در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قرصهایش را خورده، اما هنوز قلبش بشدت میتپد. از بالای سرش دوباره به قاب عکس نگاه میکند. 7 سال است مثل آن روز نخندیده است. آن روز در لباس سفید پر از منجوق و پولک براق و داماد در آن لباس سبز زیتونی سربازی. همان که خودش به خشکشویی برده بود و خودش آن را گرفته بود. وقتی مادر تغیر کرده بود که: بهترین کت و شلوار را برای دامادش سفارش داده. گفته بود: دوست دارم با لباس سربازی باشد حتی توی عکس. همان لباسی که در اولین دیدار و اولین روز آشنایی به تن او دیده بود. وقتی دیرش شده بود و عرض خیابان را با بیاحتیاطی طی کرده بود، مبادا آخرین امتحان نهایی را از دست بدهد. وقتی تویوتای خاکی رنگ نظامی محکم روی ترمز زده بود و او از ترس پایش پیچ خورده بود و دیگر نتوانسته بود راه برود. وقتی سربلند کرده و راننده را دیده بود با همان لباس زیتونی سربازی و همان چفیه چهارخانه سفید و سیاه که مدام عذرخواهی میکرد و میخواست او را ببرد بهداری یا برساند خانه.خودش گفته بود. امتحان آخرم را نباید خراب کنم. خیلی خواندهام. سرباز از خجالت عرق میریخت و با شرم او را به مدرسه رساند. امتحان که تمام شد تازه یاد درد ساق پا و خراش زانویش افتاد. از مدرسه که بیرون آمد، سرباز کنار تویوتای خاکی منتظرش بود. گفته بود رفته مرخصی گرفته برای دو ساعت. گفته بود عذاب وجدان گرفته و او را با خواهش به خانه رسانده بود. وقتی آدرس را به سرباز گفته بود او با خوشحالی بلند بلند گفته بود. <خدایا، شما همسایه مادربزرگم هستید. چرا تا به حال؟> بعد حرفش را ناتمام گذاشته و خجالت کشیده بود. دختر از این سادگی خندهاش گرفته بود. وقتی جوان ایستاده بود تا در خانه باز شده و از مادرش عذرخواهی کرده بود و او داشت بیاعتنا وارد خانه میشد سرباز آدرس و تلفنش را داده بود و گفته بود: اگر مخارج بیمارستان و... و او دیگر هیچ چیز نشنیده بود . مادر به سرباز تعارف کرد که بیاید داخل خانه و از او با شربت خنک زیر آلاچیق پذیرایی کرده بود و گفته بود. تقصیر خودش بوده، امتحان از جانش عزیزتر بوده. فردای آن روز مادربزرگ سرباز، برای احوالپرسی آمده بود و موقع رفتن گفته بود انشاءالله طوری نیست عروس قشنگم.
هفته بعد سرباز آمده بود. همراه مادر و پدر و مادربزرگش با گل و شیرینی. وقتی خانوادهها توافق کرده بودند و نظر او را خواسته بودند، با خجالت گفته بود بله. برای عروسیاش لباس سفید سفارش داده بودند، اما او به دامادش گفته بود همان لباس سبز زیتونی. خودش به خشکشویی برده بود. لباس هنوز توی قاب عکس براق بود و اطو خورده. روز خداحافظی هم همان لباس را پوشیده بود. رفته بود و برگشته بود. بار دیگر که رفته بود قرارگاه مهندسی جبهه جنوب برای بررسی دستگاههای مخابراتی همان لباس را پوشیده بود. تلفن زنگ میزند. گوشی را نگاه میکند. میترسد. نیمخیز میشود. دست دراز میکند. دوباره روی تخت میافتد. سرش را محکم بین دستهایش میفشارد، اما باز هم صدایش را میشنود. زنگها را میشمارد. 10 تا 15 تا و 20 تا. وقتی بیشتر از 20 زنگ میخورد میداند آقا رحیم است. هر روز صبح تا صدای عروساش را نشنود گوشی را نمیگذارد. دست دراز میکند. تنش داغ میشود گوشهایش تیر میکشند. گوشی را بر میدارد. حاج رحیم سلام میکند. صدایش مثل همیشه نیست. یک لبخند کشدار را روی لبهایش حس میکند. حاجی میگوید دیشب خبردار شدم. میخواستم زنگ بزنم یا بیایم. نخواستم مثل خودم تا صبح با اضطراب بیدار بمانی. صبح زود هم رفته بودم به حاج خانم خبر بدهم. رفتم بگویم کاش چند ماه دیگر هم طاقت میآورد. حالا پسرش را میدید. صدای حاج رحیم بلندتر میشود. تلویزیونت روشنه؟ داره نشونش میده. با بغض میگوید و بعد، هقهق. گوشی از دستش رها میشود. تلویزیون را روشن میکند. مثل همیشه بدون صدا. جلوی تلویزیون زانو میزند. خودش است. خودش. با سر تراشیده. لاغر و رنگ پریده. با چروک اطراف چشمهایش، اما همان چشمهاست. درشت و سیاه و همان لبخند خوب به تصویر نگاه میکند. سرش را به صورت او میچسباند.
صدای حاج رحیم را از گوشی بلندتر میشنود: آماده شو تا یک ساعت دیگر راه میافتیم. باید برویم مرز مهران. تا 2 روز باید در قرنطینه باشند. تا آن وقت میرسیم. هنوز از تصویر چشم برنداشته است. سرش را به سینه او میفشارد. صدای تلویزیون را کمکم بلند میکند. شوهرش میگوید: تمام این روزها را به وطنم فکر میکردم و به همسرم. اینها مرا زنده نگه داشتند. تصویر را میبوسد. بلند میشود و به آینه نگاه میکند. لبخندش همان لبخند توی قاب عکس است.
منیرالسادات موسوی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: