میکروفیلم‌ها در درون فلاسک

نویسنده: جرج سی . چسبرو مترجم: سهراب برازش قسمت اول
کد خبر: ۲۶۲۱۶۲

فرانک ماسون شیشه‌های کلفت عینکش را پاک کرد و دوباره آن را به چشمش گذاشت. فورا تصویر درهم‌و‌برهم و محو تابلویی که از فرودگاه مادرید در مقابلش بود، صاف شد. بتدریج با این محیط مانوس شد، چون او به همراه بقیه اعضای کلوب هوریتسون تراول 7‌ساعت منتظر هواپیمایی بودند که قرار بود از آمریکا بیاید. فرانک لطیفه‌های زیادی درباره خطوط هوایی اسپانیا شنیده بود، اما این بار خود شخصا شاهد تاخیر و سهل‌انگاری آن بود که حتی فراتر از تمام آن لطیفه‌ها بود. حتی شنید که شخصی به سفارت آمریکا زنگ زد و به خاطر این تاخیر کلی گله و شکایت کرد. مسافران در اتاق‌های بزرگ انتظار پراکنده بودند.

اولگا هلموت ــ مربی ورزش ــ افراد گروه وراج و دلقک‌مسلک همکار جوانش را به دقت زیر نظر داشت. چهار پنج نفر از مسافران مسن‌تر که با چنین تاخیرهایی آشنا بودند، خود را در تراس با چشم‌انداز و مناظر سرگرم کرده بودند. تعدادی دیگر نیز در کافه فرودگاه نشسته بودند.

فرانک مجله قدیمی را ورق زد و خاطرات 10 روز گذشته را از ذهن گذراند. او به هیچ وجه از این که اکنون تنها آنجا نشسته و در انتظار به سر می‌برد، متعجب نبود. چون او در 10 روز گذشته هم هیچ همصحبتی نداشته و تنها بود. او مثل همیشه و همه جا خود را با دیواری غلبه‌ناپذیر از کمرویی و حساسیت از دیگران جدا ساخته بود.البته این انزوا به هیچ وجه دلیلی برای ناامیدی فرانک نبود. او به تنهایی خویش عادت کرده بـود و هـرگـز انتظار نداشت که به نظر خانم‌های همسفرش جذاب جلوه کند.

نه، این سفر بود که برایش ناامیدی و سرخوردگی به همراه داشت. او درآمد خوبی نداشت و در این سفر هم تفریح چندانی عایدش نمی‌شد. اما از نیویورک هم خسته شده بود، از هوای گند آنجا، از آدم‌‌هایش و از شلوغی و ازدحامش. از این آزرده و عصبانی بود که برای زندگی در این شهر آدم فقط باید پول فراوان می‌داشت. تمام امیدش را در این سفر در <کاستادل شل> جا گذاشته بود. نامش پرطمطراق و زیبا بود.

10 روز پیش بعد از این که از هواپیما پیاده شد و گمان کرد که به سرزمین رویاهایش رسیده خود را در هتل درجه یکی یافت که هیچ شباهتی با اسپانیای واقعی نداشت، بلکه بیشتر او را به یاد سواحل توریستی میامی می‌انداخت، اینجا بود که امیدش را از دست داد.

در تمام سفرهایی که یکی از دیگری ناامیدکننده‌تر بودند شرکت کرده بود، همواره در جمع تنها بود و همه مردم به نظرش کاریکاتورهایی از کتاب <آمریکایی زشت> می‌آمدند. اسپانیایی‌ها زحمت زیادی به خود داده بودند که توریست‌ها در نهایت آسایش فضای آمریکایی را در اطرافشان احساس کنند.

او شاهد یک مسابقه گاوبازی بود و با دیدن مردمی که از افتادن گاوباز روی ماسه‌ها و خون‌آلودشدنش دستمال‌های سفیدشان را با هیجان تکان می‌دادند حالش به هم خورده بود. دیگر اثری از آن اسپانیای ارنست همینگوی به چشم نمی‌خورد.

سرانجام برخلاف میلش اتومبیل قدیمی‌ای کرایه کرده و به گرانادا رفته بود. خرابی ماشین او را 11 ساعت معطل کرده بود.

3 روز آخر اقامتش در تورمولینوس را هم اصلا از هتل بیرون نیامد چون در حال مبارزه بی‌امان با اسهالی بود که به خاطر خوردن آب نجوشیده دچارش شده بود.

حال داشت به نیویورک و سر کارش که از آن متنفر بود بازمی‌گشت. این سفر نیز چیزی برایش نداشت. نه ماجرایی و نه تجربه‌ای که به او کمک کند تا روزهای تیره و تارش را راحت‌تر تحمل کند. فرانک با خود اندیشید کسی که بیش از حد به کرامت انسانی توجه می‌کند در دنیای امروز که مملو از تعصب، تبعیض، خودخواهی و نادانی است بسیار شکننده خواهد بود.

به این ترتیب هر آنچه که او صاحبش بود و همواره شیفته‌اش می‌کرد در یک کلمه خلاصه می‌شد: ارزش و شأن انسانی، طبیعی بود که آدم خسته شود و بخواهد که با هر ترفندی شده خود را از این وضعیت نجات دهد.

از مسافران پرواز شماره 83 به مقصد نیویورک درخواست می‌شود، برای...

فرانک بلند شد و در کیفش دنبال بلیتش گشت. در همین حین نگاهش به مرد هیکلی و بلندقامتی که بارانی به تن داشت افتاد که مقابلش ایستاده بود. فرانک به چپ برگشت، مرد نیز همان کار را کرد.

فرانک شانه‌هایش را جمع کرد و گفت: ببخشید، من باید به پروازم برسم.

مرد گفت: عذر می‌خواهم سینیور، باید با شما حرف بزنم.

فرانک تازه متوجه شد که صورت آن مرد از شدت درد درهم رفته و بازوی چپش را به بدنش می‌فشارد. در همین لحظه مرد بارانی‌اش را کمی کنار زد. پیراهنش خونی بود.

فرانک دست مرد را گرفت و گفت: زخمی شده‌اید! الان شما را پیش کسی می‌برم که بتواند کمکتان کند.

مرد نفس‌‌زنان گفت: نه و چنان با قدرت دستش را از دست فرانک درآورد که از یک آدم زخمی بعید بود. سپس ادامه داد: دیگر وقتی برای این کارها نیست. آنها دنبالم هستند.

در همین لحظه مسافران برای بار دوم فراخوانده شدند: کلیه مسافران پرواز 83 به مقصد نیویورک...

فرانک گفت: منظورتان را نمی‌فهمم. بعد نگاهی به مرد و بقیه همسفرانش کرد که برای سوار شدن آماده می‌شدند.

ــ شما به پزشک احتیاج دارید.

مرد سرش را تکان داد و تکرار کرد: وقت نیست، آنها دنبالم هستند. من به کمک شما احتیاج دارم.

ــ بله، اما من واقعا نمی‌دانم که چطور به شما کمک... .

مرد گفت: سازمان سیا. من باید شخصا با شما صحبت کنم. فکر می‌کنم بهتر باشد برویم داخل دستشویی صحبت کنیم. فرانک ناگهان صدای زنگی را در گوشهایش حس کرد، انگار او را از دو طرف جمجمه‌اش به دو الکترود وصل کرده باشند. مرد درحالی‌‌که پاهایش را به زمین می‌کشید به طرف دستشویی رفت. فرانک نیز به سرعت پشت سرش راه افتاد.

همین‌که در دستشویی پشت سرشان بسته شد، مرد دوباره بارانی‌اش را کنار زد و یک فلاسک فلزی باریک و بلند را بیرون آورد و آن را به دست فرانک داد.

مرد گفت: شما باید این را به آمریکا ببرید. داخلش میکروفیلم‌هایی است که برای امنیت کشور جنبه حیاتی دارد.

ــ اما من...

ــ آن را باز نکنید و نگذارید کس دیگری هم آن را باز کند. حتی یک لحظه هم چشم از آن برندارید. هیچ‌کس شما را به خاطر حمل این فلاسک مورد سوال قرار نخواهد داد و اصلا توجه برانگیز نیست. فقط به این فکر کنید که زندگی آدم‌های زیادی در دست شماست.

فرانک به سختی آب دهانش را قورت داد.

ــ آن را باید به چه کسی بدهم؟

ــ شما را فرودگاه کندی خواهند برد. آنجا یک نفر منتظر شماست و آن را از شما تحویل می‌گیرد.

ــ اما از کجا مرا بشناسد؟

مرد یک پرچم کوچک فلزی را به یقه کت فرانک وصل کرد و گفت: از اینجا.

مرد دوباره تاکید کرد: به این فکر کن که چقدر برای کشورت اهمیت داری.مرد به طرف در رفت. فرانک همانجا فلاسک به دست ایستاده بود.

ناگهان در باز شد، مردی با بارانی و کلاه چرمی مشکی وارد شد و راه خروج را سد کرد. او نیز مثل این مرد، درشت اندام و قوی بود. مرد اولی که با فرانک راجع به فلاسک صحبت کرده بود به سرعت با زانو به شکم مرد تازه وارد زد و چنان مشت محکمی به چانه‌اش کوبید که تلوتلوخوران به کاسه دستشویی برخورد کرده و از حال رفت. مرد اولی در را باز کرد و غیبش زد. مردی که کلاه مشکی چرمی داشت سعی کرد بلند شود و به طرف فرانک برود.

فرانک حرف‌های مرد اول را به خاطر آورد که گفته بود: چند نفر دنبالم هستند، تو اهمیت زیادی برای کشورت داری. اطلاعات فرودگاه برای سومین و آخرین بار مسافران را فراخواند. کلیه مسافران مقصد نیویورک ... ناگهان پیجر با آن لهجه غلیظ اسپانیایی‌اش مکث کرد. فرانک با خود فکر کرد لابد یادداشتی به او داده‌اند که از پشت بلندگو اعلام کند. سپس پیجر ادامه داد: آقای فرانک ماسون، آقای ماسون لطفا به اطلاعات! مردی که کلاه چرمی مشکی داشت دوباره بلند شد و جلوی فرانک را گرفت.

فرانک به سرعت برق تصمیمش را گرفت. او با فلاسک فولادی به سر مرد کوبید. زانوهای مرد سست شد، سپس آرام روی زمین افتاد.

مدتی که طول کشید تا مرد روی کاشی‌های براق دستشویی روی زمین بیفتد آنقدر به نظر فرانک زیاد بود که انگار اصلا زمان از حرکت باز ایستاده بود. بعد به فلاسکی که در دستش بود نگاهی کرد و سرش را تکان داد.

ناگهان به فکرش رسید، نکند مرد کلاه چرمی دوستی یا همکاری بیرون داشته باشد که منتظرش باشد. نگاهی به در انداخت. می‌ترسید هر لحظه در باز شود و این آدم داخل شود آن وقت همه چیز خراب می‌شد.

فرانک فلاسک را روی زمین گذاشت. خم شد و زیر شانه‌های مرد بیهوش را گرفت. با زحمت زیاد در حالی که به نفس نفس افتاده بود بالاخره توانست هیکل سنگین او را کشان‌کشان به داخل یکی از توالت‌ها ببرد. خود را نیز همراه او آنجا حبس کرد.

فرانک نمی‌دانست که او مرده یا فقط بیهوش شده بود. به هر حال باید کاری می‌کرد. اگر پیش از آن که هواپیما حرکت کند، مرد به هوش می‌آمد این خطر وجود داشت که او میکروفیلم‌ها را از فرانک بگیرد.

اما شاید هواپیما تا حالا رفته بود.

وقتی به این فکر کرد که با این فلاسک خطرناک ممکن است در اسپانیا به دام بیفتد نزدیک بود قالب تهی کند. اسپانیا جایی بود که او نمی‌توانست به کسی اعتماد کند.

فرانک کراوات مرد بیهوش را باز کرد و آن را در دهانش چپاند. سپس کمربند او را نیز باز کرد و دستانش را با آن بست و او را به لوله آب متصل کرد. بعد از این که کارش تمام شد، بلند شد، ناگهان متوجه دسته هفت‌تیری شد که زیر کمر شلوار مرد قرار داشت.

فرانک به طرف آن خم شد. ناخودآگاه دستش به طرف هفت‌تیر رفت، آن را برداشت و زیر کمربند خودش گذاشت. در توالت را باز کرد. یک نفر داشت وارد دستشویی می‌شد. لحظه‌ای میخکوب سر جایش ایستاد. بعد از این که آن شخص به طرف دستشویی رفت، فرانک فلاسک را برداشت، در را باز کرد و به سرعت خارج شد.

در حالی که کتش را روی هفت‌تیر مرتب می‌کرد، به طرف در خروجی رفت. هواپیما منتظرش بود. یکی از مهمانداران جلویش را گرفت و گفت: لطفا یک لحظه! از شدت ترس می‌خواست فلاسک را به کناری بیندازد اما بر این فکر غلبه کرد.

گفت: ماسون هستم و فلاسک را جلوی سینه‌اش گرفت، با این تصور که با این کار سوءظن احتمالی را از بین خواهد برد.

مهماندار گفت: اوه، آقای ماسون! و سعی کرد پریشانی‌اش را بروز ندهد. تمام فرودگاه را دنبالتان گشتیم. خیلی وقت است که هواپیما آماده پرواز شده و فـقـط مـنتظر شماست. فرانک آرام گفت: معذرت می‌خواهم، متاسفانه خوابم برده بود.

ـ لطفا عجله کنید.

فرانک با عجله به راه افتاد، لحظه‌ای جلوی در ورودی مکث کرد. نفس عمیقی کشید و خونسرد وارد شد. چیزی نمانده بود که با اولگا هلموت که از عصبانیت سرخ شده بود و دست به کمر راه می‌رفت برخورد کند. اولگا خشمگینانه با صدای نازکش گفت: ببینید کی آمده، آقا بالاخره خودش را رساند!

فرانک قد راست کرد و گفت: کار ضروری داشتم کـه بـایـد انـجـامـش مـی‌دادم. از هـمـه‌تـان مـعذرت می‌خواهم. بعد به سرعت چشمکی به مهماندار زد چون یادش آمد که به او گفته بود خوابش برده.

ـ احتمالا برای خرید این فلاسک این همه آدم را معطل کردید، مگر نه؟

فرانک حس کرد حالش گرفته شده است. به چهره آنها که نه از روی دوستی به او خیره شده بودند، نگریست و نیز به انگشت موزون اولگا هلموت که با عصبانیت به فلاسک اشاره می‌کرد.

فرانک تمام نیروی اراده‌اش را به کار گرفت تا جلوی لرزش صدایش را بگیرد، بعد به آرامی گفت: ببخشید ولی من نمی‌دانم که شما راجع به چه حرف می‌زنید. گویا حواستان نبوده، والا این فلاسک در تمام طول سفر در دست من بوده. من تنها بودم و متوجه نشدم که زمان حرکت پروازمان را اعلام کردند.

ـ فکر کردم کار واجبی داشتید. من...

ـ البته کار واجب هم داشتم!

ـ در ضمن من که یادم نمی‌آید این فلاسک از اول در دستتان بوده. من حواسم به چیزهای دور و برم هست!

فرانک گفت: دیگر تمامش کنید. خودش هم متعجب بود از این که عصبانیت را در طنین صدایش احـساس می‌کرد. در ادامه گفت: من جزو افراد سبکسرتان نیستم که مراقبم باشید و مرا بپایید. شما اصلا اجازه ندارید اینطور مرا بازخواست کنید. لطفا از سر راهم کنار بروید!

دهان اولگا از شگفتی باز مانده بود. بعد کنار رفت تا فرانک عبور کند. فرانک محکم و قاطع سر جایش نشست و نگاهش را به نقطه مقابلش دوخت. اولگا هنوز زیر لب غر می‌زد، سپس کم‌کم آرام شد.احساس سبکی وجود فرانک را گرفته بود، حال احساس اعتماد به نفس می‌کرد. یک حس غرور ناشناخته‌ای بر او چیره شده و به او نیرویی تازه بخشیده بود.

زمان به نظرش به کندی می‌گذشت اما بالاخره هواپیما از راهرو جدا شد و روی باند به حرکت درآمد.

«ادامه دارد»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها