خانه بر و بچه‌ها

عِه‌هه! عوه‌هوو (مگه چیه؟ سرفه‌س دیگه)!

کد خبر: ۲۶۰۱۵۴

گفتم: نگه‌دار آقا... من همین‌جا پیاده می‌شم.

زهرا فرخی 28 ساله از همدان


اصول اولیه شیکان پیکان

اشخاصی که با ما در ارتباطند اغلب در اولین دیدارشون درباره ما قضاوت می‌کنن و در همون چند ثانیه اول به دنبال شواهد و مدارکی می‌گردن تا قضاوت خودشون رو هم توجیه کنن. بنابراین، این‌که چطور به نظر بیاین می‌تونه به شما کمک کنه یا باعث رنجشتون بشه. من نمی‌خوام بگم تو اولین دیدارتون با هر کسی برید لباسهای گرون بپوشید یا اگه لباس خوب ندارید از کسی امانت بگیرید؛ نه! من می‌گم سعی کنید ظاهرتون شلخته و نامرتب نباشه. موهاتون مرتب و کفشتون واکس خورده و براق باشه. نه تنها ظاهر، بل‌که سعی کنید رفتارتون هم آداب‌منشانه باشه. در برخورد اولتون هم لازم نیست به طرف مقابلتون بفهمونید که چقدر صداتون بلنده و تو جیغ کشیدن چقدر حرفه‌ای هستید! سعی هم نکنید مثل کتابهای روانشناسی فقط کلمات قشنگ به زبون بیارید چون ممکنه دیدارتون تکرار بشه و لو برید. حرف قشنگ زدن بهتر از قشنگ حرف زدنه. مثلا خیلیها یه ساعت باهات حرف می‌زنن تازه وقتی می‌رن می‌فهی که فقط با کلمات بازی کردن و هیچی از حرفاشون نفهمیدی! پس خودتون باشید و به خاطر هیچ کسی و در هیچ جایی خودتون رو کنار نذارید.

زینب صمیمیان از اسلام‌آباد غرب

خلوت‌کده

می‌خوام ببینم خود تو هیچ وقت ناراحت نمی‌شی؟ نمی‌رنجی؟ دلخور نمی‌شی؟ نمی‌شی مثل یه آتشفشان؟ پر از خشم، پر از غصه، پر از فریاد و اعتراض؟ مگه تو هم آدم نیستی؛ از گوشت و خون و احساس؟ یعنی هیچ وقت نمی‌شه دلت نخواد با هیچ‌کسی حرف نزنی، لباتو برچینی، اخماتو بکنی تو هم و یه مدت به گوشه تنهایی و عزلت خودت پناه ببری؟ بدون هیچ سوال و جوابی؟ یا بی‌دلیل و با دلیل بشینی یه گوشه و یه‌کم اشک بریزی تا دلت سبک بشه؟ یعنی هر کسی این کارا رو کنه ناامیده؟ دیوونه‌ست؟ بهش امیدی نیست؟ از دست رفته؟ فرداش می‌خواد بره معتاد بشه؟

نه... فقط گاهی بعضی از ماها می‌خوایم خلوت کنیم، فکر کنیم، آروم بشیم... به سبک خودمون. نه دلمون می‌خواد برامون راه حل پیدا کنند، نه بگند با زانوی غم بغل کردن کاری درست نمی‌شه. حتی از شنیدن کمر همت بستن و تو می‌تونی هم خسته‌ایم. فقط یه‌کم سکوت می‌خوایم، یه‌کم فضا، یه‌کم خلوت دلخواسته. جالب این‌جاست که خیلیها سال به دوازده ماه، حال آدم رو هم نمی‌پرسند اما به محض این‌که چند روز تو فکری و مشغول، یادشون می‌افته بشند مصداق عینی «بنی آدم اعضای یک پیکرند» و چند تا حرف و نصیحت و سرزنش و تذکر بریزن رو سرت که حتی یکیش رو هم خودشون انجام نمی‌دن. بعد هم باز برن سراغ زندگی خودشون! اومدنشون گاهی نه تنها باری از دوش آدم برنمی‌داره، که می‌شه یه بار دل دیگه! وای از سر تکون دادنها و افسوس خوردنها و آه کشیدنهای اعصاب خرد کنشون! بابا، باور کنین خبری نیست. اگه واقعاً شیفته شعر جناب سعدی هستین، فقط یک دقیقه، بی‌کنایه‌های مثلا بامزه و موعظه‌های کشدار، به احترام خواسته دیگری سکوت کنید. همین.

هدیه از کرج

این دستمال کاغذی واسه پاک کردن اشکهات، اینم یه اتاق واسه ورود به عالم افسردگی (آها... اسمش رو گذاشتی خلوت کردن به سبک خودت؟) منم دیگه بیشتر از اینا مزه نمی‌ریزم و سکوت می‌کنم!! یک دقیقه‌ت از همین الان شروع شد!


بعد از یه عمر زحمت

مدام صداش رو می‌برد بالا. همه‌ش داد می‌زد. هی غُر می‌زد. جمله‌هاش یادمه: «اَه... همه مادر دارن، ما هم داریم... این چه وضعیه؟... همه‌ش مایه دردسری....»

عکس‌العمل مادرش رو هم خوب یادمه: سریع اشکهاشو پاک می‌کرد، بزور لبخند می‌زد و می‌گفت: «باور کن منم خسته شده‌م... کاش زودتر بمیرم تا جفتمون راحت شیم.»

مادر پیرش، یک هفته بعد، بعد از سه ماه درد کشیدن و تو رختخواب افتادن، مرد.

براش متأسفم که حتی یه قطره اشک هم نریخت و نفهمید چه فرشته‌ای رو از دست داده.

بدون نام

سرمشق

1- شاعر بودن آسان است اگر شاعر، سرمشقی چون چشمهای تو داشته باشد.

2-کتابهایم را که باز می‌کنم، تنها به این فکر می‌کنم که به تو فکر نکنم!

3-کدام معجزه مرا باور خواهد کرد؟ چشمان تو، یا تنهایی شب؟

سمانه مالمیر


حسود هرگز نیاسود

نمی‌دونی چقدر به اون حسودیم می‌شه؛ چقدر دلم می‌خواد جای اون باشم. خودت خوب می‌دونی من حسود نیستم اما این بار واقعاً بهش حسودیم می‌شه؛ به اونی که این‌قدر راحت می‌آد پیش تو. اون که یه لحظه هم شده، نگاهت رو به خودش می‌کشونه و تو قاب چشمات می‌شینه. نمی‌دونم چی‌کار می‌کنی؟ شاید اصلا بهش اهمیت ندی، ولی من به اون قاصدک کوچیکی که باد آورده‌ش پشت پنجره خونه‌تون، حسودیم می‌شه.

گل آفتابگردون از قم


ساده‌دل

پیرزن همسایه، زنبیل به دست از راه می‌رسد. به او سلام می‌کنم و او لبخندزنان جوابم را می‌دهد. زنبیلش آن‌قدر سنگین است که بزور آن را به دنبال خود می‌کشد. کمکش می‌کنم و بارش را تا دم در خانه‌اش می‌برم. می‌گویم: «حاج خانوم، پسرتون که ماشین داره، چرا ازش نمی‌خواید کمکتون کنه؟» می‌گوید: «آخه دخترم، نمی‌دونی که! اونم کار و زندگی داره، الان دانشگاهه بعد از اونم می‌ره سر کار. نمی‌تونم که همه‌ش مزاحمش بشم»

او به درون خانه می‌رود و من در حالی که چند پاکت میوه در دست دارم و این دست و آن دست می‌کنم، می‌خواهم از عرض خیابان رد شوم که یکدفعه صدای بوق ناهنجاری را پشت سرم می‌شنوم. تا خودم را نجات دهم پاکت میوه از دستم رها می‌شود. ماشین با آهنگی تند که شیشه‌ها را می‌لرزاند، بی‌توجه به من از روی میوه‌های پخش شده می‌گذرد. نیم‌نگاهی عصبی به راننده می‌اندازم و... می‌شناسمش: پسر همسایه است؛ پسر پیرزنی فرتوت با بارهایی سنگین در دست و غمهایی سنگینتر بر دل.

بهاره ندیری از کرج


ساعت، دیوار، آینه، نمی‌یای...

(پاسی، من یه سوال فنی داشتم، تو بخون فضولی: تو کتاب نوشتی؟ آره؟ یعنی ما الان با یه نویسنده مشهور طرفیم؟ جون من اگه این‌جوریه تو تلگرافخونه بغل اسمم امضات رو هم چاپ کن و بگو اسم کتابت چیه. من دهنم قرص و کپسوله، طوری بگو که بروبچ دیگه متوجه نشن! به هیچکی نمی‌گم باور کن! یه وقت نیای بنویسی اسم کتابم اینه: «فضولی موقوف... !»چند تا از شعرامم می‌نویسم هر کدوم قشنگتر و درست‌تر بود چاپ کن. نیای بگی: آقا یه بار بابا طاهر زنگ زد و گفت این خانومه که خیلی شعر می‌گه، قافیه و عروضم بلده؟)...!!

دیگر نمانده برای دلم نای زندگی/ گیر است در این جنایت تو، پای زندگی/ تو در کتاب فلسفه‌ام چه می‌کنی آخر؟/! گلبرگ خشکیده‌ی من! لای زندگی/ یک چشم به ساعت و تقویم، یک چشم به تو.../ مشغول خواندنم، خواندن روزهای زندگی.

بهناز

(آقا یه بار بابا طاهر زنگ زد و گفت... آی! وای! کمک! خفه شدم! بابا یکی بیاد پنجه‌های این خانومه رو از دور گلوم جدا کنه!!! آقا یه بار هم خیام، زنگ زد؟ نامه داد؟ اس‌ام‌اس فرستاد؟ چت می‌کردیم؟ چی بود خلاصه... یادم نیس! گفت یکی بهش گفته کتاب متاب که ننوشته‌م ولی اگه حوزه فرهنگ، فرهنگی بشه، دنیا رو چی دیدی؟ شاید مام یکی دو سال بعد چرت و پرتامون رو دادیم دست ملت بندازن تو شومینه یه کم گرم بشن! تا اون‌وخت! همین روزهای زندگیت رو بخون، چشمت رو هم از ساعت و تقویم ورندار)!!


یه چی می‌گیم دیگه

حداقل نظرات یه عده مخالفان این صفحه رو چاپ کن.

1-نمی‌دونم چرا به‌شخصه احساس بامزگی دارید.

2-می‌شه! دیگه حروف رو نکشید (واقعاً بی‌مزه است) مثل: هااااا... هیییییچ.

3-چرا از خودتون قسمتی از نامه رو انتخاب کرده و چاپ می‌کنید در صورتی که اصلا اون قسمت از نامه حتی ارزش خوندن هم نداره.

یه جواب هم به یه نامه: اینو مطمئن باشید از 70% طرفدارهای این هفته‌نامه 30% به خاطر فال پشت مجله 20% به خاطر آشپزی، 20% به خاطر پیامهای 30حرفی و فقط 10% به خاطر... حاضرم با هر کی می‌گه نه شرط ببندم.

شما که همیشه از دیگران مثلا انتقاد می‌کنید، ببینم جرئت داری این متن رو چاپ کنید یا ترجیح می‌دین فقط ازتون و صفحه‌تون تعریف بشه (اگه تعریفی داشته باشه.)

آتیش

ای آتیییییشششش جااااااان! این شیوه «ببینم جرئت داری» نه تنها دیگه قدیمی شده، اگه آب و خاک و آتیش و اینا هم چش داشتن و شماره‌های قبل رو می‌دیدن، می‌دیدن که من بدون همچی تهدیدای نخ‌نما شده‌ای هم یه عالم انتقاد، حتی به قول تو از «یه عده مخالفان» تو همین صفحه چاپ کرده‌م. بعدشم، آدم باس وقتی یه چی می‌گه، یه چی بگه که چی باشه، نه این‌که همین جور یه چی بگه که یه چی گفته باشه، بل‌که بقیه‌م بگن یه چی گفته دیگه!! تا حالا کجای این صفحه گفته‌م به‌شخصه احساس بامزگی می‌کنم؟! بیا یاد بگیر عادت بدِ بدون مصداق و نمونه نشون دادن رو (که گمونم تو درس منطق دوره دبیرستان بهش اشاره شده) بذاری کنار. رو این حروف کشیده یه خرده نمک بریزی (یا بسته به طبع سرکار: فلفلی، زردچوبه‌ای، چاشنی و مواد دیگه‌ای به مقدار لازم)!! از بی‌مزگی درمی‌یان! هووووم! به‌به! چه‌قده خوشمزه‌م می‌شن! بیا خودت یه گاز بزن!! دیدییییی؟! بازم بی‌مزه‌س؟ ای بااااااباااااا، پس گمونم دیگه باس بری زبونت رو به یه دکتری چیزی نشون بدی! نکنه قسمتهای احساس مزه روی زبونت آسیب دیده باشن؟! اینا رو عزیز من، اگه همچی یه نمه، یه سر سوزن، این‌قده اصلا! درسهای ادبیات مدرسه‌ت رو درست و درمون خونده بودی، متوجه می‌شدی که بهش می‌گن: سبک نویسندگی. غیر از این‌که هر کی واس خودش یه سبکی داره (نه از باب قیاس، بل‌که از جنبه مثال می‌گم؛ مثالم که می‌دونی... درش مناقشه نیست)، جلال آل احمد هم وقتی به سبک «تلگرافی» می‌نوشت، یه چن تا آتیش‌بیار می‌اومدن وسط معرکه و می‌گفتن چرا جمله‌هاتو می‌خوری! بلد نیستی چه‌جوری بنویسی؟! حالا سعی کن رو حروف دقت کنی و اینا رو بخونی: «وای»، «واااااای»، «وااااااااای‌ی‌ی» دیدی؟ انگار هر کدوم یه آهنگی خاص خودش داشت، نه؟ انگار اولی آروم بیان شده بود و آخری دیگه با داد و قال و عصبانیت بیان شده بود نه؟ تکلیف شب: بگویید آهنگ عبارات ای بابا در عبارات پی‌آمده چه‌طوری‌اند: «ای بااااااا، بااااااا... مُردم( »!مثلا)!!، «ای بابا، دس وردار دیگه... اَه( »!بازم مثلا.)! من بعد از چن سال نوشتن به این شیوه، حالا دیگه وقتی بعضی نشریات چاپی یا نوشته‌های روی وب رو می‌بینم، می‌بینم بعضیها هم از این سبک به قول تو حروف کشیده استفاده می‌کنن! یاد بگیر عادت بدِ بدون اطلاع، همین‌جور یه چی گفتن رو بذاری کنار (یا حداقل بری یه نمه بیشتر تو حوزه و زمینه‌ای که می‌خوای نظر بدی مطالعه و کسب اطلاع کنی.) اون چن تا نقطه‌ای که فقط 10% می‌خوننش، منظورت صفحه بروبچه‌هاس؟ غیر از این‌که نگفتی همچی آمار دقیقی رو از کدوم مرکز آمار یا نظرسنجی علمی یا میدانی گرفتی!! و غیر از این‌که اگه از صد تا آدم، فقط هفتاد تاشون طرفدار این هفته‌نامه‌ن، پس اون سی تا آدم باقی‌مونده (اگه طرفدار این هفته‌نامه نیستن) چرا اصلا باید این هفته‌نامه رو بخونن(!؟)، 30تای فال و20تای آشپزی و 20تای پیام سی حرفی و 10تا درصد چن نقطه)!( مجموعاً می‌شن 80% درصد که!! نه 70 درصد! بیا یاد بگیر اول کتاب حساب دوره راهنماییت رو یه دور دیگه بخونی بعد شرط‌بندی کنی! به جان خودم این‌جوری هی می‌بازی‌هاااااااا...! از من گفتن! تازه‌شم! الان دیگه مُد شده که خیلیها نظر خودشون رو (که همون 1% باشه) تعمیم می‌دن به همه (که همون 99% بقیه باشن!) بدون انجام نظرسنجی، خودشون رو مرکز اطلاعات و نظرات دیگران می‌دونن و به جای بقیه حرف می‌زنن، سلیقه خودشون رو هم سلیقه همه می‌دونن و همچی راحت آمار و ارقام و درصد می‌دن! وقتی نامه‌ای رو که به دست من رسیده و فقط من خونده‌م، به دست تو نرسیده و نخوندییییییی، آخه رو چه اصلی می‌گی یا می‌تونی بفهمی بقیه جملات چاپ نشده ارزش خوندن داشته یا نه؟ یاد بگیر عادت بدِ... نه، بذار اصلا این‌طوری بگم: اگه می‌بینی نمی‌تونی یاد بگیری، حداقل کتابهای آمار و منطق و ادبیات و حساب دوران مدرسه‌ت رو قبل از هر اظهار نظری یه بار سرسری مرور کن که مثل منِ بیسواد و بی‌مزه، هیچ وقت و هیچ جا، همین‌جور الکی یه چی نگی!


یک کلاغ=چهل کلاغ

یکی از همسایه‌ها به یکی دیگه از همسایه‌ها: بیچاره زن آقا کریم امروز خیلی ناراحت بود. می‌گفت: دست و بال شوهرش تنگ شده و قسط وام بانکیشون سه ماه که عقب افتاده و نمی‌تونه بپردازه.

اولی: می‌گن کریم ورشکست شده، کلی هم به بانک بدهکاره!

دومی: شنیدی کریم پولای یه بانک رو بالا کشیده و فلنگ رو بسته؟!

سومی: این کریم هم عجب مارمولکی بوده، می‌گن رفته به یه بانکی دستبرد زده!

چهارمی: چه روزگاری شده! می‌گن کریم هفت‌تیر کشیده و با همدستی زنش چند مأمور رو هم زخمی کرده و بعدش هم همه پولای یه بانکی رو به سرقت برده‌ن!

پنجمی: می‌گن کریم آدم کشته و با میلیاردها تومن پول دزدی رفته کنار ویلای بیل گیتس واسه خودش ویلا خریده!

ششمی: می‌گن... می‌گن... می‌گن...!!

همون همسایه به اون یکی همسایه دیگه: زن آقا کریم امروز خیلی خوشحال بود. می‌گفت: رفتم حلقه نامزدیم رو فروختم و قسط بانک رو تسویه کردیم تا آبرو و اعتبار شوهرم حفظ بشه. عشق که به حلقه نیست.

جعفر دردمندی از سلماس

نغمه‌های ساکت

سکوتم تنها حرفی‌ست که در زربافتهای قلب بی‌تابم می‌پیچمش و به دست کبوتر قاصد می‌سپارم تا نغمه‌هایش را برایت بخواند.

چه قصه شیرینی! تو با نگاهت حرف می‌زنی و من با سکوتم! شاید این طور بهتر باشد. عاشقانه‌های شاعرانگیمان را هیچ گوشی شنیدار نیست.

عاطفه شکرگذار


زمینه تحول

وقتی زندگینامه شخصیتهای بزرگی مثل ناصر خسرو و... را می‌خواند که دو نوع زندگی داشتن و در یک لحظه با شنیدن یک جمله یا دیدن یک صحنه از خواب غفلت بیدار شده‌ن و زندگی جدیدی را شروع کرده‌ن، خنده‌ش می‌گرفت و باور آن برایش سخت بود. به خودش می‌گفت چرا کسی به من حرفی نمی‌زند تا متحول بشم؟ چرا هیچ مورچه‌ای که دانه‌ای را هفتاد بار از دیوار بالا می‌برد و دست از تلاش برنمی‌دارد جلوی راه من سبز نمی‌شود؟

یک روز زندگی او در کمتر از چند ثانیه متحول شد. اون روز وقتی از خواب بیدار شد، همه چیز تغییر کرده بود؛ تغییری که گرچه در ظاهر ناخوشایند بود، ولی باعث شد او زندگی جدیدی را شروع کند. تغییری که دردناک بود اما او آن را به فال نیک گرفت و به فردی دیگر در شرایطی دیگر تبدیل شد.

آن روز زلزله در بم، همه چیز را برای او و دیگران عوض کرد.

جزیره‌ای در مرداب از اراک


نامه سنگین

مثل همیشه نامه‌ای نوشتم و تمبر زدم و درش رو چسبوندم و دادمش به دست پستچی. پستچی نگاهی موشکافانه بهم انداخت و گفت: چقدر سنگین؟

خندیدم اما تلخ تلخ، و زیر لب زمزمه کردم: قلبش رو گذاشته‌م تو نامه تا بهش پس بدم، واسه همیشه...

رضوانه سوری 19 ساله از کرج


سوژه غم

زبان من بیچاره مو درآورد بس که گفتم: آقایان، خانمها، خواهش می‌کنم ترجیحاً قدر اتمی شاد باشید... انگار نه انگار!

عزیز من لطفا برو غمگین باش، حرص بخور، نگاهت را روی اتفاقات ناگوار دور و برت بیشتر ریز کن، هر چی می‌تونی فکرهای منفی کن. اصلا از این به بعد خود من سوژه‌ای انتخاب می‌کنم تا همه با هم تریپ غم و ناله برداریم! پس با اجازه صاحب بلندترین موی زبان در جهان (حسامی عزیز)! موضوعات زیر را برای غم خوردن اعلام می‌کنم: پنچر شدن دوچرخه نانوای محل؛ دیر رسیدن به اتوبوس برای رفتن به محل کار؛ آهان... همین الان هواشناسی هم اعلام کرد قراره هوا نیمه ابری بشه! لاستیک ماشین یکی از دوستامون هم که کم‌باد شده...!

سید میلاد (افشین) اشرفی


آخر کار همه‌مون

هر ده قدمی که برمی‌داشت یه گوشه، روی جدول کنار خیابون می‌نشست و ساکش رو روی زمین می‌گذاشت و نفسی تازه می‌کرد و در گذشته‌ش غرق می‌شد؛ در اون زمانی که تنهایی چند کیلو بار رو جابجا می‌کرد و حالا سه کیلو سیب رو هم نمی‌تونست با خودش حمل کنه. دوباره ساک سنگینش رو برمی‌داشت و راه می‌افتاد. کار هر هفته‌ش بود: راه ده دقیقه‌ای رو یک ساعت می‌رفت و برمی‌گشت و مدام با خودش می‌گفت: امان از پیری، امان از دردپا!

جوجه تیغی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها