سفره کوچک

کد خبر: ۲۵۷۰۷۰

دختر آهسته صحبت می‌کرد. پسر فقط لبانش تکان می‌خورد انگار که در حال ذکر گفتن بود.

از صحبت‌های مادر می‌شد فهمید که با خواهرش درباره فرم کابینت‌های آشپزخانه که تازه آنها را ام‌دی‌اف کرده بود، حرف می‌زند.

پدر خانواده هم با فریاد و نعره‌هایی که می‌کشید، شغلش را اعلام می‌کرد که تاجر بزرگ و بازاری است.

وارد رستوران غذاخوری شدند، اما نه به اتفاق و همراه هم، در امتداد هم. حرکتشان مرا به یاد دوران بچگی‌ام انداخت که با بچه‌های محله قطاربازی می‌کردیم. آن موقع فاصله‌مان با رفیق عقب و جلویی به اندازه یک دست بود ولی فاصله حرکت افراد این خانواده بیشتر از یک دست بود.

نمای رستوران بسیار خیره‌کننده و شیشه‌ای بود و جنب‌وجوش داخل، قابل مشاهده. ازدحام باعث شده بود تا چند ثانیه‌ای به دنبال میز خالی بگردند. یک میز خالی به همراه 4 صندلی دیده می‌شد، ولی نمی‌دانم چـرا روی آن نمی‌نشستند. یکی دو دقیقه انتظار کشیدند تا میز بزرگ‌تری خالی شود. سرانجام به خواسته خود رسیدند. دو میز چسبیده به هم به همراه 7 صـندلی. وقتی که نشستند، صندلی کناری هر کدامشان خالی بود. آنها از کنار هم نشستن گریزان بودند، شاید هم به بهانه این‌که می‌خواستند راحت بنشینند. خدمتکار به طرف آنها آمد، سه چهار دقیقه او را معطل کردند، مثل این‌که هر کدام از آنها یک نوع غذا سفارش می‌داد. مکالمه با موبایل‌هایشان تمام شده بود اما چرا با هم صحبت نمی‌کردند؟ پدر خانواده دست چپش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و با انگشتان دست راست ضربات آهسته و متوالی به میز می‌زد. مادر خانواده با 4 انگشتر طلای سفید خود ور می‌رفت. دختر خانواده در آینه خودش را برانداز و چسب روی بینی‌اش را نظاره می‌کرد، پسرک هم مشغول پیامک فرستادن بود.

نگاهم را به سمت دیگر خیابان پرت کردم. زن و شوهری به همراه 2 فرزندشان از پراید سفیدی پیاده شدند و وارد مغازه پیتزافروشی شدند. با موبایل و با هم صحبت نمی‌کردند، اما به اتفاق هم وارد مغازه شدند.

طرف دیگر خیایان را وارسی کردم، فضای سبز شـورانـگـیـز و دلـربـایـی بـود، امـا یـکـدفـعـه صـدای گوشخراشی که دائما در حال تکرار شدن باشد، مرا از حس رویایی بودن خارج کرد. صدا مربوط به موتوری بود که کنار خیابان توقف کرده بود. لحظه‌ای به خشم آمدم، اما به طرفه‌العینی آرام شدم. خانواده‌ای را دیدم 4 نـفره که در حال پیاده شدن از موتور هستند، دسته‌جمعی به سمت چمن‌های پارک رفتند. یک موکت، دو در دو متری را پهن کردند و روی آن نشستند. از طرز نشستن‌شان معلوم بود که جایشان تنگ است. چقدر با هم حرف می‌زدند و چقدر می‌خندیدند. یک روزنامه دو صفحه‌ای را وسط پهن کردند و از توی زنبیل بساط شامشان را درآوردند. نان، پنیر، گوجه، خیار، سبزی و یک بطری دوغ.

با چه ولعی می‌خوردند، بشقابی که در آن گوجه و خیار بود، تمام می‌شد و مادر خانواده دائما مشغول خرد کردن این دو قلم بود و از این کار خود لذت می‌برد.

نـگـاهی به ساعت انداختم نیم ساعت به قرار ملاقات مانده بود. سریع غذا را خورده و از جایم بلند شدم، ناگهان مادرم صدا زد آرمین کجا؟ گفتم بیرون کار واجبی دارم. مامان گفت: باید بری خاله‌ات رو بیاری خونمون، قراره کابینت‌ها رو نشونش بدم!

جعفر عذاری اهوازی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها