هیچکس مرا جدی نگرفت

«در تمام طول دوران 30 سال زندگیم هرگز به یاد ندارم که کسی حتی یک بار هم حرف‌های من یا حتی کارهایم را جدی گرفته باشد. نمی‌دانم چرا هر کس که با من آشنا می‌شد تصور می‌کرد که یک فرد بی‌معلومات را دیده است که هرگز در زندگیش نتوانسته حتی یک کار درست انجام بدهد، اما این‌طور نبود. من تمام سعی‌ام را می‌کردم تا آن آدمی باشم که نشان می‌دادم.
کد خبر: ۲۵۶۱۲۶

 سعی زیادی کردم تا بتوانم درس بخوانم و وارد دانشگاه شوم که اصلا هم کار آسانی نبود. مادرم هیچ وقت باور نکرد که من با همه تلاشی که کرده‌ام توانسته‌ام نمرات بالایی بگیرم و وارد دانشگاه شوم. شاید سکوت‌های زیاد از حد من یا تلاش بی‌مورد برای جلب توجه کردن از دیگران بود که باعث می‌شد برخلاف آنچه که برایش می‌جنگیدم همیشه فردی غیرمتمایز به نظر بیایم و این همان چیزی بود که از آن تنفر داشتم. از زمان بچگی مادرم همیشه مرا با برادر بزرگ‌‌ترم مقایسه می‌کرد. از نظر او با وجود تفاوت سن 2 ساله‌ای که بین ما وجود داشت، اما او بسیار بسیار باهوش‌تر و تیزتر از من بود و مهم‌تر از آن موقعیت‌شناس بهتری بود. از زمانی که مهدکودک می‌رفتم به یاد دارم که همیشه به خاطر جنگیدن برای حقی که داشتم مورد سرزنش واقع می‌شدم. اگر اسباب‌بازی وجود داشت که متعلق به من بود و برای نگه‌داشتن‌ آن تلاش می‌کردم مورد شماتت واقع می‌شدم که نمی‌توانم با جمع به خوبی ارتباط برقرار کنم و همه را از خود می‌رنجانم. سال‌‌های سال بعد وقتی وارد مدرسه شدم، تصمیم گرفتم با این احساس که از بچگی در من بود که نمی‌توانم دوست صمیمی برای خودم داشته باشم بجنگم و به دوستی با دیگران روی آورم. اما انگار برای دوست شدن با همکلاسی‌هایم باید باج پرداخت می‌کردم که هرگز هم چرایی آن را نفهمیدم. درس‌هایشان را برایشان می‌نوشتم و کارهای عملی کلاس را انجام می‌دادم تا با من هم دوست باشند و مرا در گروه‌هایشان راه بدهند اما بعد از این که چندین بار دستم رو شد بار دیگر مورد شماتت خانواده‌ام قرار گرفتم. از نظر آنها کاری که می‌کردم تقلب بود و مادرم مدام به من می‌گفت اگر سعی کنم که انسان خوبی باشم افراد خود به خود به سوی من جذب می‌شوند و لازم نیست برای پیدا کردن یک هم صحبت به نوشتن مشق و درس آنها دست بزنم. سال‌ها به همین شکل گذشت و تنها مونس من خواهر کوچک‌ترم بود. انگار تنها او بود که می‌دانست من چقدر تنها هستم و این احساس تنهایی چقدر به من فشار می‌آورد. این که همه عمرت تصور کنی که با تمام تلا‌ش‌هایت هیچ‌کس اهمیتی به تو نمی‌دهد و ارزشی برایت قائل نیست زندگی نمی‌تواند آنقدرها هم آسان باشد. بعد از پایان دوران دبیرستان، وارد دانشگاه شدم، اما این احساس تنهایی همواره با من وجود داشت. انگار هر چه سن من بالاتر می‌رفت به تنها بودن احساس بهتری می‌کردم یا لااقل به تنها بودن عادت کرده بودم‌. دیگر واقعا نمی‌دانستم که برای ارتباط برقرار کردن با دیگران ازچه ترفندی استفاده کنم و در طول سال‌ها هم آنقدر از سوی خانواده و همکلاسی‌‌هایم سرخورده شده بودم که شاید دیگر اهمیت زیادی هم برایم نداشت.

در دوران دانشگاه هم هرگز نتوانستم یک دوست صمیمی پیدا کنم و تمام دیالوگ‌های آن دوره‌ام در مورد درس و تکالیف کاری بود و هرگز از آن بیشتر نشد. خسته شده بودم و دلم می‌خواست بالاخره تغییری در زندگی‌ام ایجاد کنم. دوست داشتم مثل همه هم‌سن و سال‌های خودم که یک دفترچه تلفن پر از شماره دوستان و آشنایانشان دارند، داشته باشم و هر آخر هفته را با یکی از آنها سپری کنم، اما انگار نمی‌شد و تلاش‌هایم بی‌فایده بود و انگیزه‌ای هم برای ادامه تلاش‌هایم نداشتم تا این که «جوآنا» را ملاقات کردم. ملاقاتی که اکنون آرزو می‌کنم که کاش هرگز صورت نمی‌گرفت.«»استفن مورگان» به اتهام به قتل رساندن دختر دانشجوی 21 ساله‌ای به نام «جوآنا جینچ» دستگیر شده است. او متهم است با شلیک 5 گلوله به سوی این دختر جوان او را از پا درآورده و سپس چند روزی خود را مخفی کرده و در نهایت خود را تسلیم پلیس کرده است. استفن با اعتراف به قتل رساندن این دختر جوان عنوان کرد که علت ارتکاب به جرمش تنها سرخوردگی بوده و آن را به عدم توجه کافی از سوی خانواده‌اش نسبت می‌دهد. با رای دادگاه او به حبس 30 ساله محکوم شد تا بهترین سال‌های عمرش را پشت میله‌های زندان به قتلی فکر کند که توانست زندگی‌اش را تا پایان عمر تحت تاثیر قرار دهد.

«وقتی که با جوآنا آشنا شدم حالت روحی بسیار بدی داشتم. انگار با خودم قهر بودم و دیگر اهمیتی به هیچ چیز نمی‌دادم. در یک سمینار علمی شرکت کرده بودم که جوآنا به عنوان یک شرکت‌کننده کنار صندلی من نشست. در طول جلسه حتی یک کلام هم صحبت نکردیم و او مدام یادداشت می‌کرد. من که مطمئن بودم او هم مانند دیگر آدم‌هایی که با من برخورد می‌کردند کوچک‌ترین اهمیتی به من نمی‌دهد، در پایان جلسه سر صحبت را با من باز کرد. او چند سوال علمی پرسید که پاسخ آنها را می‌دانستم و همین موضوع سبب شد تا چند دقیقه‌ای را با هم صحبت کنیم. او گفت که در جلسات بعدی هم شرکت می‌کند و حتی قول داد که چند کتاب را هم برایم بیاورد. باورم نمی‌شد که بالاخره فردی پیدا شده است که از نظر او من از لحاظ علمی در سطح قابل قبولی قرار دارم. تمام هفته را منتظر بودم تا بار دیگر این جلسه تشکیل شود و ما بتوانیم بیشتر در مورد اطلاعات صحبت کنیم. او سه جلسه بعد هم شرکت کرد و در این مدت ما بحث زیادی کردیم. او چندین کتاب برایم آورده بود و چند بار تاکید کرد که از اطلاعات زیادی که من دارم تحت تاثیر قرار گرفته است. انگار خواب می‌دیدم. با خودم فکر کردم بالاخره یک تفر پیدا شد که بتوانم با او سر صحبت را باز کنم، دلم نمی‌خواست آن روزها تمام بشود اما وقتی بعد از جلسه سوم به من گفت که دیگر شرکت نمی‌کند انگار یخ زده بودم. باورم نمی‌شد. نمی‌خواستم همه چیز به همین راحتی بار دیگر به روال گذشته‌اش برگردد. می‌دانستم همصحبتشدن با اومی‌تواند کمک زیادی به من بکند. اما او رفت و من باز تنها شدم اما تصمیمم را گرفته بودم. از اطلاعاتی که از او داشتم توانستم دانشگاه محل تحصیلش را پیدا کنم.

بالاخره یک روز بعد از 7 روز منتظر ماندن در محوطه دانشگاه او را پیدا کردم. او از دیدنم بشدت شوکه شده بود از این که پیدایش کرده بودم ابراز تعجب کرد. وقتی به او گفتم قصد دارم بیشتر در جلسات علمی دانشگاه شرکت کنم، مرا تشویق کرد و گفت که فعلا دیگر وقتی برای آن ندارد. هر چه اصرار کردم بی‌فایده بود و در نهایت به سرعت به کلاسش برگشت اما من احساس می‌کردم که این اتفاق می‌تواند کلیدی برای رهایی من از تنهایی‌هایم باشد. تا مدت 10 روز هر روز به دانشگاه می‌رفتم و سر راهش قرار می‌گرفتم تا این که متوجه شدم او پلیس دانشگاه را از وجود من مطلع کرده و گفته است که از من می‌ترسد. عصبی شده بودم. من آزاری برای او نداشتم چطور توانسته بود از من شکایت کند. احساس خشم و تنفر شدیدم را نمی‌توانستم پنهان کنم. یک هفته بعد، وقتی به خودم آمدم که دیدم سلاحی تهیه کرده‌ام و به سوی خوابگاهش می‌روم. به محض دیدنش بدون معطلی شلیک کردم و را از پا درآوردم. انگار خواب می‌دیدم. سلاح را انداختم و دور شدم. اما باید خودم را معرفی می‌کردم و همین کار را هم کردم.»

ترجمه: المیرا صدیقی
منبع: سی.ان.ان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها