بخش پایانی

مولانا و مبانی زیبایی‌شناسی

ماهیت زیبایی‌های صوری "زیبایی صوری" در مقابل "زیبایی معنوی" قرار دارد. مراد مولانا از زیبایی‌های صوری لزوما زیبایی‌های حسی نیست بلکه وی زیبایی علم رسمی و عقل نظری را نیز جزو زیبایی‌های صوری محسوب کرده است.
کد خبر: ۲۴۸۹۸۶

معنی تو صورت است و عاریت

بر مناسب شادی بر قافیت

معنی آن باشد که بستاند تو را

بی‌نیاز از نقش گرداند تو را

معنی آن نبود که کور و کر کند

مرد را بر نقش عاشق‌تر کند

کور را قسمت خیال غم فزاست

بهره چشم این خیالات فناست

(مثنوی، دفتر 2، ابیات 719722)

در نزد مولانا زیبایی‌ها صوری و ظاهری و دنیوی، اصالت و اعتبار ندارد و کاملا عاریتی است. مولانا این مطلب را در ضمن تمثیل‌های زیادی بیان کرده است.

زیبایی‌های عالم طبیعت، مانند پرتوی است که بر دیوار ماده تافته است. روشنی دیوار ازدیوار نیست و اگر خورشید روح نباشد، دیوار برای همیشه در تاریکی مطلق و زشتی قرار می‌گیرد.

پرتو خورشید بر دیوار تافت

تابش عاریتی دیوار یافت

(مثنوی، دفتر 2، بیت 708)

آن شعاعی بود بر دیوارشان

جانب خورشید وارفت آن نشان

بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع

تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع

(مثنوی، دفتر2، ابیات 3 552)

نور از دیوار تا خور می‌رود

تو بدان خور رو که در خور می‌رود

(مثنوی، دفتر 3، بیت 559)

آن جمال و قدرت و فضل و هنر

ز آفتاب حسن کرد این سو سفر

باز می‌گردند چون استاره‌ها

نور آن خورشید زین دیواره‌ها

(مثنوی، دفتر 5، ابیات 6 985)

نور مه راجع شود هم‌سوی ماه

وارود عکسش ز دیوار سیاه

پس بماند آب و گل بی‌آن نگار

گردد آن دیوار بی‌مه، دیووار

(مثنوی، دفتر 6، ابیات 7-976)

مثال دیگر برای زیبایی‌های صوری، "ابر نورانی" است . روشن است که ابر فی نفسه زیبا نیست، بلکه زیبایی ابر، ناشی از نور ماه است.

پر من ابر است و پرده است و کثیف

ز انعکاس لطف حق شد او لطیف

(مثنوی، دفتر 5، بیت 699)

در مثنوی زیبایی‌های جسمی انسان از قیافه و جمال ظاهری و حتی فضیلت‌های علمی به "حجاب ابر" تعبیر شده است، یعنی سبب می‌گردد که نور ماه روح کمرنگ شود، اگر چه ابر جسم، خود به دلیل نور روح، زیبا به نظر می‌رسد.

ابر را سایه بیفتد بر زمین

ماه را سایه نباشد همنشین

بی خودی بی‌ابری است ای نیکخواه

باشی اندر بی‌خودی چون قرص ماه

باز چون ابری بیاید رانده

رفت نور، از مه خیالی مانده

از حجاب ابر، نورش شد ضعیف

کم ز ماه نو شد آن بدر شریف

مه، خیالی می‌نماید ز ابر و گرد

ابر تن ما را خیال اندیش کرد

لطف مه بنگر که این هم لطف اوست

که بگفت او ابرها ما را عدوست

مه فراغت دارد از ابر و غبار

بر فراز چرخ دارد مه مدار

ابر ما را شد عدو و خصم، جان

که کند مه را ز چشم ما نهان

حور را این پرده زالی می‌کند

بدر را کم از هلالی می‌کند

(مثنوی، دفتر 5، ابیات 691 683)

آنگاه که قیامت برپا می‌شود، تمام زیبایی‌های عاریتی به اصل خویش رجوع می‌کند و انسان‌ها ماه زیبای حقیقت را بدون ابر مشاهده می‌کنند.

نور مه بر ابر چون منزل شده است

روی تاریکش زمه مبدل شده است

گرچه هم رنگ مه است و دولتی است

اندر ابر آن نور مه عاریتی است

در قیامت شمس و مه معزول شد

چشم در اصل ضیا مشغول شد

تا بداند ملک را از مستعار

وین رباط فانی از دار القرار

(مثنوی، دفتر 5، ابیات 97 694)

زیبایی‌های عالم طبیعت مانند روکش طلاست که بر روی فلزی بی‌ارزش مثل مس کشیده باشند. در حقیقت زیبایی‌های صوری "حسن زراندود‌"اند.

قلب را که زر ز روی او بجست

بازگشت آن زر، به کان خود نشست

پس رسوا بماند دو دوش

زو سیه‌روتر بماند عاشقش

(مثنوی، دفتر 6، ابیات 8 977)

در حقیقت عشق انسان به همان طلایی است که روی مس طبیعت و دنیا کشیده‌اند و اگر آدمی می‌توانست حقیقت جیفه مانند دنیا را مشاهده کند، طبیعتش سیر می‌شد و دنیا را سه‌طلاقه می‌کرد.

عشق تو بر هر چه آن موجود بود

آن ز وصف حق زراندود بود

چون زری با اصل رفت و مس بماند

طبع، سیر آمد، طلاق او براند

از زراندود صفاتش پا بکش

از جهالت قلب را کم گوی خوش

کان خوش در قلبها عاریتی است

زیر زینت، مایه بی‌زینتی است

زر ز روی قلب، در کان می‌رود

سوی‌آن کان رو تو هم کآن می‌رود

نور از دیوار تا خور می‌رود

تو بدان خور رو که در خور می‌رود

(مثنوی، دفتر 3 ، ابیات 559- 552)

تفسیر مولانا درباره ماهیت زیبایی‌های دنیا، مبتنی بر قرآن و احادیث به ویژه احادیث پیامبر اکرم(ص) و حضرت امیر(ع) است. قرآن کریم زیبایی‌های دنیا را "زینت شیطان" نامیده است و از آن به "تسویل" تعبیر کرده است.

کان خوشی در قلبها عاریتی است

زیر زینت، مایه بی‌زینتی است

(مثنوی، دفتر 3، بیت 557)

دنیا در مکاشفه علی(ع) به صورت "مردار" و "مار زهرآگین" آمده است. در نهج‌البلاغه آمده است که‌:"دنیا ماری را ماند که سودنش نرم و در اندوهش زهری کشنده است، فریب خورده نادان بدان گراید و فرزانه خردمند، از آن حذر کند." همین حدیث را مولانا به صورت شعر بیان نموده است.

ملک ومال و اطلس این مرحله

هست بر جان سبک رو سلسله

سلسله زرین بدید و غره گشت

ماند در سوراخ چاهی جان ز دشت

صورتش جنت، به معنی دوزخی

افیعی پر زهر و نقشش گلرخی

الحذر ای ناقصان زین گلرخی

که به گاه صحبت آمد دوزخی

(مثنوی، دفتر 6، ابیات 248 -243)

مولانا شیفتگی بر عقل و علم را نیز از انحاء خودخواهی دانسته و آن را نیز همچون طلایی که روی مس کشیده باشند، تعبیر نموده است.

ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش

خویش بر صورت پرستان دیده پیش

پرتو عقل است آن بر حس تو

عاریت می‌دان ذهب بر مس تو

(مثنوی، دفتر 2، ابیات 11 -710)

عاریتی بدون زیبایی‌های این جهانی با کمی تامل و دقت و تذکر روشن می‌شود و نیاز به برهان و استدلال ندارد. مولانا در آثارش جابه‌جا عاقبت صورت‌های زیبا را ترسیم کرده است؛ در یک موضع می‌گوید: اگر زیبایی دنیا پابرجا بود، چرا شاهد رعنای تو، تبدیل به پیر خر شده است؟ چرا زمانی او را فرشته خواندی و حال تبدیل به دیوی شده است؟ اگر زیبایی طبیعی اصالت می‌‌داشت، چرا معشوقه‌ات را که می‌میرد، فرو می‌گذاری؟

تصویرهای مولانا از سیر زیبایی صوری بشر به سمت زشتی‌ها، واقعا کم‌نظیر است. نرگس چشم خمار در آخر عمر، ضعیف و دچار آبریزش می‌شود، طبعی که تیزهوش بود، حال کودن شده؛ زلف مجعدی که دل می‌ربود، اکنون به دم خر تبدیل شده است.

بس انامل رشک استادان شده

در صناعت، عاقبت لرزان شده

نرگس چشم خمار همچو جان

آخر اعمش بین و آب از وی چکان

طبع تیز دوربین محترف

چون خر پیرش بین آخر خزف

زلف جعد مشکبار عقل بر

آخرا چون دم زشت خنگ خر

(مثنوی، دفتر 4، ابیات 1608 -1604)

تن بلورینی که همه در جستجوی تصاحب آن بودند، به تنی همچون پنبه‌زار بدل می‌شود. حقیقت زیبایی‌های دنیا به مانند غذاهای چرب و خوشمزه‌ای است که در نهایت به مدفوع بدل می‌شود.

ای ز خوبی بهاران لب گزان

بنگر آن سردی و زردی خزان

روز دیدی طلعت خورشید خوب

مرگ او را یاد کن، وقت غروب

بدر را دیدی برین خوش پار طاق

حسرتش را هم ببین اندر محاق

کودکی از حسن، شد مولای خلق

بعد فردا شد خرف، رسوای خلق

گر تن سیمین‌تنان کردت شکار

بعد پیری بین تنی چون پنبه‌زار

ای بدیده لوت‌های چرب، خیز

فضله آن را ببین در آبریز

مر خبث را گو که: آن خوبیت کو؟

بر طبق آن ذوق و آن نغزی و بو؟

گوید او: آن دانه بد؛ من دام آن

چون شدی تو صید، شد دانه نهان

(مثنوی، دفتر 4، ابیات 1603 -1596)

زیبایی‌های صوری نیز در ابتدا اعجاب همگان را برمی‌انگیزد؛ اما به تدریج و در اثر خزان عمر، زرد و خشکیده گردیده، آب و رنگ خود را از دست می‌دهد.

آن رخی که تاب او بد ماه‌وار

شد به پیری همچو پشت سوسمار

و آن سر و فرق کش شعشع شده

وقت پیری ناخوش و اصلح شده

وان قد صف در نازان چون سنان

گشته در پیری دو تا همچون کمان

رنگ لاله، گشته رنگ زعفران

زور شیرش گشته چون زهره‌ زنان

گل نماند، خارها ماند سیاه

زرد و بی‌‌مغز آمده چون تل کاه

(مثنوی، دفتر 5، ابیات 72 -968)

در حدیثی از پیامبر (ص) نقل شده که فرمودند: "ایاکم و خضراءالدمن( ."از سبزه‌های روی مزبله و جاهای کثیف بپرهیزید.) اصحاب پرسیدند: مرادتان از این سبزه‌ها چیست؟ فرمودند: زنی که صورتی نیکو دارد، اما از نظر اخلاق و تربیت زشت است." در جایی دیگر همین حدیث را تعبیر به تسبیح و عبادت‌های ریایی نموده‌اند.

آن نبات آنجا یقین عاریت است

جای آن گل مجلس است و عشرت است

(مثنوی، دفتر 2، ابیات 271)

بس بدان که صورت خوب و نکو

با خصال بد نیرزد یک تسو

(مثنوی، دفتر 2، بیت 1018)


تبدیل زیبایی صورت به معنا

مولانا در بحثی عالی، مساله تبدیل صورت به معنا را مطرح می‌کند. جسم و صورت اولیاء در مراحل کمال، به لطافت رسیده، به قول فلاسفه، به "جسم متروح" یا "ارض نورانی" و "جسم نورانی" بدل می‌شود. به قول مولانا، ابر صورت از شدت محو در نور ماه، همرنگ آسمان می‌شود. در این حال اگرچه ابر صورت هست، اما خوی ابری از وی رفته است.

معجزه پیغمبری بود آن سقا

گشته ابر از محو هم‌رنگ سما

بود ابر و رفته از وی خوی ابر

این چنین گرد تن عاشق به صبر

(مثنوی، دفتر 5، بیت‌های 8 -707)

مولانا صفت زشتی را که در دنباله زیبایی‌های صوری پدید می‌آید، شامل صورت اولیا و اهل ایمان نمی‌داند. وی سستی اولیا در پیری را به سستی مستان تشبیه کرده است که صد رستم زال در حسرت آن می‌سوزند.

لیک گر باشد طبیبش نور حق

نیست از پیری و تب، نقصان و دق

سستی او هست چون سستی مست

کاندر آن سستیش رشک رستم است

گر بمیرد، استخوانش غرق ذوق

ذره ذره‌اش در شعاع نور شوق

(مثنوی، دفتر 5، ابیات 6- 974)


انفطار صورت

مولانا و عارفان تاکید فراوان دارند که ظاهر، حجاب باطن است و اگرچه صورت، علامت باطن است، اما رسیدن به زیبایی عالم بالا میسر نیست؛ جز با دریدن و انفطار زیبایی‌های صوری. از آموزه‌های مهم کتب عرفا آن است که ظاهر راهزن است و نباید ملاک داوری قرار گیرد. به صرف زیبایی ظاهر، نمی‌توان درباره زیبایی باطن داوری نمود.

مولانا در داستانی دلکش، خواننده را از ظاهرگرایی برحذر می‌دارد. وی می‌گوید حتی سگ را که خداوند "نجس" خوانده، تحقیر مکن؛ شاید سگ کوی لیلی باشد.

همتش بین و دل و جان و شناخت

کو کجا بگزید و مسکنگاه ساخت

او سگ فرخ‌رخ کهف من است

بلکه او هم درد و هم کهف من است

آن سگی که باشد اندر کوی او

من به شیران می‌دهم یک موی او؟

ای که شیران مرسگانش را غلام

گفت: امکان نیست، خامش والسلام

(مثنوی، دفتر 3، ابیات 76- 574)

تنها با شکستن صورت و زیبایی‌های صوری می‌توان به مرتبه بالاتر زیبایی دست یافت.

گر ز صورت بگذرید ای دوستان

جنت است و گلستان در گلستان

صورت خود چون شکستی، سوختی

صورت گل را شکست آموختی

بعد از آن هر صورتی را بشکنی

همچو حیدر، باب خیبر برکنی

(مثنوی، دفتر 3، ابیات 580 -578)


نقد صوفیه جمال‌پرست

گروهی از صوفیان، بر مبنای "المجاز قنطره الحقیقه( "یعنی عشق مجازی پلی به سوی عشق حقیقی است)، مدعی بودند که باید جمال و کمال مطلق را در رخساره ماه رویان و زیباچهر‌گان مشاهده کرد. یکی از سردمداران این مسلک "اوحدالدین کرمانی" بود.

"معروف است که وقتی شمس تبریزی در اثنای مسافرت به بغداد رسید، با اوحدالدین ملاقات کرد و به او گفت: در چیستی؟ گفت: ماه را در آب طشت می‌بینم. گفت: اگر در گردن، دنبل نداری، چرا در آسمان نمی‌بینی؟ یعنی اگر عشق تو را از اغراض شهوانی عاری است و جویای عشق حقیقی هستی، به هر نقطه از این جهان بنگری، او را می‌بینی، پس نیاز به این کار ناروا نیست."

مولانا در مثنوی این گروه از صوفیه را مذمت کرده است و در نقد این گروه در چند موضع استدلال کرده است. به نظر مولوی، اگرچه صورت و معنا نسبت وثیقی باهم دارند و از یک جهت نزدیکند، اما از جهات گوناگون از یکدیگر دورند. وی نسبت صورت و معنا را به آب و درخت مثل می‌زند: آب اگرچه باعث رشد درخت می‌شود، اما درخت از نوع نبات و آب از جنس جماد است.

و آن که معنی را در این صورت بدید

صورت از معنی، قریب است و بعید

در دلالت همچو آب‌اند و درخت

چون به ماهیت روی، دورند سخت

(مثنوی، دفتر 1، ابیات 41-2640)

ذات حق که معنای صورت عالم است، اگرچه در این صور پیدا و ظاهر است و به یک اعتبار، عین همه است، اما به اعتبار تعیین و اطلاق، غیر همه است.

مولانا معتقد است صوفی جمال‌پرست، خلط فاحشی کرده میان وحدت وجود و وحدت موجود. درست است که اجزاء عالم به روح کل متصل است، اما جزء، جزء است و کل، کل؛ چنان که خار هم به گل پیوسته است؛ اما خار، خار است و گل، گل. اگر قرار بود صورت عین معنا باشد، بعثت رسولان حق، عبث و بیهوده می‌گردید.

همچو صیادی که گیرد سایه‌ای

سایه، کی گردد ورا سرمایه‌ای؟

مرغ حیران گشته بر شاخ درخت

سایه مرغی گرفته مرد سخت

اینت باطل، اینت پوسیده سبب

کین مدمغ بر که می‌خندد؟ عجب؟

ورنه، خود باطل بدی بعث رسل

جز ز یک روز نیست پیوسته به گل

پس چه پیوندندشان؟ چون یک تن‌اند

چون رسولان از پی پیوستن‌اند

(مثنوی، دفتر1، ابیات 13-2808)


نسبیت زیبایی

آیا زیبایی مطلق است یا نسبی؟ برای پاسخ به این سوال می‌توان به رابطه عشق و زیبایی در نزد عارفان و مولانا اشاره کرد. تصور عمومی این است که عشق، کور و کر می‌کند. بنابراین، زیبایی و زشتی نسبتی وثیق با عشق دارد. از برخی ابیات مولانا برمی‌آید که عشق است که زیبایی را می‌آفریند.

همچو مجنون کو سگی را می‌نواخت

بوسه‌اش می‌داد و پشتش می‌گداخت

گرد او می‌گشت خاضع در طواف

هم جلاب شکرش می‌داد صاف

بوالفضولی گفت: ای مجنون خام

این چه شیداست این که می‌آری دام؟

پوز سگ دائم پلیدی می‌‌خورد

مقعد خود را به لب می‌استرد

عیبهای سگ بسی او برشمرد

عیب‌دان از عیب‌دان بویی نبرد

گفت مجنون: تو همه نقشی و تن

اندرآ ‌و بنگرش از چشم من

(مثنوی، دفتر 3، ابیات 72-567)

اما با توجه با مبانی مولانا، حقیقت این است که عشق تابع زیبایی است و زیبایی به نحو مطلق وجود دارد ؛ یعنی زیبایی تابع انسان نیست؛ بلکه زیبایی خود وصف واقعیتی است که وجود دارد. اسماء‌الهی، حقیقی‌اند و نه اعتباری. اسم جمیل، مبدع و ذاتی است که با صفت جمال، بدیع و ظهور می‌کند.

حضرت رسول‌(ص)، با آن همه کمال و درک، دعا می‌فرمود که خداوند، زشتی‌ها و زیبایی‌ها را همان‌گونه که در واقعیت هستند، به ایشان بنمایاند.

زین سبب درخواست از حق مصطفی

زشت را هم زشت و حق را حق نما

(مثنوی، دفتر 6، بیت 3513)


هنر برای هنر

اگر تعهد به معنای آن باشد که هنرمند برای مقصودی و هدفی دست به کار هنری بزند، نه در هنر، که مولانا معتقد است هیچ فعل و عملی نیست مگر برای منظوری و غایتی و فعل برای خود فعل بی‌مورد است، بلکه فاعل حتی اگر ادعا کند که منظوری ندارد. به دلایل و براهینی که در کتابهای فلسفی به اثبات رسیده، از هر کاری غایتی می‌جوید. مولانا با مثال‌های قابل فهمی این مساله مهم را مطرح می‌کند.

ای بسا حمال گشته پشت ریش

از برای دلبر مه‌روی خویش

کرده آهنگر، جمال خود سیاه

تا که شب آید ببوسد روی ماه

خواجه تا شب بر دکانی چهارمیخ

زانکه سروی در دلش کرده است بیخ

(مثنوی، دفتر 3، ابیات 3-541)

هیچ نقاشی نگارد زین نقش

بی‌امید نفع، بهر عین نقش؟

بلکه بهر میهمانان و کهان

که به فرجه وارهند از اندهان

شادی بچگان و یاد دوستان

دوستان رفته را از نقش آن

(مثنوی، دفتر 4، بیت83-2881)

هیچ خطاطی نویسد خط به فن

بهر عین خط، نه بهر خواندن؟

نقش ظاهر، بهر نقش غایب است

و آن برای غایب دیگر ببست

تا سوم، چارم، دهم برمی‌شمر

این فواید را به مقدار نظر

(مثنوی، دفتر 4 ابیات 88-2886)

اما اگر مراد از تعهد در هنر، واژه‌‌ای است که در دهه‌های اخیر مطرح شده، یعنی وجه ایدئولوژیک هنر و جنبه ابزاری آن در خدمت اجتماع و سیاست، مولانا درباره آن ساکت است. مراد مولانا و عارفان از تعهد، معنایی مساوی با تزکیه نفس و صیقلی کردن نفس است.

دلایل مولانا بر رابطه هنرمند و تزکیه نفس، مبتنی بر هستی شناسی و انسان شناسی عارفانه است. عارفانه دل انسان را مجلای تجلیات الهی می دانند و آن را درست مانند آینه می دانند. به نسبتی که آینه صاف و صیقلی باشد، حقایق اسماء و صفات را در خویش منعکس می کند و چنان که کژ و تیره باشد، حقیقت کژ و مشوشی را بازتاب می دهد.

تاکنون کردی چنین، اکنون مکن

تیره کردی آب را، افزون مکن

بر مشوران، تا شود این آب، صاف

و اندرو بین ماه و اختر در طواف

زانکه مردم هست همچون آب جو

چون شود تیره، نبینی قعر او

هین مکن تیره که هست او صاف حر

قعر جو پرگوهر است و پر ز در

جان مردم هست مانند هوا

چون به گرد آمیخت، شد پرده سما

مانع آید او ز دید آفتاب

چون که گردش رفت، شد صافی و ناب

(مثنوی، دفتر 4، ابیات 6-2480)

از این حد بالاتر، اتحاد قلب با مقام اسماء و صفات است؛ به نحوی که سالک به مقام خلق و ایجاد می‌رسد و مظهریت اسم خلاق و بدیع را پیدا کرده. نه‌تنها در اشیاء تصرف می‌کند که می‌تواند اشیاء را از عدم خلق کند.

عارفان و فیلسوفان متأله ، بویژه ملاصدرا ثابت کرده اند که علم حقیقی از نوع وجود است و دانایی عین توانایی است. مولانا در آثارش، به نحو مبسوط و عمیقی درباره خیال و اندیشه سخن گفته است. به نظر وی، خیال اگرچه به حسب ظاهر دیده نمی‌شود، اما منشأ تمام حرکتهای عالم است.

نیست وش باشد خیال اندر روان

تو جهانی بر خیالی بین روان

بر خیالی، صلحشان و جنگشان

وز خیالی، فخرشان و ننگشان

(مثنوی، دفتر 1، ابیات 71-70)

مولانا میان خیال عارف و غیرعارف تفاوت بنیادی قائل است. خیالی که در نزد اصحاب کشف و شهود است، به "دام اولیاء" تعبیر شده است.

آن خیالاتی که دام اولیاست

عکس مه رویان بستان خداست

(مثنوی، دفتر1 ، بیت 73)

اما خیالات دیگران، "وهم" است.

بر زمین گر نیم گز راهی بود

آدمی بی وهم ایمن می‌رود

بر سر دیوار عالی گر روی

گر دو گز عرضش بود، کژ می شوی

بل که می افتی ز لرز دل به وهم

ترس وهمی را نکو بنگر به فهم

تزکیه و صیقلی کردن خیال و اندیشه، آن را آماده می سازد برای دریافت حقایق الهی.

آینه دل چون شود صافی و پاک

نقشها بینی برون از آب و خاک

هم ببینی نقش و هم نقاش را

فرش دولت را و هم فراش را

(مثنوی، دفتر 2، ابیات 7203)

مولانا بر این مبنا، به سماع و موسیقی حرام و حلال معتقد است. به نظر وی، هنر و ازجمله موسیقی، باعث تمرکز خیال است.

پس غذای عاشقان آمد سماع

که درو باشد خیال اجتماع

(مثنوی ، دفتر 4، ابیات 742)

سماع فردی که خیالش شیطانی است، حرام است، چون افکار شیطانی را در وی قوت می بخشد، اما خیال رسته از شیطان و پیوسته به رحمان، روحانیت را در انسان قوی می کند.

قوتی گیرد خیالات ضمیر

بلکه صورت گردد از بانگ و صفیر

آتش عشق از نواها گشت تیز

آنچنان که آتش آن جوز ریز

(مثنوی، دفتر 4، ابیات 4-743)

آموزه مهم مولانا برای هنرمندان، توصیه به "تزکیه" است. هیچ چیز برای هنرمند مهمتر از تزکیه نیست. صرف عمر در کسب علم و دانش به کار هنرمند نمی آید؛ مگر آنکه آن علم در شناخت تکنیک های هنری به وی کمک کند؛ والا مطالعه فلسفه و منطق و علوم دیگر، نه تنها تاثیری در افزایش هنر هنرمند ندارد که مانع محسوب می شود و باعث غرور می گردد و در نقطه مقابل صیقل قلب قرار دارد.

پس چو آهن‌گر چه تیره هیکلی

صیقلی کن، صیقلی کن، صیقلی

تا دلت آیینه گردد، پر صور

اندر او هر سو ملیحی یشم بر

آهن ارچه تیره و بی نور بود

صیقلی، آن تیرگی از وی زدود

صیقلی دید آهن و خوش کرد رو

تا که صورتها توان دید اندر او

گر تن خاکی غلیظ و تیره است

صیقلش کن؛ زان که صیقل گیره است

تا در او اشکال غیبی رو دهد

عکس حوری و ملک در وی جهد

(مثنوی، دفتر 4، ابیات 74-2469)

آهنی کآیینه غیبی بدی

جمله صورتها درو مرسل شدی

تیره کردی، زنگ دادی در نهاد

این بود یسعون فی الارض فساد

(مثنوی، دفتر4، ابیات 9-2478)

علی تاجدینی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها