گفتگوی توهمی با سعدی

منو با خودت ببر

یادتان هست که این ایادی مشت بر دهان خورده یک سال پیش همین وقت‌ها با جناب سعدی توی هواپیمای تهران کیش مصاحبه کرد؟ حالا دوباره بزرگداشت روز سعدی شد و آقا یاد رفیق رفقای قدیم افتاد. این است که دوباره رفته سراغ حضرت سعدی، اما این بار توی یک دفتر هواپیمایی. شرح ماوقع را خودش برایتان بگوید بهتر است، ما اگر بگوییم کتک می‌خوریم:
کد خبر: ۲۵۱۰۹۳

ایادی: ببخشید جناب شما چقدر قیافه‌ات واسه من آشناست.

سعدی: اما تو هیچ آشنا به نظر نمی‌رسی.

ایادی: اه، نه بابا! پس احتمالا شما به هیچ وجه آدم مهمی نیستی چون اگر مهم بودی منو حتما می‌شناختی.

سعدی: اتفاقا چون آدم مهمی هستیم تو را نمی‌شناسیم.

ایادی: چرا؟

سعدی:‌ حوصله‌ات را نداریم.

ایادی: خیلی هم دلت بخواد.

سعدی‌: نمی‌خواهد.

ایادی: بخواهد.

سعدی: گفتیم نمی‌خواهد حالا هم دست از سر ما بردار بگذار به کار و زندگی‌مان برسیم.

ایادی: حالا کجا می‌خواین تشریف ببرید به سلامتی؟

سعدی: تو را چه!

ایادی: بابا تو چرا این جوری شدی داداش؟ پس چی شد «لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی‌ادبان.»

سعدی: آخر بی‌ادب‌های زمان ما به اندازه تو بی‌ادب نبودند این جور جملات در موردشان جواب می‌داد، اما در مورد تو نه.

ایادی: حالا چی شده با ما اینقدر چپ افتادی استاد؟

سعدی: حوصله نداریم. می‌خواهیم برویم سری به دبی بزنیم ببینیم در آنجا مردمان چه می‌کنند.

ایادی: بابا شما دیگه چرا؟ آخه چرا این کارها رو می‌کنید؟ آخه این چه وضعشه؟ تو مثلا الگوی یک ملتی... این که نشد... .

سعدی: خاموش ای پرگوی گستاخ! این وصله‌ها به ما نمی‌چسبد. می‌خواهیم برویم ببینیم اینها در آن دهاتشان چه کرده‌اند که مردم تا به خود می‌آیند راهی آنجا می‌شوند بعد بیاییم همان پروژه را در کیش عزیز دل خودمان پیاده کنیم. آخر راستش را بخواهی سال پیش که به کیش سفر کردیم خیلی خوشمان آمد. بسیار عوض شده بود و ما در آنجا حسابی تفرج کردیم. بخصوص خیلی از دلفین‌هایش خوشمان آمد. خواستیم یکی از آنها را برای خودمان ابتیاع کنیم و با خودمان ببریم بیندازیم توی حوض سعدیه اما نگذاشتند.

ایادی: قربون دهنت. تا کیش هست دبی چرا؟

سعدی: آخر آنجا با هر که هم‌سخن شدیم از کسادی بازار می‌گفت و این که مردم دیگر به جای کیش می‌روند دبی. گفتیم برویم ببینیم چطور می‌شود زیرآب این دبی را زد.

ایادی: ببین استاد نمی‌خواد الکی خودت رو خسته کنی. بیخودی هم پولت رو توی جیب اونها نریز. بیا بریم من خودم برات تعریف می‌کنم.

سعدی: اولا که من روحم! در نتیجه پول نمی‌دهم. دوما ای خائن! ای خیانت‌پیشه! تو هم که خودت بله... .

ایادی: نه به جان تو استاد!

سعدی: زهر مار و استاد. بیهوده جان مرا قسم نخور تو اگر نرفته‌ای پس چطور می‌خواهی اینها را برای ما تعریف کنی.

ایادی: بابا من از این و اون شنیدم.

سعدی: شنیدن کی بود مانند دیدن؟

ایادی: چی شد؟ چی شد؟ تا حالا که مزدور و خیانت‌پیشه بودم، حالا شنیدن کی بود مانند دیدن!

سعدی: همین جوری مثال زدیم.

ایادی: حالا چیکار می‌کنی بالاخره می‌ری یا نه؟

سعدی: راستش ای جوان سخنان تو مرا کمی متحول نمود. اصلا چه لزومی دارد که ما تا آنجا برویم. هرچند می‌دانی که من عاشق سفرم، اما شنیده‌ام در همین ایران خودمان گوشه و کنارهای بکری کشف شده که زمان ما نبود.

ایادی: آی گفتی استاد! ای گفتی... خدا وکیلی من خودمم پایه‌ام. بیا هر کجا که دلت خواست خودم می‌برمت. تو فقط بیا اجازه ما رو از این جناب سردبیر نسل سوم بگیر.

سعدی: خیر. خودمان می‌رویم.

ایادی: کجا خودمان می‌رویم؟ تو که بلد نیستی.

سعدی: بلد بودن نمی‌خواهد. مگر آن سفرها که رفتیم بلد بودیم. می‌رویم پیدا می‌کنیم.

ایادی: نه دیگه داداش! ‌این جوری نشد. همینه که صنعت گردشگری توی کشور ما رشد نمی‌کنه دیگه! واسه این که کل ملت همین جوری مثل شما میرن سفر. نه اطلاعاتی، نه چیزی. آدم قبل از این که بخواد بره جایی باید اطلاعات کامل در مورد دیدنی‌های اون منطقه به دست بیاره یا با یه آدم خبره ‌که خود من باشم همسفر بشه.

سعدی: اگر تو با ما هم سفر باشی، سفرمان چیزی نخواهد بود جز سفر مرگ!

ایادی: نفرمایید استاد. شما بیا بریم، پشیمون نمی‌شی. از قدیم گفته‌اند رفیق خوب توی سفر معلوم می‌شه.

سعدی: اصلا ولمان کن، می‌رویم همان دبی ها!

ایادی: نگو... اه اه... حرف بد؟

سعدی: با تو به سفر نمی‌آییم.

ایادی:‌ می‌آیی.

سعدی: نه می‌ آ یی م.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها