در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یامین 17 ساله از مشهد: ...تو وقتی بزرگ شدی، مثل من اینقدر غصه خوردی؟...
اِه...اِه... اِوا ننه جوون، اِه... از کی تا حالا، آی... به یه آدم شَدوبیش شاله، اِه... میگن بژرگ شده؟ هاااااا؟... من هنو دندونامم در نیومده باباژون! اِه...!
یمنا 18 ساله از مشهد: ...بذار یه چیزی بنویسم که کوتاه باشه! به درد دیگرانم بخوره! حداقل یکیدو ماه (ناقابل...)! اِ، چی دارم میگم من؟ ببین چقدر رو مُخم راه میری با اون «به خاطر بسپارید»ت...!
اِوا... ببخشید... این مُخ شما بود؟ چشم، بفرما، پامو گذاشتم اونورتر... خوبه؟!
هانیه طیبی از نیشابور: شب تاریکیست؛ آنقدر تاریک که اطلسیهای باغچه هم ناپیدایند. تشنهام. دریا نزدیک است. از دور، صدای امواج را میشنوم. یک نفر انگار، در دلم رخت میشوید... من ماندم و این شیشه خیس؛ من ماندم و این آیینه باز؛ من و این آیینهای که حضورت را برایم تکثیر میکند...
دیوونه همیشگی: ...یه تشکر خاص دارم که میدونم اگه بگم میذاری به پای پاچهخواری اما میگم چون وقتی از کسی چیزی یاد میگیری باید تشکر کنی: تشکر برای منطقی که بهم گفتی یه تعریف و اصولی داره. من تا اون روز فکر میکردم همین که با مسائل زندگی احساساتی برخورد نکنم یعنی منطقیام! اما وقتی گفتی برو دنبال معنی منطق و منم چند تا مطلب مختصر دربارهش خوندم، دیدم بله! من اشتباهاً ادعای منطقی بودن میکردم. حالا هم فقط چند تا مطلب کوتاه دربارهش خوندهم... دارم تلاش میکنم که درست فکر کنم و صحیح تعریف کنم و درست تصمیم بگیرم...
ای...وَل! خوشم اومد اسااااااااسی! میبینم که اهل عملی و به جای ناراحت شدن از توصیههای ایمنی، به فکر اصلاح خودتی و میخوای کاری کنی که یه سر و گردن بالاتر از دیگران بایستی و خلاصه اولین قدمهای فاصله گرفتن از عوامیت رو برداری و یه آدم دیگه بشی! ایول... !حالا که اینطوره، بیا زحمتت رو کمتر کنم و راهنمایی بهتریداشته باشم: تو که دسترسی به نت داری، شناسایی مغالطه و سفسطه رو سرچ کن و بشین یکی یکی و بدقت صفحات حاصل از جستوجوت رو بخون و نمونههاش رو یاد بگیر تا ببینی حالا که فقط چند تا مطلب مختصر خوندی و اینهمه آگاه شدی، اگه مغالطات و سفسطهها رو هم بدونی و هر چیزی که تو خیابون، تو حرف دوست و آشنات، عمل قوم و خویشت، نوشتههای من و یک کلام همه جا میبینی و میشنوی و میگی رو با اونا بسنجی، چقدر از مشکلات روزمرهت حل میشه و چقدر راحت و مطمئن میتونی تو زندگیت به کار بگیری و مثلا یه ازدواج خوب رو پی بریزی، یا اگه ازدواج کردی، یه روابط مناسب زناشویی رو پی بگیری، یا تو خرید روزانهت گول تبلیغات بقال محلتون رو برا فروش ماست ترشیدهش نخوری، یا یه عالم یای دیگه دیگه! همین امشب سرچ کن، که هر چی دیرتر بری سراغش، با خودت میگی ای کاش زودتر از اینا رفته بودم سراغش!
عسل شیدایی: ضربان یادت رو خاموش کردم. خاطرههات رو پرپر کردم. شاپرک عشقت رو پرواز دادم و پنجره رو بستم، مبادا برگردی. با این حال، روِیای هر شبم لبریز از عطر توست، با این یکی چیکار کنم؟
ماجده از بهشهر: ...من یه عکس از خواهرزادهم دارم، مخصوص صفحه اول چاردیواری! امکانش هست که عکسش رو میل کنم برا شما و شما چاپش کنید؟
بفرست برای سردبیر 4divarijamejamonline.ir : اگه کیفیتش خوب باشه و حداقلی از اصول عکاسی و رنگبندی و این چیزا رو واسه چاپ داشته باشه، احتمال چاپش هست.
سارا از مشهد: ...روزایی که تو کنارم بودی به تمام سالهای عمر من میارزید. ارزش اون فصل پنجم زندگی من خیلی بیشتر از چهار فصل دیگه سالهای عمرم بود. فصل پنجم زندگی من کنار تو سبزی بهار رو داشت، گرمی تابستون رو، جادوی پائیز رو داشت و سپیدی زمستون رو. اون روزا با همه دلنگرانی و سختیهاش من خوشبخت بودم، چون تو کنارم بودی...
شازده کوچولو: نمیدانم در کتاب بسته چشمانت چه کسی هزار شعر عاشقیام را نگاشته است اما ای کاش دریانوردی بودم و قایقی داشتم تا هر شامگاه در آبی چشمانت بادبان اندازم. مرا در این دریای همیشه توفانی رها مکن...
شازده جان، همین که یه کوچولو سعی کردی حرف تازهای بزنی خودش کار بزرگیه، آمممممما... جملات هم باید مثل حلقههای زنجیر باشند و یه ربط منطقی و یه هماهنگی مناسب با موضوع و طرز بیان و شکل و قیافه دونه زنجیر قبلی (یعنی همون کلمات یا جملات درون جمله) داشته باشن. رو اینم یه نمه کار کنی، کاری کردهای کارستااااااااان!
مینا شیشهای شکسته: روزها میگذرند و هر روزِ روزگار، گلی از شاخِ دوستی میشکند انگار. وزش بادی سرد، دوستی را برد ز خیالم... بارش شبنمی از هر نرگس، همه را شست ز یادم؛ تا بدانم که همه خاطرهها روِیا بود.
جزیرهای در مرداب از اراک: در قفس، از آهن و آهنفروش و آهنگر و قفسساز و شکارچی و تورباف و تورفروش و پرندهفروش و حتی صاحبی که او را حبس کرده و اجازه پرواز به او نمیدهد هیچ کینهای به دل ندارد ولی از کسی که فکر میکند او از شادیست که میخواند و از کسی که فکر میکند از حال و روز پرنده در قفس باخبر است و میداند در دل پر غم پرنده چه میگذرد، بینهایت بیزار است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: