یک خاطره

ماجرای آن تابستان گرم

کربلایی نام صاحبخانه‌مان بود که به اتفاق همسرش زندگی می‌کرد و من هم یک اتاق بزرگ در گوشه‌ای از حیاط خانه او را در اسلامشهر اجاره کرده بودم و همراه همسرم در آن به سر می‌بردم. روزی از ایام تابستان چندین سال قبل 2 نفر از همکارانم را به منزل دعوت کرده بودم و آن روز هوا بسیار گرم بود و به همین علت کولر را روشن کرده بودم که ناگهان صدای برخورد و اصابت چیزی (لنگه کفش)‌ به در اتاق چرتمان را پاره کرد و پس از گشودن در با چهره عصبانی کربلایی مواجه شدم که گله می‌کرد چرا کولر را روشن کرده‌ای که باعث افزایش مصرف برق و آب شده است و وقتی گرمی هوا را به عنوان علت توضیح دادم نه تنها قانع نشد بلکه بر عصبانیت او افزوده شد و حتی پیشنهاد پرداخت کل مبلغ آب‌بها و برق مصرفی توسط من هم نتوانست چـاره‌ساز مشکل باشد، لذا خیلی ناراحت و نزد همکارانم خجالت‌زده شدم و آهی از سر ناراحتی کشیدم و هیچ نگفتم.
کد خبر: ۲۵۶۱۳۷

 فردای آن روز پس از مراجعت به منزل متوجه شدم کربلایی کولر را باز کرده و برده و من نمی‌توانستم کاری کنم. هم وضع اقتصادی خوبی نداشتم و هم با یک آدم کج‌خلق روبه‌رو بودم. به ناچار پس از مدتی آنجا را تخلیه و اثاث‌کشی کردم. ایام گذشت و کربلایی در دل خاک آرمید و یکی از اعلامیه‌هایش را روی تیر برقی که در سر راه من قرار داشت چسبانده بودند که وقتی چشمم به آن افتاد به یاد آن روز افتادم. ولی تصویر کربلایی طوری بود که انگار با من سخن می‌گفت و تقاضای بخشش و حلالیت داشت و من اعتنا نمی‌کردم.

چند روزی که من از آن محل عبور می‌کردم مدام این قضیه تکرار می‌شد و من به علت دلخوری قادر نبودم که او را ببخشم تا این‌که یکی از همان روز‌ها در حال عبور از کنار تیربرق متوجه شدم اعلامیه دیگری را روی اعلامیه کربلایی چسبانده‌اند که با دیدن آن نفس راحتی کشیده و بسیار خوشحال شدم که از دست نگاه معنی‌دار او راحت شده‌ام ولی فردای آن روز با کمال تعجب دیدم که به اندازه تصویر کربلایی از اعلامیه رویی پاره شده و مجددا تصویر کربلایی با همان نگاه ملتمسانه نمایان گشته و به من زل زده است.

لذا جلوتر رفتم و گفتم کربلایی مرا از رو بردی، حلالت کردم و برایش فاتحه خواندم. روز بعد اثری از اعلامیه روی تیر برق نبود و به کلی محو و پاره شده بود.

محمد مظفری -اسلامشهر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها