یک خاطره

ماجرای جا‌به‌جا شدن دو ساک

در ترمینال غرب به قصد کرمانشاه سوار یکی از اتوبوس‌های شب‌رو شدم. اوایل زمستان بود، سوز سردی می‌آمد و به محض این‌که در اتوبوس نشستم، خوشبختانه بخاری روشن بود. من البته بین راه نرسیده به کرمانشاه و در طاق بستان پیاده می‌شدم با حساب من ساعت یک، یک و نیم نیمه‌شب به طاق بستان می‌رسیدم.
کد خبر: ۲۶۲۱۶۸

 کنار دست من پسرجوانی بود که به نظرم سرباز می‌آمد و داشت به مرخصی می‌رفت، نشستم یک ساندویچ از ساک دستیش در آورد، تعارفی کرد و بعد که خورد، خیلی زودخوابش برد، بنده خدا چند بار که سرش به روی شانه من خم شد، عذرخواهی کرد، جالب این که وقتی ساعت 9، 5/9 شب بین راه اتوبوس برای شام در یک رستوران توقف کرد، پیاده نشد، شام که خوردم از رستوران یک لیوان چای برایش گرفتم که بنده‌خدا تو آن هوای پرسوز بخورد، اما آن را هم نخورد گفت اگر بخورم دیگر خوابم نمی‌برد، بگذریم. من مدتی به کتاب خواندن مشغول شدم، اما کم‌کم داشت خوابم می‌برد، شاگرد راننده را صدا کردم و گفتم: من طاق‌بستان پیاده می‌شوم، یک وقت اگر خواب بودم، صدایم کن! شاگرد راننده گفت: حالا کو تا طاق‌بستان، خیلی مانده آن هم تو این هوا، فکر کنم، جلوتر که بریم به برف و یخبندان بخوریم.

گفتم: به هر حال، حواست جمع باشد، گر چه خود من هم خیلی در مسافرت خوش خواب نیستم.

بگذریم، هرطوری بود من هم خوابیدم، البته چند بار بیدار شدم تا این که ساعت 5/1 شب به طاق‌بستان رسیدم. برف و بوران عجیبی بود، اتوبوس یک لحظه توقف کرد، شاگرد راننده در صندوق بغل اتوبوس را باز کرد، من ساکم را برداشتم و اتوبوس رفت، بگذریم که در آن ساعت شب هم ماشین کرایه‌ای نبود که مرا به خانه برساند. اما خوشبختانه چون خانه ما تقریبا نزدیک جاده بود، با هر بدبختی بود در آن سوز و سرما و برف خودم را به خانه رساندم، البته این را هم بگویم طاق بستان شهر بزرگی نیست. بقول معروف بگذریم، وقتی به خانه رسیدم همسرم بیدار بود، اما بچه‌هایم خواب بودند. از سرما مثل بید بخودم می‌لرزیدم، ساک را گوشه‌ای انداختم و لباس‌هایم را عوض کردم و بعد از این که کنار بخاری خودم را گرم کردم، خوابیدم، صبح با صدای پسرم علیرضا بیدار شدم که بلند شو بابا جون، لنگ ظهره، بلند شو سوغاتی ما را بده. گفتم مگه مامان نداده، ساک را باز نکرده، پسرم گفت: نه بابا ، رفته نانوایی که برات نون سنگگ تازه بخره، هیچی علیرضا با این که 5 سال بیشتر نداشت خودش ساک را آورد و درش را که باز کردم، دیدم، ای‌بابا این‌که ساک من نیست، یکدست کت و شلوار بود، چند بسته زعفران، یک نایلکس پر از کاغذ نوشته، یک جفت کفش نوزاد، یک پیژامه، چند تا تی‌شرت زنانه که از مدل و رنگ رویش پیدا بود مال یک زن جوان باشد. از تعجب شاخ درآوردم، ساک، ساک خودم اما پس چرا وسایل من توش نبود. نکنه اشتباهی آوردم خیلی فکر کردم، تا این که متوجه شدم من ساکم را در صندوق بغلی اتوبوس راننده گذاشتم. در حالی که ساکی که برداشتم از صندوق بغلی شاگرد راننده بود، خوب لابد دو ساک شبیه هم بوده و من هم تو آن هوا و برف و بوران فکرم اصلا کار نمی‌کرد که ببینم وقتی ساک را تحویل شاگرد راننده دادم کجا جاسازی کرده است.

سرتان را درد نیاورم با زیرورو کردن مجموعه مطالبی که در کیسه نایلکس بود، متوجه شدم که صاحب ساک سرمشارکت در یک مغازه با شریکش یا کس دیگری دعوا دارد و مدارک مربوط به پرونده هم مربوط به همین شکایت بود. از روی آدرسی که شکایت بود، مشخصات را یادداشت کردم و بلافاصله از طریق ارتباط اداره مخابرات طاق بستان با مخابرات کرمانشاه که اتفاقا برادرزاده‌ام در آنجا بود، توانستم تلفن صاحب ساک را پیدا کنم و به او زنگ بزنم. آن سوی خط مرد بسیار محترمی بود و تا ماجرا را شرح دادم، از خوشحالی صدبار تشکر کرد و گفت من هم متوجه عوض شدن ساکم شده بودم اما در ساک شما هم نشانه‌ای وجود نداشت. بجز سوغاتی که خریده‌اید و من به آن دست نزده‌ام. بگذریم قرار شد چند روز بعد که من در کرمانشاه کار دارم ساک را به آدرس ایشان که یک شرکت ساختمانی بود ببرم، ساک را تحویل بدهم و ساک خودم را تحویل بگیرم، همین کار را کردم و اتفاقا آن بنده خدا چند جعبه نان برنجی کرمانشاه هم به زور به عنوان سوغاتی به من داد. جالب است بدانید که الان 9 سال از آن ماجرا می‌گذرد، هر بار که به کرمانشاه می‌روم، اگر فرصت بکنم، سری به ایشان می‌زنم. بسیار مرد محترم و موجهی است، خلاصه با هم دوست شده‌ایم.

صادق - م : طاق بستان - کرمانشاه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها