گفتگو با یک سارق

می‌خواستم ‌آبروریزی‌ کنم!

فرار از خانه اولین گام برای بزهکار شدن جوانی است که با واقعیت‌های زندگی‌اش کنار نیامد و سعی کرد همه چیز را به نفع خودش تغییر دهد بدون این که توجه داشته باشد زندگی پذیرش واقعیت‌هاست نه فرار از آنها. او حالا یک کیف‌قاپ حرفه‌ای شده چیزی که به گفته خودش فکرش را هم نمی‌کرد. شروین در دادگاه عمومی محاکمه شد و حالا دوران حبس خودش را می‌گذراند.
کد خبر: ۲۶۰۵۶۶

بار اولی است که دستگیر شده‌ای؟

نه سابقه دارم. چند ماهی به جرم کیف‌قاپی در زندان بودم و این بار، بار دوم است.

چرا کیف‌قاپی؟ تو می‌توانی یک زندگی سالم داشته باشی؟

زندگی با من سر سازگاری نداشت. همه چیز برایم سخت بود و باید در زندگی می‌جنگیدم. من تنها چیزی که یاد گرفتم جنگیدن بود.

مگر شرایط زندگی‌ات چطور بود؟

پدر و مادرم از هم جدا شده بودند. نامادری بداخلاقی داشتم که آزارم می‌داد و پدری که به مواد معتاد شده بود و به فکر خودش بود و چیز دیگری را نمی‌دید. مادری که شوهر کرده بود و از سر لجبازی حاضر نبود از من نگهداری کند.

زمانی که پدر و مادرت از هم جدا شدندچند‌ساله بودی؟

حدود 5 سال داشتم. قرار بود مادرم از من مـراقـبـت کـند، اما چون پدرم هزینه‌های من را نمی‌داد، مادرم مرا رها کرد و گفت پدرت خودش می‌داند چطور تو را بزرگ کند. خلاصه این کههیچکس در زندگی برای من ارزش قائل نبود و من هم تصمیم گرفتم از همه انتقام بگیرم.

پدر و مادرت چرا از هم جدا شدند؛ به خاطر اعتیاد پدرت؟

نه، آنها از زمانی که من یادم می‌آید با هم دعوا داشتند، پدرم معتاد نبود. بعد از این که از مادرم جدا شد و دوباره ازدواج کرد معتاد شد. زندگی بدی داشتند هر روز کتک و دعوا و فحاشی. چاره نبود باید از هم جدا می‌شدند.

خب علت این همه درگیری چه بود؟

مادرم خیلی از پدرم جوان‌تر بود و پدربزرگم به زور او را به پدرم داده بود. مادرم می‌گفت به این ازدواج راضی نبوده است. به هر حال با هم کنار نمی‌آمدند و جدا شدند.

پدرت چه زمانی با همسر فعلی‌اش ازدواج کرد؟

اوایل خیلی امیدوار بود که مادرم برگردد. او فکر می‌کرد با پول ندادن به مادرم می‌تواند او را وادار کند تا دوباره به زندگی‌اش برگردد، اما با این کار من بدبخت شدم و بالاخره هم کارم به اینجا رسید. تا 7‌سالگی من و پدرم تنها زندگی می‌کردیم. بعدبه‌پیشنهاد عمه‌ام پدرم با زنی به نام ملیحه ازدواج کرد، چند سال بعد هم معتاد شد. تریاک مصرف می‌کرد، اوایل تفننی و بعد هم برایش شد عادت و از صبح تا شب می‌کشید و دیگر چیزی برایش اهمیت نداشت.

چرا نامادری‌ات با تو رابطه خوبی نداشت؟

پدرم من را خیلی دوست داشت و به من توجه می‌کرد. هر بار که من را بیرون می‌برد کلی برایم خرید می‌کرد و من هر چه می‌خواستم پدرم نه نـمـی‌گـفـت. ایـن رفـتـار پـدرم بـاعـث عـصـبـانـیت نامادری‌ام می‌شد و هر وقت پدرم در خانه نبود او مرا اذیت می‌کرد و بعد که پدرم می‌آمد به او می‌گفت که شروین کارهای بدی انجام داده و دزدی کرده است. پدرم اوایل باور نمی‌کرد، اما بعد از مدتی قبول کرد و به من گفت که اگر یک بار دیگر این کار را بکنی با تو برخورد خواهم کرد. قسم‌های من برای پدرم فایده‌ای نداشت و او دیگر حرف‌های نامادری‌ام را باور می‌کرد.

پدرت با تو برخورد هم می‌کرد؟

کم‌کم کار به جایی رسید که مرا تنبیه می‌کرد، کتکم می‌زد و بعد هم چند بار دستم را سوزاند و همین آغاز لجاجت‌های من شد.

چرا به سوی مادرت نرفتی؟

مادرم ازدواج کرده بود و می‌گفت که خوشبخت اسـت و نمی‌خواهد حضور من ناراحتش کند. هرچه به مادرم گفتم که در شرایط بدی هستم من را قبول نکرد. باورش نمی‌شد که پدرم من را اذیت می‌کند چون می‌دانست که پدرم مرا خیلی دوست دارد.

چرا تصمیم گرفتی سرقت کنی؟

می‌خواستم آبروی خانواده‌ام را ببرم و کاری کنم که آنها دیگر نتوانند در محل سر بلند کند. من در محدوده خانه مادرم و محدوده خانه پدرم کیف‌قاپی می‌کردم و کاری می‌کردم که آنها آبرویشان برود. البته موفق شدم این کار را بکنم. ناپدری‌ام مجبور شد خانه‌اش را بفروشد و جای دیگری برود. پدرم هم همین طور آبروی او را هم بردم.

از این که باعث آزار پدر و مادرت می‌شدی خوشحال بودی؟

آنها مرا اذیت کرده بودند و زمانی که احتیاج به مراقبت کردن داشتم به بدترین شکل ممکن آزارم دادند و حالا که بزرگ شدم از آنها انتقام گرفتم.

کیف‌قاپی‌ها چطور می‌توانست آبروی آنها را ببرد؟

من کیف اقوام نامادری و ناپدری‌ام را می‌دزدیدم و طوری رفتار می‌کردم که آنها متوجه شوند. این کارم باعث شد تا نامادری‌ام تقاضای طلاق کند و از این خبر بسیار خوشحال بودم. البته بین مادرم و شوهرش هم اختلاف افتاد.

اگر زندگی آنها به هم می‌خورد خوشبختی به تو باز می‌گشت؟

نه این طور نبود، اما من نمی‌توانستم درست تصمیم بگیرم. قبول دارم که با این کار فقط آنها را آزار مـی‌دادم و سـود دیگری برایم نداشت، اما نمی‌دانم چرا حس انتقام آنقدر در من قوی شده بود که فکر می‌کردم هر طور شده باید این کار را بکنم.

خانواده‌ات به دیدنت می‌آیند؟

زمانی که مادرم به زندان آمد و گفت تلاش دارد از فـامـیـل شـوهـرش برایم رضایت بگیرد خیلی خـجـالت کشیدم و از او عذرخواهی کردم، اما فـایده‌ای نداشت من آبروی او را برده بودم و نمی‌توانستم کاری بکنم.

از اتفاقی که افتاده درس گرفته‌ای؟

اعـتـراف مـی‌کـنـم مـجـازاتـی که برایم در نظر گرفته‌اند بشدت من را تنبیه کرده است و فکر نمی‌کنم تا آخر عمرم فراموش کنم. تصمیم گرفتم بعد از این که از زندان آزاد شدم راه درستی را انتخاب کنم و زندگی سالمی داشته باشم تا شاید بتوانم گذشته را جبران کنم.

چه حرفی برای جوانان داری؟

به خدا توکل کنند و در همه کار ابتدا او را در نظر بگیرند. به فکر انتقام نباشند و زندگی را زیبا ببینند و اگر هم مورد بی‌مهری پدر و مادر قرار می‌گیرند با تـشـکـیـل یک زندگی سالم و خوب این کمبود محبت‌ها را جبران کنند. از پدران و مادران هم مـی‌خـواهم در برابر فرزندانشان مسوولیت‌پذیر باشند و کاری نکنند که سرنوشت آنها دگرگون شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها