در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسی یی با موسی یی در جنگ شد
چونکه این رنگ از میان برداشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
از این مقدمه میتوان نتیجه گرفت که غرض و هدف از گفتگو رفع اختلاف و رسیدن به صلح و آرامش است. بنابرین وقتی در دوران جهانی شدن و در سطح بین الملل بحث از گفتگو میشود مقصود از گفتگو دیپلماسی و سیاستهای کوتاه مدت و یا خواسته ها و دستاوردهای اقتصادی نیست بلکه مقصود گفتگوی فرهنگها، فلسفهها، و تمدنها است برای رسیدن به جهانی امن و نظامی عادلانه و صلح آمیز، و این در جائی رخ میدهد که طبع این فرهنگها و فلسفهها آماده و مستعد برای گفتگو باشد.
* * *
برای بررسی زمینه این گفتگوی جهانی و چشمانداز رسیدن به جهانی متحد و نقش گفتگوی فلسفههای شرقی و غربی، ناگزیر نگاهی به فلسفه در گذشته و حال و همچنین اصول و اهداف مکاتب شرقی و غربی میاندازیم:
بر اساس پژوهش برخی از محققان تاریخ فلسفه، گهواره فلسفه و جای رشد و نمو آن در منطقهای واقع در ایران و شبه قاره هند بوده و از آنجا به سرزمینهای ایونی، بیزانس، جنوب ایتالیا و جزایر و سواحل مدیترانه رفته است. فلسفه در یونان از زمان تالس و فیثاغورس توسعه یافت و بعدها تا اسکندریه و شمال افریقا و شمال و شبه جزیره عربستان پیش رفت و پس از مدتی توقف با ظهور اسلام به عراق کنونی رفت. در قرن دوم اسلامی (مقارن قرن هشتم مسیحی) کتب بسیاری از فلسفه و علوم دیگر از سریانی و یونانی به عربی ترجمه شد و چیزی نگذشت که فلاسفه و نوابغ ایران مانند فارابی و ابن سینا آنرا به اوج خود رساندند و مسائل آنرا به بیش از سه برابر افزایش دادند1. با انتقال اسلام به اسپانیا، فلسفه و عرفان اسلامی و نیز علوم دیگر هم به اسپانیا رفت و دانشمندانی بزرگ در آن سرزمین به پا خاستند و کتابخانههای مهمی در شهرهای آن از جمله تولیدو (طُلیطله) برپا گشت.
با سلطه مسیحیان بر اسپانیا به دستور پاپ وقت در رم تمام کتب علمی و فلسفی و حقوقی مسلمین به زبان لاتین ترجمه شد و کشیشان در مدارس مربوط به کلیسای رمی به تدریس و بحث آنها پرداختند و چیزی نگذشت که فلاسفهای مانند آلبرت و توماس آکوینی پدید آمدند و حوزه اسکولاستیک را بصورت شعبهای از فلسفه اسلامی در اروپا ادامه دادند.
در دوره رنسانس و با انقلاب فرانسه نهادهای عمده اجتماعی در اروپا تغییر کرد و از جمله به علت بیزاری مردم از کلیسا و ترک آن حتی به فلسفه اسکولاستیک هم پشت کردند و عداوت کلیسا با علوم سبب شد که گالیله و بیکن و برخی در علوم به مخالفت با کلیسا برخاستند. دکارت اولین فیلسوف غربی بود که پایه بنای جدیدی را در فلسفه گذاشت و دوران جدید فلسفه و تفکر فلسفی از آن زمان آغاز شد.
اما فلسفه در غرب از دکارت پیروی کامل نکرد بلکه چون تفکرات دکارت با مقایسه با فلسفه اسلامی فلسفهای خام و آسیب پذیر بود پس از وی هر یک از متفکران راه دیگری را در پیش گرفتند. در انگلیس هابز و فرانسیس بیکن بعد از آنها جان لاک و هیوم اساس فلسفه عملی و نظری و تفکر را بر اساس «اصالت حس» و نفی جزمیّت گذاشتند و منکر معنویات شدند و کانت در آلمان برخلاف جریان فکری انگلیسی و فرانسوی پایه تفکر و فلسفه خود را بر ایدآلیسم گذاشت و به دنبال او کسانی مانند هگل ، فیخته، شلینگ و ... فلسفه او را با اندکی تغییر دنبالکردند.
در قرن نوزدهم و بیستم تفکر فلسفی در اروپا و امریکای شمالی شکل عوض کرد و مکاتبی چون اگزیستانسیالیسم، فنومنولوژی، فلسفه تحلیلی و زبانی و پراگماتیسم ظهور کردند. دیری نگذشت که از قدرت این مکاتب در غرب کاسته شد و توجه اندیشمندان آن نواحی به سوی هرمنوتیک برگشت و چند دهه پایانی قرن بیستم مسیحی را باید عصر هرمنوتیک و فلسفه تحلیلی نامید.
در حالیکه فلسفه در غرب به سرعت به سوی انشعاب میرفت و از نظام «آشوبی» پیروی میکرد و هرچند گاه فیلسوفی از غرب مکتبی مستقل را بنام خود تأسیس مینمود و عقاید دیگران را به کناری میگذاشت، سیر فلسفه اسلامی و چینی به گونهای دیگر و دارای ثبات و استمرار بود و از نظام «خطّی» و تکاملی اتصالی پیروی میکرد. از جمله در فلسفه اسلامی در چهار قرن پیش مکاتب به ظاهر متضاد فلسفه مشائی و اشراقی و عرفان بوسیله فیلسوف بزرگ ایران ملاصدرا به مکتب واحدی بنام «حکمت متعالیه» تبدیل شد و فلسفه رشد سریع و تکاملی قابل توجهی را دنبال کرد و موج آن به کشورهای دیگر رسید.
اکنون مناسب است که نگاهی تحلیلی و تطبیقی به فلسفههای شرقی و غربی کنونی جهان بیندازیم و به منظور یک گفتگو میان فلسفهها، اصول عمده آنها را با هم مقایسه نمائیم.
نگاهی تحلیلی به فلسفه ها
میدانیم که هر فلسفه، ریشهها و اصول عمدهای دارد که آن تفکر بر آن اصول بنا شده است. بررویهم و با در نظر نگرفتن چند تفکر محدود شبه عرفانی یا طرفدار فلسفه توماس فلسفه غربی پس از رنسانس بر اساس چند اصل بنا شده است: که مهمترین آنها ماده گرائی، حسگرایی، انسان- مرکزی و نسبیت اخلاق و ... است.
با نگاهی به فلاسفه انگلیس از هابز و جان لاک و هیوم گرفته تا راسل و ویتگنشتاین، و فلاسفه آلمانی از کانت و هگل و فیخته و شلینگ و نیچه و شوپنهاور گرفته تا فلاسفه قرن بیستم مسیحی و فلاسفه فرانسوی از دکارت تا سارتر و فوکو و ریکو و دریدا و مانند اینها، میتوان تکیه افکار آنان را بر اصول فوق ملاحظه کرد. فلسفه اروپائی با سفر به قاره امریکا نیز ثمری بهتر از این نداد و اصول جدیدی چون پراگماتیسم و نفعگرائی و لفظگرائی در فلسفه و تفکر بر اصول قبلی افزوده شد.
پشتوانه این مکاتب عبارتنداز: تکیه بر منافع شخصی (و کوتاه مدت)، بیاعتنائی به نیازهای باطنی و معنوی بشر و سعادت او، به بازی گرفتن اخلاق، بی محتوا ساختن حقوق واقعی و کرامت انسان.
یکی از ویژگیهای شاخص بیشتر فلسفههای غربی سرگرمی آن مکاتب به مباحثی انتزاعی و بیاعتنائی آن مکاتب به انسان واقعی حاضر در جامعه بشری است، انسانی که حقیقت خارجی دارد و باید بفکر رفاه و سعادت او بود و برای نجات او از بیعدالتی و تجاوز به حقوقش چارهاندیشی کرد. مسئلهای که هدف فلسفه اسلامی و فلسفههای دیگر مشرقی است و رسالت همه پیامبران و حکیمان نیز همین بوده است. در نقطه مقابل فلسفههای غربی، در فلسفههای اسلامی و شرقی اصول فکری و فلسفی قرار دارند که کاملاً برخلاف اصول غربی هستند. فلسفه اسلامی و فلسفههای شرقی چینی و هندی عمدتاً بر اساس واقعگرائی و اعتقاد به دو عالم حس و معنی یا (ماوراء حس) و معتقد به مطلق بودن قواعد اخلاقی بنا شده و خداوند متعال و رابطه زمین با جهان مافوق او در آسمانها پذیرفته شده است.
اختلاف در اصول ناگزیر در اهداف و غایات فلسفه و ویژگیها و کارکردهای آن اثر میگذارد. همانطور که خواص شیمیائی عناصر در امکان یا عدم امکان ترکیب آنها با یکدیگر مؤثر است. فلسفههای شرقی و اسلامی همانگونه که گفته شد با فلسفههای رایج غربی، که بر دل سیاستمداران و برنامهریزان آنجا حکومت میکند، در اصول بنیادین خود نزدیک به یکصد و هشتاد درجه مغایرت دارند. این تغایر در اصول در کارکرد آنها نیز تأثیر گذارده و همانگونه که دیده میشود اجتماع غربی و فرهنگ آنان، فردپرستی بی اعتنایی به اصول اخلاقی مادیگری و پول پرستی، آزادی جنسی شبیه به جنگل و خشونتهای فراوان را در محیطهای به اصطلاح شهری و متمدن اجازه میدهد.
ارزشها که زاییده فلسفهها و فرهنگها است نیز در غرب با شرق و اسلام مغایرت بسیار دارد و همین سبب میشود که معیار مشترک برای گفتگوی فلسفهها و فرهنگها به دست نیامده و بسا راه گفتگو بسته شود یا یک طرف بکلی از فرهنگ و سنن تاریخی و ارزشهای ملی و مذهبی خود به نفع طرف مقابل دست بردارد!
هدفها نیز در فلسفه و فرهنگ شرقی و غربی ناسازگار است، زیرا فرهنگ غربی به معنویت تا حد زیادی معتقد نیست و همه چیز را مادی و به زمان حال وابسته میبیند و همه چیز را برای خود میخواهد و طرفدار لذت مادی است و به لذات معنوی عقیده ندارد. این اهداف در رفتار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی انسان غربی اثر میگذارد و روح خود پرستی و سلطه طلبی او را پرورش میدهد.
در فلسفه و عرفان اسلامی و شرقی هدفها کاملاً متفاوت است. در فلسفه اسلامی هدف از دانستن فلسفه یا حکمت، داشتن یک جهانبینی صحیح و جامع و در نتیجه برنامهریزی برای یک زندگی صحیح و جامع است که در آن خوشبختی و امن و آسایش در این جهان و هم در جهان پس از مرگ پیشبینی شدهباشد. در فلسفههای چینی نیز در آئین بودا و لائو برای سعادت واقعی و در آئین کنفوسیوس برای زندگی بهسامان و سعادتمندانه در زندگی فردی و اجتماعی برنامههائی ارائه شده است.
در فلسفه اسلامی و شرقی «اخلاق» دارای ملاکهای مطلق و جهانی است و نسبی نیست و امور مادی و پدیدههای حسی، جزئی از واقعیات شمرده میشوند نه تمام آن. در همه این مذاهب به بشر توصیه شده است که «چیزی را که برای خود نمی پسندی برای دیگران مپسند.» در این مذاهب زندگی زمینی با آسمانها و خدائی که بشر را آفریده و او را دوست میدارد مربوط است. بشر محور جهان نیست و تابعی از آن است. در فلسفه اسلامی و شرقی، فردگرائی افراطی منع شده و افراد به بشر دوستی و نوع پرستی تشویق شدهاند. فلسفههای اسلامی و شرقی دستاوردهائی داشته و مردان و شخصیتهای بزرگی را در دامن خود پرورش داده و منشأ تمدنهای بزرگی شده که دنیای غرب مدیون آن تمدنها است. اما فلسفههای غربی هیچ یک نتوانستهاند مردانی همچون آن مردان و تمدنها و جامعههائی همچون آن جامعهها و تمدنها بسازند بلکه برعکس جامعه منحط و فاسد کنونی غرب دستاورد برخی از همان فلسفههای غربی است که دوران مدرنیسم به ارمغان آورده است و موج گردباد آن جوامع امن و سالم دیگر را نیز به خطر انداخته و به فساد میکشاند.
علاوه بر ناسازگاری ذاتی فلسفه غربی با فلسفه شرقی، مشکلاتی دیگر نیز در گفتگوی مفروض به چشم میخورد.
1. شرط یک گفتگو، آغاز از یک نقطه مشترک و داشتن برخی اهداف مشترک است ولی فلسفههای غربی کنونی به قدری نامنسجم و جزیرهوار از هم پراکندهاند که هیچ یک را نمی توان به عنوان نماینده دیگر مکاتب معرفی کرد و نمیتوان طرف مشخصی از آن همه مکاتب متضاد را برای گفتگو انتخاب کرد، و نیز نقاط مشترکی جز ریشههای ایدئولوژیک آنها در حل مسائل فلسفی در میان آن مجموعه مکاتب دیده نمیشود تا مرکز بحث و گفتگو قرار گیرد.
2. فلسفه اسلامی و فلسفه شرقی هر یک به شیوه خود آماده گفتگو و شنیدن عقاید طرف مقابل هستند. مثلاً قرآن مجید، مؤمنانی را ستایش میکند که «به همه سخنان طرف مقابل گوش فرا میدهند و بهترین ها را پیروی میکنند» (سوره 39 (زمر) آیه17.)
اما کسانی که مبلغان جهانی شدن و طرفدار فلسفههای آن هستند به رغم برخی تعارفات لفظی و دیپلماسی خود را یک طرف گفتگو نمی دانند بلکه بالاتر از دیگران و مدیر و ناظر بر گفتگو و حتی قاضی و داور میپندارند و بر «دگمای»: «فلسفهها»، نه! بلکه فقط یک فلسفه و فرهنگها، نه ! بلکه فقط یک فرهنگ» پافشاری میکنند و در چنین وضعی فلسفههای اسلامی و شرقی بختی برای توفیق در گفتگو ندارند.
3. جهانی شدن در واقع یک فلسفه است که غرب آن را به نفع خود و بر اساس فلسفه «سودگرائی» و عملگرائی عرضه میکند و بوی مهرورزی و عشق به بشریت از آن استشمام نمی شود. غرب، جهانی شدن را برای تأمین اهداف سیاسی خود و استراتژی تثبیت هژمونی خود میخواهد نه برای تأمین سعادت و امنیت برای بشریت و ملتهای شرقی در آن سهمی ندارند اما فلسفههای اسلامی و شرقی، تفکری جهانی هستند که ضمن معرفی جهان از نظر فلسفی، برای همه بشریت و به سود او میاندیشند و از نظر سیاسی و اجتماعی برای بشر سعادت و زندگی بهتر و بدون سلطه بر دیگر ملتها میخواهند و صلح و آزادی واقعی مخلصانه را تشویق میکند، نه صلح و آزادی ریاکارانه.
مثلاً در سایه تصوف اسلامی عشق به همه مردم جهان و همه انسانها تبلیغ میشود و سعدی شاعر ایرانی در این باره میگوید: «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» ولی چنین دکترینی در فلسفههای غربی بویژه در پشت پرده نظریه جهانی شدن وجود ندارد.
ماهیت جهانی شدن
در اینجا لازم است که بعنوان زمینه این نوشتار نگاهی به ماهیت جهانی شدن و سابقه تاریخی و اهداف آن بیندازیم و امکان گفتگوی فلسفه ها و قرائتها را در جهان کنونی بررسی کنیم. «پدیده» جهانیکردن یا جهانیشدن را (که غرب مسیحی مبلغ آن است) معمولاً با بعد اقتصادی و بازرگانی آن معرفی میکنند که این فقط یکی از اهداف جهانیشدن است ولی بخش عمده آنرا بایستی جهانی ساختن فرهنگ واحد (فرهنگ غربی) و فلسفه واحد و تضعیف مرزهای سیاسی و حقوقی و سنتی و فرهنگی و حتی زبانی دانست که یک نظریه پرداز غربی 2 از آن به «آخر تاریخ» تعبیر میکند و یکی دیگر از آنان 3 تصریح میکند که این پدیده به دنبال تصادم و پیکار فرهنگها و تمدنها به وقوع خواهد پیوست و در نتیجه فرهنگ امریکائی غالب و جهانی خواهد شد.
این دکترین در اروپا سابقه تاریخی دارد و از زمان قرارداد صلح وستفالی آغاز میشود که دولتهای اروپائی به راهنمایی کلیسای رم برای جلوگیری و پایان دادن به جنگهای داخلی در اروپا و به جای جنگیدن دول مسیحی با یکدیگر، حمله، به ملل دیگر در قارههای دیگر تشویق شدند. از آن زمان پایه استعمار و کلنیالیسم و استعمار آسیا و افریقا گذاشته شد. فرضیه کلیسا و هدف آن از این کار، جهانیسازی دین مسیحیت همراه با غارت ثروتهای طبیعی قاره آسیا و آفریقا بود و برقراری یک هژمونی اروپای مسیحی بر جهان را تحت عنوان مدرنیسم و تمدنسازی ملل عقبمانده پایهریزی میکرد.
این سیاست در حال حاضر و بر اساس همان تجربه با تزی دیگر، الهام گرفته از مذهبی نژادپرست، آمیخته شده و اهداف دیگر سیاسی مذهبی با آن دنبال میشود و هر یک از روِسای جمهور ایالات متحده ریاکارانه به عناوینی مانند دفاع از حقوق بشر، برپائی دموکراسی، مبارزه با تروریسم و مانند اینها به دنبال این سیاست هستند.
سیاست امپریالیسم غربی پس از فروپاشی شوروی سابق، اندیشه تکقطبی کردن قدرت سیاسی و اقتصادی و به دنبال نظام واحد جهانی است که جسم آن سرمایه داری و لیبرالیسم (وارث قرن نوزدهم) و روح آن فرهنگ غربی کنونی (و دقیقتر بگوئیم: فرهنگ منحط امریکائی) باشد و هژمونی قرن نوزدهم اروپا را که بوی کهنگی و ارتجاع میدهد در خود هضم و نابود کرده و اقتصاد آن را بدست بگیرد. برای طراحان این سیاست هر فلسفهای که نتیجه و پاسخ آن برخلاف این تز باشد مردود است و به عبارتی دیگر میگویند از آنجا که جهان به سبب گسترش وسائل ارتباطات و اطلاعات کوچک شده (و اصرار دارند که آنرا دهکدهای کوچک بنامند) چارهای جز آن نیست که کدخدای دهکده فقط یکنفر، و همه مردم جهان دارای فقط یک فرهنگ بوده و فقط به یک صورت بیندیشند و فرهنگ مشترک و فلسفه واحدی داشته باشند.
جهانیشدن گرچه از بازرگانی و یکپارچگی مقررات تجارت و مبادلات آغاز شده ولی تمام قرائن و دلایل در گفتارهای مسئولین و سیاستمداران غربی نشان میدهد که هدف این سیاست، وحدت در ابعاد دیگر حتی در ابعاد فرهنگی و دینی است و هر چیز که برابر منطق غرب نباشد باید به عنوان مانعی برای جهانی شدن از میان برداشته شود.
بایستی فرهنگ در دوران جهانیشدن، یکسانسازی شده و فرهنگی بدون مرز ایجاد شود و فرهنگها و مذهبهای مزاحم یا از میان برداشته شده و یا به کلی منزوی و شخصی گردد و حکومتهای دارای ایدئولوژی یا به اصطلاح حقوقی آن «دولتهای مستقل» سلب سلاح (یعنی سلب استقلال) شده و پارههای دولت و یا حکومت عام و مشترکی را تشکیل دهند که تابع نظامات واحد هستند و از فرهنگ و فلسفه واحدی مایه میگیرند و به وسیله مرکزیتی که طبعاً در ایالات متحده قرار دارد همه فرهنگها و سیاستهای داخلی دولتها و ارتباطات بینالمللی تحت کنترل میشوند.
نام این کنترل را «اصول علمی و سیبرنتیکی» گذاشته اند. این مرکزیت میتواند فرهنگسازی کند و فرهنگ مناسب مورد علاقه و مصلحت و فلسفه خود را به جهان تحمیل نماید. زیرا بنا براصول مزبور کسی که قدرت سیاسی میخواهد باید قدرت فرهنگی بدست آورد و «اکثریت ایدئولوژیک از اکثریت پارلمانی مهمتر است.»
حال، اگر این فرهنگ جهانی که پیشنهاد یا توصیه میشود همان فرهنگ مبتذل و نیمه وحشی غربی باشد که تحقیر بشریت و منکر کرامت روحی انسان است و اگر همان فلسفهای باشد که جز به شهوتهای حیوانی و خشونت و سلطه بر دیگران نمی اندیشد و بر اساس فلسفه ماکیاولی، نفع پرستی، مادیت و ... باشد، معلوم نیست که چه آیندهای بر جهان خواهد گذشت و بر سر تمدنهای چند هزار ساله که سعی بر تربیت انسان و جداسازی او از حیوانیت داشتهاند چه خواهد آمد.
اکنون با توجه به مطالبی که گذشت، باید بررسی کرد که از دید تحقیقی و آکادمیک، آیا دورنمای گفتگوی بین فلسفه اسلامی و شرقی با فلسفه غربی چگونه است و چه وضعی خواهد داشت و آیا از لحاظ تئوری برای چنین گفتگوئی امکان وجود دارد یا نه؟
و آیا دره عمیقی که بین شرق و غرب و فرهنگها و فلسفههای دو طرف وجود دارد و در ادبیات سیاسی کنونی از آن به «شکاف بزرگ» تعبیر میشود تلاشگران این عرصه به بن بست نخواهند رسید؟
آیا با توجه به اینکه اسطوره و اتوپیای جهانی شدن هم در نظر و هم در عمل معتقد به حفظ و احترام به فلسفههای شرقی و سنتها و ارزشهای آنان نیست و به دنبال رسیدن به یک هژمونی فرهنگی و سیاسی است، میتوان به گفتگوی میان فلسفههای این دو طرف امیدوار بود؟
***
اما، با وجود همه مطالبی که گذشت، اگر بخواهیم خوشبینانه به مسئله جهانیشدن و گفتگوی فلسفههای شرقی و غربی بنگریم، تنها راهی که برای شکست این بن بست هست وتنها کاری که حکیمانه به نظر میرسد گفتگوئی است مشروط بر:
- پافشاری بر قواعدی که ضامن سعادت بشریت در جهان باشد با این هدف که هرگونه هژمونی و سیطره بر جهان در آن نفی و رد شود .
- نزدیک شدن اندیشه ها و فلسفههای شرقی با یکدیگر و وحدت نظر دو فلسفه اسلامی و چینی و رسیدن به برنامههای مشترک عملی برای احیای حقوق انسان و برقراری صلح واقعی و عدالت جهانی در سایه سیاستی جهانی حتی در همین سطح میتواند امیدی برای همه آفاق این جهان باشد. یکی از اندیشمندان غربی بنقل از لورنز میگوید:
پروانهای در پکن بال میزند و یکماه بعد در نیویورک طوفانی روی میدهد!
پانوشت ها :
1. گفته میشود که در اصل دویست مسئله بود که در ایران به بیش از هفتصد مسئله رسید.
2- Fokoyama
3- Huntington
آیتالله سید محمد خامنهای
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: