در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
عمده فیلمهای جادهای اگر نه همه آنها یک قصه و داستان یک خطی دارند که دست بر قضا تعریف و روایت بصری آن بسیار سخت است. ضمن این که ذات فیلم جادهای در روایت سردی، تباهی و سیاهی است. حالا اگر این عناصر را به همراه زمان و مکان این ژانر بخواهیم در فیلم آخرین ملکه زمین جستجو کنیم هم به نتایج خوبی میرسیم و هم به یکی دو شکل برمیخوریم. ما قرار است در این فیلم روایتی از قصهای آشنا را ببینیم که در افغانستانی میگذرد که با آن بیگانه نیستیم. اصلا این از خوششانسی کارگردان فیلم بوده که تماشاگرش با زمان و مکان فیلمش آشناست. امتیازی که بسیار گرانبهاست و حتی میتواند آرزوی ابدی هر فیلمسازی باشد که تماشاگرانش زمان و مکان فیلم او را به خوبی بشناسند. چه اگر این گونه باشد؛ زهی سعادت! و کارگردان میتواند با هوشمندی تمام همت خود را مصروف کاراکترها و پروراندن آنها بنماید. روندی که البته درباره این فیلم اما و اگر زیاد دارد.
تماشاگر آخرین ملکه زمین به واسطه همجواری با افغانستان به عنوان همسایهای که اتباعش بیش از 35 سال است که با شهروندان ایرانی و در جای جای کشورمان زندگی میکنند، با افغانها و افغانستان آشناست و هم به دلیل 3 واقعه تاریخی معاصر (حمله شوروی سابق و ارتش سرخ به افغانستان، ظهور و حکومت طالبان، حمله نظامی آمریکایی جماعت و همراهان آنها) مدام با چالشهای این سرزمین و مردمانش از نزدیک آشنا شده است. بنابراین وقتی دوربین محمدرضا عرب، علیبخش را در طی سفر پر از پیچ و خم و سرشار از رنج و درد و اندوه نشان میدهد، تماشاگر که زمان و مکان را میشناسد یکراست به سراغ علیبخش میرود تا بفهمد این بنده خدا قرار است چه کار کند؟ پیشینهاش چه بوده؟ در این سرزمین پرآشوب میخواهد در انتهای سفرش به کجا برسد؟ و چه در فکر دارد؟ این بهترین فرصت برای کارگردان آخرین ملکه زمین بود تا یک فیلم جادهای عاطفی اصیل را بسازد، اما متاسفانه فقط به بعضی قواعد ژانر، رویخوش نشان میدهد. البته نگاه مستندساز او، این شانس را به تماشاگر میدهد که علیبخش را ببیند و دربارهاش ملت وندی تفکر کند و درد نوع بشر را برای لحظاتی در قامت و قواره علیبخش جستجو کند، اما به همان تناسب هم درونیات علیبخش در همان بیابانها گم و گور میشود. اگرچه رنج و شداید وارد شده بر او به تماشاگر منتقل میشود و اگرچه ایدههای سیاسی او به هر حال با بیان دیالوگهایش به تماشاگر منتقل میشود (جایی را به یاد بیاورید که علیبخش اصرار میکند، بر این تئوری که حضور آمریکاییها اصلا منفعتی برای افغانی جماعت ندارد و آمریکایی نمیتواند افغانستان را آباد کند که اتفاقا تحلیلهای درستی هم هست) اما خود علی بخش و شاهگلاش و درونیات آنها در همان بیابان میرود پیکارش.
دقیقا مثل تشنهای که در بیابان بیآب و علف در آرزوی دیدن آب از راه دور است چه برسد به نوشیدن آن و پس از تحمل دردها و سختیها و در عین ناباوری به آب برسد، اما به ناگاه فقط جرعهای از ظرف آب پر شده از چشمه وسط بیابان بنوشد و بگذارد برود. در حالی که هر قطره آب آن ظرف خود حکایتها دارد و داستانها که میتوانند برای او سرخوشی ابدی فراهم کنند و این دلچسبی را هرگز از دل و روح و روانش هیچ خاطره دیگر نزداید. روندی و اتفاقی که درباره علی بخش و شاهگل هم روی میدهد عین همین روایت است. اگرچه دیدن یک علی بخش با اتفاقاتی که برایش روی میدهد و همان قضیه تفکر ملت وندی مساله قابل احترامی است روندی که باعث میشود علی بخش در قامت تمام مردم افغانستان به نظر برسد و قومش را نمایندگی کند و حتی بیابان که محل گذر او تا رسیدن به محبوب و عشق او یعنی شاهگل است میتواند بیانگر و نماینده تمام افغانستان باشد، اما این مهم درباره تمام اجزای فیلم که صدق نمیکند. هر چه بیشتر میگذرد تماشاگر از رنج و مصیبتهای وارد آمده بر علی بخش بیشتر مطلع گردد (آن سکانسی را به یاد بیاورید که دار و ندار علی بخش را همولایتیهایش به تاراج و غارت میبرند) و از غیرقابل پیشبینی بودن حتی فردای یک افغان (باز هم سکانس حمایت یکی از همولایتیهای علی بخش را از او به یاد بیاورید که جان خود را مقدم بر جان علی بخش میدانست، در حالی که عضو رسمی طالبان کله خراب بود) اما دریغ از این که نوع و نگرش او به عشق و شاهگل به تصویر و کلمه نزدیک شود.
روندی که درباره شاهگل هم وجود دارد. شاهگل در کنار علی بخش در روایت تصویری میتوانست نماد آرامش و عشق درباره مردمانی باشند که مدام در حال توسری خوردن هستند و این نماد میتوانست نهتنها عشق و امید آنها را جلوهگری کند که حتی بیانگر احترام هم میتوانست باشد.
شاهگل که اصلا بسیار خام در قصه روایت میشود در سراسر فیلم و از همه المانها و زمین و زمان به این مهم اشاره میشود که عشق این 2 یک عشق راستین و اصیل و مبارک است؛ علی بخش را میبینیم و با او همذاتپنداری میکنیم و آرزویمان این است که صحیح و سالم به شاهگل برسد، بیآن که بفهمیم چقدر او را میخواهد و به شاه گل که میرسیم او برایمان فقط و فقط یک کاراکتر سفید است و بس. ایکاش فلاش بکهایی از گذشتهها و آشناییهای او با علی بخش در فیلم و در ساختار آن به گونهای قرار میگرفت تا هم جنبه دراماتیک اثر بخوبی رشد میکرد و هم این که هر 2 نیمه این عشق برای تماشاگر بخوبی معنا میگردیدند. این مهم و این فرصت بکر میتوانست ذات فیلمهای جادهای را حداقل کمی تا قسمتی تعدیل کند. چرا که فیلم جادهای در ذاتش سردی و عدم ثبات است. جایی که عرب میتوانست به معنای واقعی علی بخش را به تماشاگر بشناساند و شاهگل نیز با استقلال کاراکترش به معنایی واقعی عشق تصویر میگردید. این مهم اگر روی میداد به فیلم چنان اعتدالی ارزانی میکرد که احتمالا تمام کاستیها را میپوشاند و امتیازات فیلم را چند برابر قوت میبخشید.
مهدی تهرانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: