گفتگو با یک سارق حرفه‌ای

ماشین را از بچگی دوست داشتم

زمانی که اولین بار به جرم سرقت دستگیرش کردند 19 ساله بود. حالا از آن دستگیری 5 سال می‌گذرد و مسعود باز هم به جرم سرقت دستگیر شده و 3 سابقه نیز در پرونده‌اش دارد. این جوان تبدیل شده به یکی از حرفه‌ای‌ترین سارقان وسایل خودرو و قصد داشته باندی برای خود تشکیل دهد که توسط گشت پلیس دستگیر شده است. گفتگوی ما با این جوان را بخوانید.
کد خبر: ۲۵۹۰۵۵

به یاد داری از ابتدا تاکنون چند سال را در زندان گذراندی؟

حدود 3 سال در زندان بودم، البته نه این‌که پیوسته زندانی شده باشم. در واقع تاکنون 3 بار به جرم سرقت دستگیر شدم و هر بار چند ماهی زندانی شدم و بعد آزادم کردند. اما این بار فکر می‌کنم حکم سنگینی برایم ببرند.

دفعات قبل به چه جرمی زندانی شدی؟

در تمام این دفعات به جرم سرقت زندانی بودم. راستش را بخواهید این تنها کاری است که من بلد بــودم و هـسـتــم. بــه هـمـیـن خـاطـر هـم سـراغ خلاف‌های دیگر نرفتم و فقط سرقت کردم.

سرقت را از چند سالگی شروع کردی؟

سرقت به صورت حرفه‌ای را از 16 سالگی شروع کردم، اما نحوه باز کردن در ماشین را از زمانی که خیلی سنم کم بود یاد گرفتم. زمانی که سرقت را به صورت حرفه‌ای شروع کردم خیلی کم سرقت می‌کردم و بیشتر تفریحی بود، اما وقتی بـه جـایـی رسـیـدم که هیچ پولی نداشتم دیگر حرفه‌ای کار می‌کردم.

چرا یک سارق حرفه‌ای شدی؟

زمانی که خیلی بچه بودم عاشق ماشین بودم و در خواب و بیداری فقط ماشین می‌دیدم و دلم مــی‌خـواست تمام عمرم را رانندگی کنم. این احساس بشدت در من تقویت می‌شد. ما خانواده ثروتمندی نبودیم. پدرم یک پیکان قدیمی داشت که با آن مسافرکشی می‌کرد. من عاشق آن پیکان قدیمی بودم . وقتی پدرم آن را به خانه می‌آورد به جان ماشین می‌افتادم و آنچنان تمیزش می‌کردم که انگار یک ماشین آخرین مدل است. زمانی که پدرم برای استراحت به خانه می‌آمد یا صبح‌های زود قبل از این‌که از خانه خارج شود با یک سیم و آرام آرام در مـاشین را باز می‌کردم، دنده را خلاص می‌کردم و ماشین را از پارکینگ بیرون می‌بردم. از همان موقع در باز‌کردن در ماشین حرفه‌ای شدم.

خب می‌توانستی کار کنی و برای خودت ماشینی بخری، چرا رفتی به سمت سرقت؟

گـفـتـن ایـن حـرف خـیـلـی راحت است، اما هـیـچ‌کـس نـمی‌فهمد. زمانی که پدرم به دلیل بیماری قلبی فوت کرد، زندگی ما چطور تحت تاثیر قرار گرفت. همه چیز از این رو به آن رو شد. مادرم در خانه نبود و من از 2 برادر کوچک‌ترم مراقبت می‌کردم. روزها برادرانم را در ماشین می‌گذاشتم و آنها را به خیابان می‌بردم. یک روز مــادرم فـهـمـیــد و بــرای ایـن‌کـه از دسـت ایـن شیطنت‌های من راحت شود، ماشین را فروخت و دیگر هم ماشینی نخرید.

چرا درس نخواندی تا به جایی برسی؟

فرصت این کار برای من وجود نداشت. دلم می‌خواست این کار را بکنم، اما نمی‌شد. مادرم مرا به یک مکانیک سپرد تا کار یاد بگیرم. در آنجا هم کارم این بود که در ماشین‌ها را با سیم باز کنم و سوار شوم . صاحبکارم فهمید و من را اخراج کرد. بعد از آن بود که با فرهاد آشنا شدم. فرهاد هم مثل من عاشق موتور بود. ما با هم رابطه بسیار صمیمی پیدا کردیم و در نهایت تصمیم گرفتیم سرقت کنیم. ما می‌خواستیم یک باند تشکیل دهیم که پلیس ما را دستگیر کرد و همه چیز به‌هم خورد.

تو که عاشق ماشین بودی چرا فقط ضبط ماشین سرقت می‌کردی؟

می‌دانستم سرقت ماشین خطرناک و احتمال دستگیری در آن زیاد است به همین خاطر فقط ضبط ماشین سرقت می‌کردم. البته من در باز کردن در ماشین هم مهارت خاصی داشتم و این کار به من کمک می‌کرد.

به گفته خودت چندین بار دستگیر و زندانی شدی، پس چرا زندان در تو تاثیر نگذاشت و دوباره به سمت سرقت رفتی؟

تحمل شرایط زندان بسیار سخت است. این را من نمی‌گویم همه کسانی که زندان رفتن را تجربه کرده‌اند، می‌دانند. من ماه‌ها در زندان بودم و در محیطی کاملا در بسته که نمی‌توانستم از آنجا خارج شوم و باید از قوانین زندان پیروی می‌کردم. این کار بشدت دشوار است. این را هم بگویم که هیچ کس دلش نمی‌خواهد به زندان بازگردد،‌ اما آنچه باعث شد دوباره به زندان برگردم و به سمت جرمی بروم که می‌دانستم عاقبت آن زندان است، بیکاری و یاس در زندگی‌ام بود. من هرگز به زندگی امیدوار نبودم. زندگی سالمی نداشتم و خانواده‌ای هم نداشتم که از من حمایت کنند. به همین خاطر هم به سمت کاری رفتم که دوباره من را به زندان کشاند.

با مادرت در ارتباط هستی؟

بله، ما با هم ارتباط داریم. مادرم هر چند وقت یک بار به دیدن من می‌آید و چیزهایی که لازم دارم را در اختیارم قرار می‌دهد. اما به دلیل دوری راه و این‌که پول زیادی ندارد و مجبور است کار کند، کمتر به من سر می‌زند و ما بیشتر تلفنی با هم صحبت می‌کنیم.

مادرت در مورد کاری که تو کردی چیزی نمی‌گوید؟

یکی دو بار اول از من می‌خواست که دست از این کارها بردارم و دوباره پیش او بروم. البته خودش هم می‌دانست که شرایط خانوادگی ما بسیار بد است. هر بار که من از زندان آزاد می‌شدم تـا بـار بـعـدی که دوباره زندانی شوم مادرم را نمی‌دیدم. حالا دیگر مادرم به این وضعیت عادت کرده است و می‌گوید که بعد از آزادی هم به او سر بزنم.

خودت چطور فکر می‌کنی، آیا باز هم به این کارها می‌خواهی ادامه بدهی؟

من هرگز دلم نمی‌خواهد به زندان برگردم و اگر کاری داشته باشم که بتوانم با درآمد آن زنـدگـی‌ام را اداره کنم، دیگر به سرقت روی نمی‌آورم. از خداوند می‌خواهم اراده من را قوی کند تا بتوانم در برابر مشکلات تاب بیاورم و این کار را دیگر تکرار نکنم؛ چرا که از این زندگی نکبت‌بار خسته شدم و می‌خواهم مثل دیگران زندگی سالمی داشته باشم و لذت یک شهروند خوب بودن را هم بچشم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها