گزارشی از سفر هنرمندان سینمای ایران به خرمشهر و آبادان

سهم ما یک جاده خالی است

سوم خرداد برای بیشتر خرمشهری‌ها از زمانی آغاز می‌شود که مردانی با پوشش کت و شلوار که در هوای گرم این شهر چندان محلی از اعراب ندارد، از اتومبیل‌های شاسی بلند ژاپنی و کولردار خود پیاده می‌شوند و تمام گل‌های گلایول معدود گل‌فروشی‌های بزرگ شهر را با پرداخت بیعانه پیش‌خرید می‌کنند. چند روز بعد با فرا رسیدن این روز، گل‌ها به بازماندگان مدافعان این شهر تقدیم می‌شود، برخی از این گل‌ها بر مزار شهدای شهر قرار می‌گیرد و شب سوم خرداد به پایان نرسیده، میهمانان بلندپایه و رسمی‌ با گرفتن عکس‌های یادگاری می‌روند و خرمشهر را با همه مشکلات ریز و درشت آن تنها می‌گذارند. این سنتی است که تقریبا در این سال‌ها از سوی اغلب دستگاه‌های رسمی ‌اتفاق افتاده است. انگار این شهر و خاطرات آن فقط به درد گرفتن عکس یادگاری می‌خورد و با پر شدن حافظه دوربین‌های عکاسان ملازم رکاب مسوولان، دیگر دلیلی برای حضور در این شهر وجود ندارد!
کد خبر: ۲۵۶۴۷۰

خانه سینما امسال در سالگرد آزادسازی خرمشهر، هنرمندان سینمای ایران را در لذت یادآوری این پیروزی به گونه‌ای دیگر سهیم کرد. عصر شنبه دوم خرداد، بیش از 120 سینماگر ایرانی در فرودگاه اهواز از هواپیما پیاده و با اتوبوس راهی خرمشهر شدند تا با حضور در گلزار شهدای این شهر، منطقه مرزی شلمچه و خانه‌های مردم مقاوم خرمشهر، با رفتاری قدرشناسانه و البته غیردولتی و رسمی‌ از آنها تقدیر کنند.

عصر روز شنبه کاروان سینمای ایران به فرودگاه اهواز رسید. محمدرضا شرف‌الدین، دبیر گردهمایی حضور هنرمندان در خرمشهر و چند چهره محلی به استقبال هنرمندان آمده بودند. در ساعت‌های پایانی روز با حرکت اتوبوس‌ها در جاده منتهی به خرمشهر، حاج محمد نورانی که جوانی خود را در کنار مبارزان خرمشهری گذرانده بود؛ با خوشرویی و خونگرمی ‌جنوبی خود خاطراتی را برای میهمانان بیان کرد. خیلی از ما دوست داشتیم بخشی از خاطرات پر افتخار او و دوستانش باشیم، اما از آن همه افتخار فقط حرکت در این جاده سهم ما بود که زمانی طی بیش از 20روز با پای پیاده توسط سربازانی از 4 گوشه ایران طی شده بود تا سرنوشت عملیات بیت‌المقدس را با موفقیت رقم بزنند. حاج محمد دل خونی داشت از فیلم‌هایی که در آن جوانی بسیجی بسادگی خوردن لیوانی آب خوردن عراقی‌هایی را به اسارت می‌گرفت که او خود تجربه جنگیدن و زورآزمایی سخت و پیچیده‌ای را با آنها پشت سر گذاشته بود.

در میانه راه آنتراکتی داده شد و در گوشه‌ای از جاده در کنار یادمان شهدا، با استفاده از نقشه‌ای جنگی یکی از دیگر از جنگجویان خرمشهری بخش‌های وسیع‌تری از پشت‌پرده این عملیات را در مقابل دیدگان ما بالا زد.

آفتاب غروب کرده بود که از پل جهان‌آرا گذشتیم و وارد شهر خرمشهر شدیم. آنچه کم‌کم از خرمشهر در ذهن ما شکل می‌گرفت، شهری نیمه‌تاریک با منظره‌ای غم‌انگیز بود که مظاهر تمدن چشمگیر آن به کولر‌های گازی کوچک و بزرگی خلاصه می‌شد که از دیوار و پنجره خانه‌ها بیرون زده بود. شب غم‌انگیز خرمشهر برای بزرگداشت واقعه تاریخی خود انگار چیزی کم داشت. یاد رسول ملاقلی‌پور و فیلم بلمی ‌به سوی ساحل افتادم که چگونه غربت این شهر را در اسارت به تصویر کشیده بود. چقدر جای او خالی بود! به همان اندازه که جای مرحوم خسرو شکیبایی، ابراهیم حاتمی‌کیا، محمدحسین لطیفی و احمدرضا درویش به عنوان هنرمندانی که قصه خرمشهر را در ساخته‌هایشان گفته بودند، در کنار هنرمندانی مانند: مجید مجیدی، رضا میرکریمی، حسین ترابی، حسن زاهدی، خواهران اسکندری، افسانه چهره‌آزاد، سیروس الوند، عبدالحسین برزیده، داوود رشیدی، بیژن امکانیان، عبدالله باکیده، سعید راد، حسن پورشیرازی، همایون ارشادی، داریوش اسدزاده، رضا ناجی، لادن طباطبایی، مانی حقیقی، حبیب احمدزاده و محمد داوودی خالی به نظر می‌رسید.

در چنین شرایطی شکوه این شب به یادماندنی تنها در یک آتش‌بازی کم‌رمق در کنار رودخانه خلاصه شد که این آتش‌بازی هم خیلی زود در دوربین‌های کوچک و بزرگ کاروان هنرمندان ثبت و ضبط شد. انگار هیچ کس با این تاریخ و اتفاق، آن‌طور که باید و شایسته آن است برخورد نکرده بود. ساعتی بعد در هتل قدیمی ‌آبادان، شادی کودکانه‌ای که در شعرخوانی کودکان آبادانی شکفته بود، لبخند بر لب میهمانان نشاند.

‌***

روز سوم خرداد وقتی اتوبوس از آبادان نه‌چندان آباد به سمت خرمشهر نه‌چندان خرم پیش می‌رود، به گذشته می‌روم و تلاش می‌کنم گذشته باشکوه این دو شهر را با چند احتمال بازسازی کنم. دشمنی که می‌خواست سه روزه کل خوزستان را تصرف کند و بعد به سمت تهران بیاید، در همین شهر با مقاومتی 34 روزه روبه‌رو شد و حالا دیگر حتی در آن سوی مرز هم اثری از آثار آنها نیست و تمام حضور آنها به خرمشهر و آبادان محدود به سیگنال‌هایی است که در قالب برنامه‌های تلویزیونی عربی از تلویزیون‌های اهالی شهر قابل دریافت است. هرچند وقتی با یکی از جوانان خرمشهری گفتگو می‌کنم، به تلاش‌هایی اشاره می‌کند که از سوی وهابی‌ها برای جذب مردم فقیر شهر صورت گرفته بود.

با خودم می‌گویم اگر زمانی پای جنگ به این منطقه نمی‌رسید چه اتفاقی می‌افتاد؟ اینجا مردم با چه نوع اتومبیل‌هایی رفت و آمد می‌کردند؟ کسب و کارشان چه بود و چه چیز کم از کشورهای حاشیه خلیج فارس داشتند؟

شاید اگر سردار قادسیه به فکر قدرت‌طلبی نمی‌افتاد، آن جوان کم‌سن و سالی که صبح سوم خرداد در حال چراندن گوسفندان کم‌تعدادش در حاشیه شهر بود، امروز صاحب دامداری بزرگ و مدرنی بود. شاید زنی که امروز با چادر عربی در ایستگاه زنگ‌زده اتوبوس منتظر ایستاده بود تا به دیدار نوه بیمارش برود، در شرایط بهتری به سر می‌برد و دیگر نیاز نبود تا میان دو گزینه دیدار نوه و گرفتن کپسول گاز دومی‌ را انتخاب کند.

در آن صورت شاید شهید باروت‌کوب، به جای آن‌که نامش بر محلی به عنوان «موقعیت شهید باروت‌کوب» گذاشته شود، در حال فعالیتی علمی ‌و صنعتی بود. این احتمال‌ها را می‌توان درباره تمامی‌ مدافعان و شهدای این شهر از ذهن گذراند. شاید اگر پای خرمشهر به این جنگ باز نمی‌شد، شهید بهروز مرادی که پیش از هنر رزم و آرپی‌جی‌زنی عکاس و نقاش خوبی بود، حالا در دهه پنجم زندگی خود احتمالا با مویی بلند و ریش و سبیلی هنرمندانه، حالا فهرست بلندبالایی از حضور در گالری‌ها و نمایشگاه‌های انفرادی و گروهی را در کارنامه حرفه‌ای خود ثبت می‌کرد.

با رسیدن به گلزار شهدای خرمشهر این تخیلات وسعت می‌یابد. مرقد مطهر بسیجی شهید گمنام  عبدالله فرزند روح‌الله  تاریخ تولد 15‌خرداد 42  شهادت مهر 59 این مشخصاتی است که روی مقبره اغلب شهدای گمنام خرمشهر درج شده. همه آنها بنده خدا هستند و فرزند روح‌الله موسوی خمینی که در 15 خرداد سال 42 اعلام کرده بود یاران من هم‌اکنون در گهواره هستند.

در همین احوال هستم که خانم سیده‌زهرا حسینی نویسنده کتاب واقعی و تکان‌دهنده «دا» که خود از اهالی خرمشهر است، درخواست مسوول گروه هنرمندان را اجابت می‌کند و پس از فاتحه بر سر مزار پدر و برادرش، از خاطرات تکان‌دهنده‌اش برایمان می‌گوید که در روزهای جنگ زیر این سقف ایرانیتی گلزار شهدا چه اتفاقی رخ داد و او و دیگر اهالی شهر چگونه عزیزان خود را به خاک سپردند: «بعد از حمله عراق از جنین سقط شده تا پیرزن و پیرمرد 70 ساله را برای دفن به این قبرستان می‌آوردند، اما شرایط مناسبی برای دفن این اجساد وجود نداشت... عراقی‌ها اینجا را بمباران می‌کردند و ما مجبور بودیم گاهی 3 روز صبر کنیم تا پس از پایان بمباران عزیزان خود را دفن کنیم... در همان روزها سگ‌ها ‌هار شده بودند و به جنازه‌ها حمله می‌کردند و ما مجبور بودیم برای جلوگیری از تکه‌تکه شدن جنازه‌هایمان به دست سگ‌ها، با سنگ دفاع کنیم...

کاش افتخار سفر به خرمشهر آن‌گونه تکمیل می‌شد که این شهر بهتر از گذشته باعظمت آن ساخته شده بود تا ما به جایی پا می‌گذاشتیم که واقعا خرم پیشوند مناسبی برای آن شهر بود

گاهی عزیزان ما تکه‌تکه می‌شدند و ما نمی‌توانستیم جسد کامل آنها را به خاک بسپاریم [ولی...» ] کاش صحبت‌های خانم حسینی به اینجا که می‌رسید با یک «ولی» شیرین ادامه پیدا می‌کرد. مثلا: «اما الان شرایط خیلی خوب است و همه چیز بهتر از گذشته شده است!!» افسوس که خانم حسینی به جای برآوردن این خوش‌باوری، به تلخی از وضعیت شهر یاد می‌کند و پیش از آن‌که جمله اولش که گفته بود: «خرمشهر خیلی گفتنی‌ها دارد که ناگفته مانده. اینها پیشمرگ ملت ایران شدند» در ذهن ما ته‌نشین شود، از کمبودهای این شهر می‌گوید و به آبی اشاره می‌کند که پر از میکروب و آلودگی است و بعد می‌خواهد ما اینها را انعکاس دهیم تا شاید مشکلی از مشکلات این شهر حل شود. با خود می‌گویم کاش افتخار سفر به این شهر آن‌گونه تکمیل می‌شد که این شهر بهتر از گذشته باعظمت آن ساخته شده بود تا ما به جایی پا می‌گذاشتیم که واقعا خرم پیشوند مناسبی برای شهر آن بود. شاید در چنین شرایطی مردم شهر دل و دماغ بیشتری برای برگزاری جشنی باشکوه می‌داشتند و با انگیزه بالاتری در این روز به یادمادنی به شادی می‌پرداختند.

‌***

زمینی تخت و خالی از هرگونه عوارض طبیعی مهم‌ترین ویژگی منطقه شلمچه از نگاه بسیاری از همراهان ما بود. سینماگران عادت دارند هر رویدادی را با جزییات فراوان رصد کنند و به همین دلیل زباله‌هایی که در گوشه و کنار این منطقه جلوه می‌کرد از نگاه بسیاری از آنها پنهان نماند. حتی نفربری که زمانی متعلق به شهید حاج حسین خرازی بود و از این نظر می‌توانست ارزشی تاریخی داشته باشد، پر از لیوان یک بار مصرف و پاکت سیگار بود.

در چند نقطه از شلمچه عوارض غیرطبیعی ساخته دست عراقی‌ها به شکل روزهای جنگ باقی مانده بود تا در کنار توضیحات افرادی که به راهنمایی بازدیدکنندگان می‌پردازند، تصویر کاملی از خشونت جنگ را در ذهن بازدیدکنندگان تداعی کند.

در این فضا چیزی می‌آید و می‌رود که نمی‌توان به آن اهمیت نداد. انگار چیزهایی را در درون هریک از ما جستجو می‌کند تا کدهایی را فعال کند و ارتباط حسی میان ما و بسیاری از افرادی را که در این خاک به شهادت رسیدند، فعال کند. شاید به همین دلیل است که وقتی یکی از همراهان ما از خود بیخود می‌شود و‌ های‌های گریه می‌کند، بیش از آن‌که سوال‌برانگیز باشد، حسادت‌برانگیز است. او خیلی زود تحت این فضا قرار می‌گیرد، اما دقایقی بعد اغلب همراهان هم در حرم شهدای گمنام شلمچه، بعد از زیارت مزار شهدای بی‌نام، پشت ستونی خود را پنهان می‌کنند و با پوشاندن صورت‌هایشان با چفیه‌هایی سفیدرنگ سعی می‌کنند از فضای حسی این جغرافیا بهره‌ای برای خود ببرند.

خارج از این حسینیه تانک‌های به گِل نشسته و نفربرهای زنگ‌زده، سنگرهای بتنی خالی و راه باریکی که به نقطه صفر مرزی می‌رسد، خاطره شیرین تصاویری را زنده می‌کند که پیش از این در فیلم‌های مستند دیده‌ایم. جوانانی که تصاویر آفتاب‌سوخته و اندام پوست  استخوانی‌شان در عکس‌های دیوارهای حسینیه دیده می‌شد، حالا اینجا در این میدان جان می‌گیرند. لبخندهایشان شیرین است و چشم‌هایشان مصمم. همین مساله تفاوت جدی آنها با عراقی‌های عظیم‌الجثه و پروار است که حتی در زمان اسارات زیر پیراهن‌هایشان از شدت سفیدی به برف می‌ماند. وقتی دو سرباز پاسگاه مرزی را می‌بینم که با هیجان توپی چرمی‌ را با ضربه‌های پا میان خودشان رد و بدل می‌کنند، با خودم می‌گویم که از برکت آن نگاه‌های مصمم و لبخندهای شیرین اینجا در چند قدمی‌ عراق همه چیز امن و امان است. با خودم می‌گویم کاش در کنار افتخار مقاومت 27 سال قبل خرمشهر، امروز خاطره عمران و آبادی این شهر نیز جان می‌گرفت و ما می‌توانستیم به جای چهره‌های لاغر و نحیف کودکان این شهر، اثری از آبادانی، رفاه و شادی در این چهره‌ها ببینیم.

شاید آن موقع دیگر لازم نبود برای نوشتن گزارشی چند صفحه‌ای و ارسال آن از طریق پست‌الکترونیکی به روزنامه‌ای در تهران، ساعت‌ها معطل قطع و وصل برق باشیم و بابت این مساله افسوس بخوریم که شهری که همسایه رود کارون است، به قول یکی از بچه‌های خرمشهر باید به اندازه شهرهای کشور عراق در آن خاموشی مساله‌ای عادی باشد.

رضا استادی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها