در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ربع ساعت بعد جلوی ساختمان قدیمی میرسیم. باید به طبقه پنجم برویم. سوار آسانسور میشویم. در آپارتمان که باز میشود، حسنبیگی با تعجب میگوید: نگاه کنید عکس مختوم قلی( !نویسنده و شاعر ترکمن)
آن که در را باز کرده، دوباره در را پیش میکند. دقایقی بعد دعوتمان میکنند تا داخل شویم. رئیس اتحادیه نویسندگان، ابراهیم علوی است. وارد سالن کوچکی میشویم. در دو سه ردیف، خانمها نشستهاند؛ بیشتر محجبه. به ردیف آخر میرویم و مینشینیم. جمعیت بتدریج بیشتر میشود. پشت میزی که بالای سالن است، 2 نفر نشستهاند؛ یکی از آنها ابراهیم علوی است و دیگری یکی از اساتید. آن دو قرار است به تفسیر مثنوی بنشینند.
2 ساعتی میگذرد، یکی ابیات را تفسیر میکند و آن دیگری معادل مفهومی اشعار را از قرآن نقل میکند.
دیهجی، حسنبیگی و حکیمپور، 3 ایرانی که پای درس اساتیدند، زبان ترکی را میفهمند، تنها منم که متوجه نمیشوم. کمکم بیحوصله میشوم؛ اما حضور تدریجی افراد و در نهایت جمعیتی بالغ بر 50 الی 60 نفر مرا به تعجب وامیدارد. صدای اذان، آوایی گرم و روشن را به داخل کلاس جاری میکند.
بعد از ختم جلسه، از اساتید تشکر و خداحافظی میکنیم. تنها یک چیز روحمان را میآزارد؛ این که مولانا را شاعری ترک مینامند و روی این قضیه این طور مصرانه پای میفشرند. گرچه حکیمپور معتقد است نباید به این اختلافات دامن زد. مهم افکار مولاناست که متعلق به بشریت است؛ ولی من هرچه با خود کلنجار میروم، این حرفها توی کتم نمیرود. مولوی، شاعری ایرانی است و زادگاهش ایران است و 6 جلد مثنوی را هم به زبان فارسی سروده است. پس این ادعا کذب محض است.
از حکیمپور جدا شده و به اتفاق حسنبیگی و دیهجی مسافتی را پیاده میآییم. حسنبیگی دنبال صرافی میگردد. برای تبدیل پول از دلار به لیر. ولی من عجلهای ندارم. فقط خوشحالم که قدم میزنم حتی در جاهایی میدوم. پاهایم درد گرفته اما از این طی طریق لذت میبرم. هوا بارانی است. گلفروشیها، مغازهها با ویترینهای دیدنی، طبخ مواد غذایی اشتهاآور، مردمی که مودب، آرام و شیکپوشند، همه و همه از جلوی چشمم میگذرند. دیهجی ما را از پلههای مترو پایین میبرد. فضای داخلی مترو بسیار بزرگ است. اما دستفروشی دیده نمیشود. فقط مغازهها بازند و نمایشگاهی از تابلوهایی نه چندان هنری نظر را جلب میکنند.
باز از پلهها بالا میآییم. مسافتی را برمیگردیم و به هتل میرویم؛ هتل خودمان؛ اما وارد رستوران کوچک و شیک آن که میشویم گارسون که نامش «جان» است، میگوید: شام نداریم.
به رستوران ایرانیها میرویم که در انتهای همان خیابان است. اما آنجا هم تعطیل است. به رستوران کناری میرویم. حسن بیگی مردد است. میترسد دلار قبول نکنند. میگویم: مطمئنم قبول میکنند. بپرسید.
حدسم درست است. برنامه فردا رفتن به دانشگاه است.
راضیه تجار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: