در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سلام. اسم من آزاده است و بهمن ماه سال پیش بالاخره پس از 2 سال پشت کنکور ماندن و شب و روز درس خواندن وارد دانشگاه شدم. این روزها میبینیم که تب کنکور بین نسل سومیها بالا و بالاتر میرود و هر چه به موعد کنکور نزدیک میشویم حال بچهها بدتر میشود! من هم همین جوری بودم و حالا نمیدانید چقدر خوشحالم که دیگر با آمدن بهار آنقدر استرس و غصه ندارم که وای اگر کنکور قبول نشوم چه کار کنم، اما راستش را بخواهید حالا که به دانشگاه آمدهام میبینم واقعا آن آش دهنسوزی که فکر میکردم نیست. فکر میکردم کلی دوستان جدید پیدا میکنم و بالاخره میتوانم نوعی از یک زندگی مستقل را برای خودم تجربه کنم، اما این طور نشده. چرا؟ برایتان میگویم. اصلا به خاطر همین، این نامه را نوشتهام تا درددلم را بگویم.
روزهای اولی که وارد دانشگاه و به تبع آن خوابگاه شدم، روزهای خوبی بود روزهایی که بیشتر در پی شناخت هم اتاقیهایم بودم و آنها هم همین طور، اما هر چه گذشت رابطه من با آنها بدتر شد. صورت سادهاش این است که آنها اذیتم میکنند. میدانید؟ من دختر یکی یک دانهای هستم که نه خواهر دارد و نه برادر. خدا مرا بعد از 15 سال به پدر و مادرم داده و به خاطر همین همیشه آنها جور دیگری مراقب من بودهاند و ارتباط من با آنها جور دیگری است. من خیلی خیلی به پدر و مادرم وابستهام. جوری که تا قبل از دانشگاه حتی یک شب هم دور از آنها نمانده بودم. خب باید به من حق بدهید که آمدن و ماندن در خوابگاه برای من چقدر باید سخت باشد. البته این را هم بگویم که خودم هم از این وضعیت، راضی نبودم و همیشه دلم میخواست از میزان این وابستگی کم کنم و برای خودم مستقل باشم. برای همین تمام رشتههایم را خارج از شهر خودمان انتخاب کردم، اما آن روزها نمیدانستم که این کار چه تبعاتی دارد.
بچههای هم اتاقیام اوایل با تعجب به من نگاه میکردند. وقتی میدیدند که شبها گریه میکنم یا تا صبح خوابم نمیبرد یا این که هرلحظه و ساعت باید با مادرم حرف بزنم و اگر شبها با پدرم نیم ساعتی صحبت نکنم حالم بد میشود تعجب میکردند ولی کمکم این رفتار من برای آنها سوژه شد.
شروع کردند به خندیدن و دست انداختن من. روزهای اول من سعی میکردم با شوخیها و خندههای آنها همراه شوم، ولی راستش را بخواهید کمکم به این رفتار آنها حساس شدم. به خودم میگفتم بر فرض که وابستگی بیش از اندازه به پدر و مادر یک عیب است، آنها چرا به جای کمک کردن، شرایط را جوری برای من رقم میزنند که این ضعف من شدت بیشتری بگیرد؟ چرا کمک نمیکنند تا من هر چه زودتر به این شرایط عادت کنم و مثل آنها شوم؟ و شاید باورتان نشود به خاطر همین رفتار آنها تصمیم گرفتم اصلا درس و دانشگاه را بیخیال شوم و به خانه برگردم. البته خدا را شکر مشاور دانشگاهمان در این زمینه به دادم رسید و مرا از این تصمیم منصرف کرد. چند بار خواستم موضوع را با مادر و پدرم در میان بگذارم، اما دیدم جز نگرانکردن آنها هیچ نتیجه دیگری نمیگیرم. چون آنها به خاطر همین نگرانیهای بیاندازهشان در مورد من، به هیچ وجه فکر خانه مستقل گرفتن برای من را هم نمیکنند.
چون فکر میکنند خوابگاه امنتر و مطمئنتر است. حالا بر فرض که بخواهند خانه هم بگیرند، باید یک نفر باشد که من با او بتوانم همخانه شوم؟ اگر او هم مثل همین هماتاقیهایم شروع به مسخره کردن من بکند و اذیتم کند تکلیف من چیست؟
خلاصه که توی بد وضعیتی گرفتار شدم. چند وقت پیش تصمیم گرفتم اتاقم را عوض کنم، اما بچههای اتاقمان با تعریف کارها و رفتارهای من پیش باقی بچههای خوابگاه ذهنیت آنها را هم نسبت به من عوض کردهاند.
به خاطر همین هر جایی که بروم ظاهرا همین آش است و همین کاسه. مشاور دانشگاهمان میگوید تو باید با آنها جدی صحبت کنی و ازشان بخواهی که دست از این رفتار بردارند، اما آنها به حرفهای من گوش نمیدهند. حتی مرا داخل برنامههای روزانه اتاق مثل غذا پختن یا تمیز کردن اتاق و ظرف شستن هم نمیکنند. تنها ماندهام. مثل همیشه تنها ماندهام.
این وضعیت آنقدر ناراحتکننده است که دیگر نمیتوانم حتی خوب درس بخوانم. از مباحث درسیام عقب افتادهام و حوصله هیچ کاری را ندارم. بعضی روزها وقتی بچههای دیگر به دانشگاه میروند، دلم میخواهد توی خوابگاه بمانم و یک دل سیر به حال خودم گریه کنم. آنها مدام با هم بیرون میروند و به گوشه و کنار شهر سرک میکشند اما نه تنها مرا با خودشان نمیبرند که حتی اگر خودم هم بخواهم با آنها بروند یک جوری مرا از سر باز میکنند. شما بگویید آخر این رفتار درست است؟
بدبختانه توی دانشگاه هم هیچ دوست صمیمی پیدا نکردهام. همه سرشان به خودشان گرم است و کسی متوجه من نیست. من هم خیلی اهل دوست پیدا کردن و رابطه برقرار کردن نیستم. به خاطر همین همه جوره تنها ماندهام.
شاید بگویید تو دختر ضعیفی هستی اما این طور نیست. خیلی سعی کردم به مشکلات خودم فائق شوم. مثلا خیلی سعی کردم از مقدار صحبتکردن با پدر و مادرم کم کنم اما حتی اگر هم من بخواهم چنین کاری کنم پدر و مادرم کوتاه نمیآیند. کافی است یک بار به تلفن شان جواب ندهم. آن وقت است که حالشان بد میشود و هزار فکر ناجور به سرشان میزند.
چند وقت پیش مادرم که حدس میزد من مشکل پیدا کردهام به من گفت میخواهی من بیایم و یک خانه بگیرم و تا زمان تمام شدن درست کنارت بمانم؟
واقعا پیشنهاد وسوسهکنندهای بود ولی آخر پدرم چی؟ پدرم به خاطر کارش نمیتواند شهرمان را ترک کند. از آن طرف بیماری قلبی هم دارد و استرس و تنهایی برایش خوب نیست. خلاصه توی بد شرایطی گرفتار شدهام. امیدوارم شما بتوانید مرا کمک کنید و بگویید چه کار کنم. شاید آنهایی که در وضعیت مشابه من گرفتار بودهاند و بعد خودشان را با شرایط وفق دادهاند در بین خوانندگان شما باشند و با خواندن این نامه بخواهند مرا کمک کنند. من بیصبرانه منتظر جوابهای شما هستم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: