعیون برسن. راستی نا تی مره که ته داماد جا چتی برخورد کنی؟ اصلا و تونه زن براری مثل ته ره تحمل هکنه؟ تازه تبریک ناتی مه خواخر عروسی ره.»...!
اینها را نخود فانتزی برایمان فرستاده. استاد دمت گرم. صفحههای کافه کاغذی سال گذشته تازه به دستم رسیده. نمیدانی چقدر خوشحال شدم. چون خودم 100 سال بود میخواستم ازشان یک آرشیو درست کنم، اما همت به خرج نمیدادم. عروسی خواهرت مبارک. داداش قربان دستت تو که این همه زحمت میکشی برای ما نخودفرنگی میفرستی بیزحمت یه سر به کلاس خط هم بزن... البته جسارت نباشد ها! همین جوری برای این که اوقات فراغت تابستانات بیهوده به سر نرود میگویم. وگرنه دستخط که اصلا زیر آفتاب دوی ماراتن راه نمیاندازد... نه... .
فهمیه از فولادشهر اصولا لپتاپ چیز بیخودی است. این را همه می دانند و بر همگان ثابت شده. حالا تو یکی را پیدا کن که خلاف این را ثابت کند. وقتی میتوانی به صورت کاغذی نامه بنویسی دیگر اینقدر حرص دنیای مجازی را نخور. کلاس درست را هم به خاطر ایمیل زدن به ما ول نکن که ما اینجا وجدان درد بگیریم. هر وقت هم کسی را پیدا نکردی که سرش نق بزنی سریع دست به کار بشو و برای ما که کافه کاغذی باشیم نامه بنویس. چون ما اصولا نق زدن و نق نق شنیدن را پایهایم.
بهبه زینب خانم محمدزاده از مشهد. بابا مرام، بابا معرفت، بابا تو چه خوب یادته باوفا! انصافا من خودم نهم خرداد سالروز استقلال و تولد دوباره کافه کاغذی را از یاد برده بودم. ای ول! خیلی ذوق زده شدم طوری که خودم داوطلب شدم بروم با این سعید پورمحمدی مجری برنامه 7 ترانه رادیو جوان که تو خواسته بودی مصاحبه کنم، اما گیرش نیاوردم. بهرحال از همین جا اعلام میکنم لطفا این مورد را به فهرست مصاحبهها اضافه کنید. بالاخره پای یکی از مشترهای حق آب و گل دار کافه وسطه ( دست خودم نیست خیلی ذوق کردم که تولد کافه یاد تو یکی مونده بود.)
سپیده خانم الهی خداوند ما را از روی زمین بردارد و همین جور توی هوا تکه تکه کند. به خدا خودت اسم فامیلت را نزده بودی! بعد هم راست میگویی اطلاعات ادبی ما فیالواقع مدتی است نم کشیده است. واقعا ما را ببخشید. حالا اگر امکان دارد باز یک شعر دیگر بفرست با اسم کامل و یادآوری کن که این شعر همان مطلب مورد نظر است که ما باید چاپ میکردیم. ما را ببخش! واقعا این روزها حالمان چنان شنگول و منگول شده که دیگر خودمان را هم به یاد نمیآوریم چه برسد به دیگران! باز هم شرمندهایم.
استاد حنیف اهوازی چطوری؟ میبینم که سر امتحان ادبیات تقلب رو استاد کردی و... راستی راستی نمیتوانی شعر حفظ کنی؟ ای بابا! این که کاری نداره. همین بنده حقیر که الان روبهروی تو نشسته به اندازه موهای سرش حفظ است. چی؟ مثال بزنم؟ میزنم، کی رو میترسونی داداش؟ خونه مادربزرگه هزار تا قصه داره... یا دوستای نازنینم من لیموی شیرینم...! یا عمو نوروز چه ماهی، این روزا توی راهی... البته قبلا به جای اینها حافظ، مولوی، سهراب و... را حفظ بودیم، ولی حالا به تبع همنشینی دائم با وروجک خانم دیگه....
عاطفه از برازجان فکر کنم امتحانات خیلی بهت فشار آورده بود باباجان! چون از هر چیزی که میخواستی در موردش حرف بزنی فقط یک جملهاش رو گفته بودی. به هر حال من از نامه شما فهمیدم که جنابعالی در امتحان زیست حسابی گل افشانی کردی، حال دوست داداشت بهتر شده (خدا را شکر) و حالا نمیتونی از کنکور رد بشی. خب، موفق باشی دخترم. باز هم برامون نامه بنویس.
سینا امینی بنده آن کتاب را در دوران 14 الی 15 سالگی خط به خط حفظ بودم. الان هم خیلی جاهایش را هنوز از برم. البته نه کامل! این کتاب به نوعی کتاب بالینی بنده بود و به نظرم بهترین اثر نویسنده است. ولی خیلی نباید مقهور نثرش شد البته اگر شما دستی در نوشتن داری چون بعدها اذیت میشی و نمیتونی به سبک خودت برسی. خلاصه از ما گفتن بود.
راستش این متن کوتاه همهکاره هیچ کاره ما را یاد جوانیهای خودمان انداخت. زمانی که میخواستیم برویم درس شیرین تاریخ ادبیات ایران را امتحان بدهیم. البته ما همان شب امتحان تازه فهمیدیم که این کتاب چقدر کتاب شیرینی است و برای اولین و آخرین بار آرزو کردیم کاش به جای ایرانی بودن اهل بورکینافاسو بودیم چون حتما در تاریخ ادبیات آنها یک دهم اسم هایی که در تاریخ ادبیات ما وجود دارد و باید از طرف دانشآموزانی مثل بنده حفظ شوند وجود ندارد، اما خب نشد که بورکینافاسویی شویم. این شد که تا صبح به صورت روخوانی شروع کردیم کتاب را خواندن اما جای تان خالی صبح شد و کتاب تمام نشد. دم رفتن مادر محترم که از ریخت و روزمان فهمیده بود احتمالا قرار است گل فشانیها در جلسه امتحان بکنیم، از ما پرسید خوب درس خوندی؟ ما هم سرمان را گرفتیم بالا و سوت زنان گفتیم بله! بعد مادرمان پرسید حالا که خوب درس خواندی بگو ببینم شاهنامه را کی سروده؟ ما هم دوباره با کمال اطمینان گفتیم خواجه حافظ رودکی( !البته مزاح فرمودیم، میخواستیم از پیش مادرجان مان را آماده کنیم که این درس را با اجازهشان سقوط می فرماییم، اما سر امتحان واقعا به این نتیجه رسیدیم که چندان هم مزاح نفرموده بودیم...) خلاصه جوانی کجایی که یادت به خیر!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم