در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در کاربرد عمومی، اسطوره اغلب به معنای یک دروغ و کذب، داستانی که اعتقاد شدید مبتنی بر واقعیت دارد، اما با بازرسی و رسیدگی محدودتر ساختگی و افسانهای بودن آن ثابت میشود.
اسطورهشناسی دانشی است که به بررسی روابط میان افسانهها و جایگاه آنها در دنیای امروز میپردازد. اسطوره، نماد زندگی دوران پیش از دانش و صفت و نشان مشخص روزگاران باستان است. تحول اساطیر هر قوم، معرف تحول شکل زندگی، دگرگونی ساختارهای اجتماعی و تحول اندیشه و دانش است. درواقع، اسطوره، نشانگر یک دگرگونی بنیادی در پویش بالا رونده ذهن بشری است. اساطیر، روایاتی هستند که از طبیعت و ذهن انسان بدوی ریشه میگیرد و برآمده از رابطه دوسویه این دو است. اسطورهها، به طور کلی، روایتکننده موجودات قهرمان و حماسی یا الهی میباشند، که در یک سیستم منسجم مرتب شدهاند و مطابق احادیث و نقلقولها رخ دادهاند و پیوند یافته به زندگی مذهبی و معنوی یک جامعه بوده و توسط فرمانرواها تصدیق شدهاند. البته هر روایتی به عنوان یک اسطوره مطرح نمیشود، حتی اگر ریشه در سنتها و عقاید یک ملت داشته باشد و ممکن است یک افسانه و یا یک حکایت ناچیز تلقی شود. اسطورهها، اغلب، نامزد شدهاند تا پیدایش محلی و جهانی (خلق اسطورهها و پیدایش آنها)، پدیدههای طبیعی، عرفهای فرهنگی غیرقابل توضیح و لاینحل و هر چیز دیگر، که هیچ تعریف و بیان سادهای از خود بیان نکردهاند را شرح دهند. در فولکلوریستها، آن که با مطالعه هر دو روایتهای مقدس و دنیوی سروکار دارد، یک اسطوره از برخی قدرتهای وجودی که معتقد بر آن هستند و آن را بدرستی نگاه داشتهاند ناشی شده است. در مطالعه فولکلور (افسانههای قومی و اجدادی)، همه سنتهای مقدس اسطورههایی دارند و جایی نیست که در کاربرد این اصطلاح، واژه تحقیرآمیز و یا عبارتی غیررسمی استفاده کرده باشند، مگر اغلب در کاربردهای عمومی. این حقیقت وسیع تا ظهور تاریخ بحرانی و ورود به آن عمیقتر شد که ممکن و یا غیرممکن در یک فرم نوشته شده معتبر که«The story» زیبنده آن بود، به وجود آمد. (روایتهای شفاهی ممکن بود ناپدید شود لذا لغتهای نوشته شده، «The story» و ادیبان و اهل قلم آن «The authority» نامیده شدند.) هنگامی که لوسیون لوی برول فیلسوف فرانسوی ایده «تفکر و اندیشه اولیه، یک شرط نوع بشر است و نه یک مرحله در توسعه تاریخی آن(»2) را ارائه کرد، غالب اوقات، این اصطلاح به افسانههای باستانی از فرهنگهای بسیار قدیمی، از قبیل اسطورهشناسی یونانی یا اسطورهشناسی رومی، ارجاع داده میشود. برخی اسطورهها به طور کلی زاده بخشی از یک روایت شفاهی هستند و فقط در نوشتههای قدیمی یافت میشوند و خیلی از آنها در ویرایشهای گوناگون وجود دارند. براساس فصل هشتم «آشنایی با فلسفه و اسطورهشناسی(»3F.W.J.Schelling ) تمثال و نمایش اساطیری، نه ساختگی و جعلی است و نه ناآگاهانه و به طور عادی پذیرفته شده است. نتایج یک تحلیل مستقل از فکر و اندیشه و قصد و نیت، همگی برای هوشیاری و آگاهی که تحت خواسته آنها، از یک حقیقت مسلم و غیرقابل انکار هستند، میباشند. مردم و اشخاص فقط ابزارهای این فرآیند هستند، آنهایی که افق فکریشان به آن طرف ماوراء میرود و آن که آنها خارج از فهم و ادراک به کار میروند.
آن دسته از کسانی که چه در گذشته و چه امروزه به پژوهش و واکاوی و شناخت اسطورهها اشتغال دارند، تاکنون برای اسطوره تعریف مشخص، دقیق و پذیرفتنی برای همگان نیافتهاند، بلکه هر یک به میل و اشتیاق و وابستگیهای اجتماعی خویش آن را تعریف کردهاند. گهگاه در تعریف متخصصان از اسطوره، اشکالاتی دیده میشود، علت آن این است که آنها به اسطوره از سر اعتقاد و ایمان مینگرند. آنان دنبال این اندیشه اشتروس که «برای درک اندیشه وحشی باید با او و مثل او زندگی کرد»، نه تنها به ساختار، بلکه به عملکرد جادویی اسطوره در جامعه و در واقع به اعجاز آن در ایجاد همبستگی قومی و عقیدهای ایمان میآورند و به همین دلیل برای آنها، اسطوره با نهاد زنده، بسیار مهمتر از نهادهای کهن است.
میرچا الیاده دینشناس رومانیایی، اسطوره را چنین تعریف میکند:
اسطوره نقلکننده سرگذشت قدسی و مینوی است، راوی واقعهای است که در زمان نخستین، زمان شگرف بدایت همه چیز رخ داده است. به بیان دیگر: اسطوره حکایت میکند که چگونه به برکت کارهای نمایان و برجسته موجودات فراطبیعی، واقعیتی، چه کل واقعیت، یا تنها جزیی از آن پا به عرصه وجود نهاده است. بنابراین، اسطوره، همیشه متضمن روایت یک خلقت است، یعنی میگوید چگونه چیزی پدید آمده و هستی خود را آغاز کرده است. اسطوره فقط از چیزی که به راستی روی داده و به تمامی، پدیدار گشته، سخن میگوید. شخصیتهای اسطوره، موجودات فراطبیعیاند و تنها به دلیل کارهایی که در زمان سرآغاز همه چیز انجام دادهاند، شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز مینمایانند و قداست یا فراطبیعی بودن اعمالشان را عیان میسازند.
در مقابل، عده دیگری هستند که به اسطوره صرفا از سر انکار مینگرند. این گونه اسطوره را یکی از الگوهای تاریخی یا سازوارهای کهنه و از کار افتاده میبینند که پیشرفت بشر آن را از رده خارج کرده است.
اسطوره، قصهای است با خصلتی خاص، یعنی نقل روایتی که در آن خدایان یک یا چند نقش اساسی دارند. اسطورهشناسی، علمی است که کارش طبقهبندی و بررسی مواد و مصالح اسطورهشناختی بر حسب روش تحلیل و وارسی دقیقی که در همه دیگر علوم تاریخی معمول است.(4) به عبارت دیگر، اسطوره تلاشی برای بیان وقوع رخدادها با امور فراطبیعی است. انسان، در تبیین پدیدههایی که به علتشان واقف نبوده به تعبیرات فراطبیعی روی آورده و این تا زمانی که دانش بشری توجیهکننده حوادث ماوراءالطبیعه نیست، وجود خواهد داشت. به عبارت دیگر، انسان در تلاش ایجاد صلح روحی میان طبیعت و خودش، اسطورهها را خلق کرده است.
در اسطورهشناسی منطقهای که شامل آفریقا، امریکایی شمالی، استرالیا و اقیانوسیه، اروپا و خاورمیانه میتوان به اسطورهشناسی پارسی و ایرانی اشاره کرد. نخستین بار که از کلمه اسطوره در زبان فارسی استفاده شده، به توسط خاقانی شاعر است که کمابیش از اسطوره با معنایی منفی یاد میکند:
قفل اسطوره ارسطو را
بر در احسنالملل منهید
که اشاره دارد به برتریطلبی گروهی از مسلمانان آن دوران نسبت به فلسفی مشربان یونان. آنان که سلسله جنبان عقلانیت شان ارسطو میبوده و به عزم شاعر عزلت گزیده فارسی گوی، این مشرب و این عقل اسطوره است نه حقانیت. قبل از این اما هرگز این واژه در زبان فارسی مشاهده نشده است. به عنوان نمونه از اسطورههای ایرانی به کیکاوس، سیاوش، کیخسرو، امشاسپندان، سپندمینو، بهمن، اردیبهشت، شهریور، اسپندارمد، خرداد، امرداد، ایزدان، مهر، اپام نپات یا برز ایزد، ناهید، تیشتر، رپیتوین، بهرام، وای، رشن، سروش، اشی، چیستا، آذر، هوم، گوشورن، درواسپ، زروان، ابولولو، انوشیروان و زوپیر اشاره کرد.
کیکاوس از پادشاهان اساطیری ایران و از سلسله کیان است. در اوستا از او به عنوان پادشاهی مقتدر و فرهمند یاد شده که بر فراز البرز اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد و از ایزد بانو ناهید خواست که او را تواناترین و پیروزمندترین شهریار روی زمین کند. ناهید فرشته نگهبان آب که خود فرهمند و فرهبخش است آرزوی او را برآورد و کیکاوس بر هفت کشور و دیوان و آدمیان پادشاهی یافت. سپس بر فراز البرز کوه هفت کاخ بلند برآورد. یکی از زر، دو از سیم، دو از پولاد و دو از آبگینه. هر کس از ضعف پیری به رنج بود چون بدان کاخها میرفت جوان پانزده ساله میشد.
بنابر شاهنامه کیکاوس در پادشاهی 150 ساله خویش بارها حادثه آفرید. نخست رامشگری از مردم مازندران باتوصیف زیباییهای سرزمین خویش او را برانگیخت که به آن دیار لشکر کشید. پند پیران و هشدار بزرگان او را از راه بازنداشت. چون سپاه کیکاوس به مازندران رسید و به کشتن و سوختن و غارت پرداخت، شاه مازندران دیو سپید را به یاری خواند. دیو سپید شبانه سپاه کیکاوس را در هم شکست و شاه و سران لشکر را کور کرد و از زال زر خواست کسی را به نجات او بفرستد. زال فرزند جوان و پهلوان خود رستم را برای نخستین بار به نبرد روانه مازندران نمود و به او آموخت که چگونه از راه میان بر خود را زودتر به مازندران برساند. رستم در این راه هفتخان را با پیروزی در نوردید و با کشتن دیو سپید کاوس و سران سپاه او را از بند دیوان مازندران رهانید. سپس کیکاوس به جنگ شاههاماوران (حیره) رفت و پس از شکست دادن او دخترش سودابه را به زنی خواست. اما این بار نیز فریب خورد و اسیر شاههاماوران شد. باز رستم به یاری او شتافت و او را از بند دشمن برهانید. دیگر بار، ابلیس به فریب دادن کیکاوس پادشاه خودکامه پرداخت. دیوی را واداشت تا با چرب زبانی و خوش آمد گویی کیکاوس را به تسخیر آسمان تشویق کند. کیکاوس باز فریفته شد. چهار بچه عقاب را که از آشیانه مادر ربوده بود به مرغ و کباب بره پروراند و چون بزرگ و نیرومند شدند. آنها را به چهار پایه تختی بست که در چهار گوشه آن بر سر نیزههای بلند رانهای کباب شده آویخته بود. عقابها به سودای رسیدن به گوشت به سوی آسمان بال گشودند. اما پس از چندی خسته و گرسنه از پرواز بازماندند و نگونسار به شهر آمل در مازندران فرو افتادند. پهلوانان ایرانی، رستم، گیو و گودرز، ناچار دوباره به سرزمین دشمن لشکر کشیدند و کیکاوس را که پوزش خواه و زرد روی بود به پایتخت باز گرداندند.
کیکاوس اگر چه پادشاهی فرهمند است اما در افسانههای ایرانی از او به عنوان مظهر خودکامگی و سبک سری یاد میشود. ماجراهای زندگی کیکاوس در آثار عرفانی نیز تعبیرهای رمزی به خود گرفته است. در این تمثیلها کیکاوس مظهر نفس انسانی است که با همه عظمت قدر و والایی مقام، بارها و بارها فریب دنیای مادی و لذات جسمانی را میخورد و هر چند پیوسته گناه خود را در مییابد و با درد و اندوه از آن شرمنده میشود اما باز نفس اماره در سیمایی تازه او را میفریبد و به گناهی دیگر میکشاند.
سیاوش از شاهزادگان و دلاوران افسانهای ایران است. بنابر شاهنامه، کیکاوس پادشاه سبکسر و بدخوی سلسله کیانی پسری دانا، خوش سیما و دلیر به نام سیاوش داشت که از کودکی پرورش او را رستم به عهده گرفته بود. هنگامی که سیاوش جوانی کارآمد شد و به دربار پدر بازگشت، همسر کیکاوس، سودابه دختر شاهها ماوران، به او دل باخت. اما سیاوش نیک نهاد به آرزوی او تن در نداد.
سودابه خشمگین شد و نزد کیکاوس به سیاوش تهمت بدکاری زد. به آیین آن روزگاران، کسی که خود را بیگناه میدانست باید از آتش به سلامت بگذرد. سیاوش در حضور پدر و بزرگان دربار از گذر باریکی میان دو تل عظیم آتش سواره بگذشت و پاکدامنی خود را ثابت کرد.
پس از چندی، به قصد امان ماندن از تحریکات زن پدر داوطلب جنگ با پادشاه توران شد. افراسیاب که از جلادت سیاوش به هراس افتاده بود تقاضای آشتی کرد. سیاوش در خواست او را پذیرفت، اما کیکاوس پسر را سرزنش کرد و سیاوش رنجیده نزد افراسیاب بازگشت. تورانیان مقدم او را گرامی داشتند و افراسیاب دختر خود، فرنگیس، را به همسری او درآورد. سیاوش با اجازه افراسیاب در ختن قلعهای به نام گنگ دژ ساخت و با صدتن از همراهان ایرانی خود به خوشی روزگار میگذراند.
مترجم: بابک خاکساری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: