پُستخانه

کد خبر: ۲۵۸۵۸۸

زهرا فرخی 28 ساله از همدان: ...اگه موقع خوندن نامه من پدر و پدربزرگت با هم در اومده بودن، من چی بگم که موقع نوشتنش جد بزرگم هم در اومده بود! راستیاتش، خودکارم از کار افتاده بود. از این خودکار سیستم جدیدا خریده‌م که هی لیز می‌خورد روی کاغذ و (توجیه... !)اگه دستم به سردبیر برسه، گوش مسوول پیام 30 حرفی رو می‌برم می‌ذارم کف دستش! هر چی پیام 30 حرفی می‌دم تو چاپ کم و زیاد می‌شه، من به حروف می‌نویسم اون به عدد چاپ می‌کنه... !خواستم بگم ای کاش مثل اون شونصد سال پیشا صریحتر از نوشته‌هام انتقاد می‌کردی...

1-پدر و پدربزرگم گفتن: «اِ...؟ پس اون که هی می‌اومد می‌گفت: ببخشید خودکار خدمتتون هست)!(، جد بزرگ شما بووووود؟!! جوون مونده بودهااااا... ماسک استفاده می‌کنه یا لوسیون؟»! 2-دیدم دستت که به سردبیر نمی‌رسه، از باب داشتن هوای بروبچ و درستی انتقادت، حسام بیگ رو مأمور و معذور کردم بره گوش مسئول پیامها رو ببُرّه بذاره کف دستش. مسوول گوش‌بریده مربوطه دستش رو گذاشت رو گوش ورپریده از سرش و گفت: «هر چی باشه، حرف، حر، فِ، نو، رو، زی‌یه!!» انگشت دستشم این‌جوری تو هوا تکون داد که انگار خود نوروزیه!! 3-اگه قرار بود بعد از شونصد سال، هنوز مثل همون شونصد سال پیشا فکر کنی و مثل همون شونصد سال پیشا بنویسی، واویلا بود که عزیز ماااااادر! با این حال چشم! فقط بذار ببینم این چماق رو کجا گذاشته‌م... آهااااان... ایناهاش! خب، می‌خواستی صریحتر انتقاد کنم هاااااا؟!

سرور احسانی‌فر 15 ساله از شوشتر: ...کاش می‌دانستی چقدر چشمانم برای باریدنهای عاشقانه بی‌تابی می‌کنند و چقدر نیاز دارم بگریم؛ به حال خودم، به نداشتن تو، به سکوت اشکهایم، به زخمهای این قلب شیشه‌ای...

سمانه زینلی از کرج: دلخوشم به یک سلام و به پیامی عاشقانه/ به طلوع بی‌غروب و به غزل، به شعر، ترانه/ دلخوشم به آسمونی که برای ما می‌باره/ به تبسم نگاهی، که تو دل امید می‌کاره/ دلخوشم به اون نگاهت که مثل صبح سپیده/ به بهار پشت پرچین که پس از خزون رسیده/ دلخوشم به این دل تنگ، که طعم عشق رو چشیده/ به دو دستی که واسه عشق، گلی از عاطفه چیده/ دلخوشم به رقص باد و به شبای بی‌قراری/ به امید این‌که باشی توی لحظه‌هام تو جاری.

بدون نام: ...نوشته‌ای که برات فرستادم، یه سوءتفاهم بود، یه شیطنت نوشتاری. قصدم توهین به شما نبود، یا این‌که سواد و علمتون رو زیر سوال ببرم. من در جایگاهی نیستم که بخوام شما را به نقد بکشم. آدمی هم نیستم که فرق بین نادرقلی و نادرشاه را ندانم و قدرنشناس باشم. هدفم نوشتن طنز بود و...

من و سواد؟ من و علم؟ کوووووتاااااااه بیا بااااااا...! اسمت رو ننوشته بودی تا حداقل بدونم کدوم مطلب و کدوم طنز رو می‌گی؛ ولی من از طنز ناراحت که نمی‌شم هییییییچ، اگه خنده‌دار باشه، روون و ماهرانه هم نوشته شده باشه، کلی کیف می‌کنم از این‌که نویسنده‌ش لحظاتم رو با خنده و شادی گره زده (تو یا هر کس دیگه‌ای، همین‌که اصول و روش نقد رو بشناسه و حرفی منطقی و درست بزنه، می‌تونه خودش رو در جایگاه نقد من یا هر شخص و موضوع دیگه‌ای بذاره. حالا اگه اشخاص دیگه از موضوعی ناراحت می‌شن، خیالت جمع، ضربدر به علاوه! که من از نقدپذیری فقط شعارش رو حفظ نکرده‌م.) حالا جداً، فرق نادرقلی و نادرشاه چی بید؟!!

زهرا 18 ساله: ...با این‌که رشته من ادبیاته ولی تا حالا نتونستم حتی یه خط بنویسم، شما نسخه‌ای دارویی چیزی نداری تجویز کنی بل‌که روی من تأثیر بذاره تا شکوفا بشم؟...

چون متوجه نشدم همین یه خطی رو که نوشتی، دادی به یکی دیگه نوشته یا خودت نوشتی و فرستادی، و از اون‌جا که منم طبیب نیستم، زنگ زدم به دکتر ارنست، با هزار زحمت که موبایلش خط نمی‌داد و اینا و اونا! یه داروی جنگلی تجویز کرد و گفت استفاده کن، خوب می‌شی: یک عدد چشم ریزبینی مورچه رو با دو تا پیمونه خودباوری و اعتماد به نفس قاطی کن، مطالعه نسخه‌های دکترهای دیگر رو هم از دست نده، شاید اگه همتی داشته باشی به یه جاهایی برسی.

اشکان امامی از اندیمشک: افسوس که من تنها شدم. افسوس که من بی‌تو شدم. روزهایم تکراری‌ست. خنده‌هایم گریه است. شادیهایم پوچ، غصه‌هایم از درون مرا می‌سوازند اما خوشحالم که تو نیستی تا مرگ خاموش مرا ببینی...

هانیه طیبی از نیشابور: تابستون با گرماش داره از راه می‌رسه و این حشره‌های موذی رو هم با خودش می‌آره. کاش زبون آدمیزاد سرشون می‌شد تا لااقل بشه یه جوری باهاشون کنار اومد. آدم هم مجبور نمی‌شد دستش رو به خونشون آلوده کنه! میان دقیقاً بالای سرت شروع می‌کنن به وزوز کردن و یکی هم نیست که بهشون بگه: «بابا، نوکرتم، اتاق به این بزرگی، خب یه کم برو اون‌ورتر واسه خودت وزوز کن...!»

لبخند ژکوند: ...اگر شخص شخیص هولمز و خانم مارپل و دیگر رفقا بیایند دنبال هویت جناب عالی بگردند... آه... چرا بگردند؟ مگر می‌خواهند شهرت خود را زیر سوال ببرند؟...!

علیرضا ماهری: ...در جواب «کوثر خانم 17 ساله»، همقافیه کردن واژه‌های آواره، دیوانه، آزاده، مستانه، بیخانه، دلداده، اشکال دارد. قدما به این ایراد می‌گویند: اکفاء. مستانه کمی قدیمی است و با توجه به پسوند «گی+»ردیف سنگین (که امروزه استعمال نمی‌شود) نتیجه می‌گیریم که قافیه‌ها+ردیف به طور طبیعی جا نیفتاده و به شاعر تحمیل شده. از نظر محتوا و مضمون هم حرف تازه‌ای در شعر دیده نمی‌شود ولی باید تبریک گفت به کوثر خانم به خاطر وزن‌شناسی‌اش... شاعری، گلدوزی و خیاطی نیست که بشه رفت کلاس یاد گرفت...

اِوا علیرضا جان، شما که ماهر بودی تصدقت برم! البته اون قدیم‌ندیما، منم یه همچی نظری داشتم، ولی حالا که مطالعه‌م همچی ای‌ی‌ی این‌قده نمه! بیشتر شده، دستم اومده که نه تنها شاعری، خیلی امور دیگه هم مثل گلدوزی و خیاطی قابل یادگیری برای همگانه (حتی آدمای خنگی مثل خودم)!! تازه اونم بدون حتی رفتن به کلاس! سهم استعداد و ذات و این چیز میزا رو هم بذار صفر مطلق! مثلا کافیه دایره واژگانت توسعه یافته باشه، اشعار زیادی حفظ باشی، مطالعه زیاد و اصولی‌ای درباره مکاتب و سبکها و تعریفها و انواع شعر و... کرده باشی و وزن و قافیه و این چیز میزا رو بخوبی آموخته باشی، پشتکار درست و حسابی هم داشته باشی، هر کسی هم که باشی، می‌تونی شعر بگی چه شعری: مممماااااه‌ه‌ه! بیا بابت رفاقت پر از شفاقتمون)!( اگه به همه کلید طلایی داده‌م، به تو یکی از شاه‌کلیدهای خودم رو بدم که قفل هر چیزی رو خواستی باهاش باز کنی: موفقیت یعنی دقت و تیزبینی+اطلاعات و آگاهی+تلاش و پشتکار. همین.(‌ضمنا به علیرضای کاردرست و ماهری مثل شما که دیگه نباس گفت کاش مصداق و نمونه کلمات و عبارات ذکر شده رو هم مشخص میکردی. باید گفت؟)!!

یاشار شیر محمدلی از گنبد کاووس: در چهار راه زمان ایستاده‌ام و به تمام لحظه‌هایی که سوار بر عقربه‌های ساعت از پی هم می‌گذرند فرمان ایست می‌دهم اما اطاعتم نمی‌کنند و راه خویش را ادامه می‌دهند... دیگر به تنگ آمده‌ام. سوت و تابلوی ایستم را به کناری می‌اندازم و با خود می‌گویم: حال که آنان نمی‌ایستند، من با آنها می‌روم... هر گونه که می‌خواهید بروید ای لحظه‌ها، زیرا من نیز با شمایم!

پری: ...چرا همیشه کسانی را که به فکر ما هستن به گریه می‌اندازیم؟ گریه می‌کنیم برای کسانی که به فکر ما نیستن و به فکر کسانی هستیم که هیچ‌وقت برامون گریه نمی‌کنن؟

بیخیال: ...یادمه دنیا از دریچه چشام همیشه سیاه و سفید بود، گلها برام رنگی نداشتن، زندگی همیشه پر بود از صداهای مختلف... اما هیچ‌کدام آرامش صدای تو را نداشت...

شکوفه توکلی 16 ساله از ایلام: هر چیزی یا خوبه یا بد، یا سیاهه یا سفید اما بعضی اوقات می‌شه توی دنیای سیاهیها، دنیای سپیدی هم داشت. به نظر من خوبه اگه از چیزی ناراحتیم و غصه‌ای داریم، با یه چیزی خودمون رو سرگرم کنیم یا با صدای بلند علت دلخوریمون رو بگیم. فوقش می‌گن دیوونه‌س، زده به سرش، از این بهتره که همه حرفا تو دلمون انبار شن (تو یه شماره از کاریکاتورهای خانم فخار صحبت کرده بودین. چه جوری می‌شه واسه‌تون کاریکاتور فرستاد؟ ...اگه ممکنه تو جواب نامه‌هاتون یه قدری مبالغه کنین تا بیشتر امیدوار بشیم.)

فرستادن کاریکاتور که کاری نداره. خیلی ریلکس، بلند می‌شی می‌ری اداره پست و به مسئولی که پشت پیشخوان واستاده می‌گی: «سلام. من لئوناردو داوینچی هستم( !!»هه‌هه‌هه! این هم یه قدری مبالغه!! خوب شد؟) فقط حواست باشه قبل از این‌که مسئول پشت پیشخوان، کجکی نگات کنه، با پسزمینه یه لبخند ملیح بهش بگی: «نه آقاجون، جدی نگیر، شوخی کردم» وگرنه امیدت رو بکلی از دست می‌دی و دیگه از دست منم کاری ساخته نیس! اون‌وخ کاریکاتورهای مورد نظر رو بذاری تو پاکت و بفرستی به نشونی ما. اگه معیارهای مورد نظر رو داشتن، آره و اینا، وگرنه، نه و اینا.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها