ساختن دوباره زندگی با‌ کمک رو‌‌یا

زمان آغاز ماجرا: 1373 مکان: تهران شخصیت‌ها: ابراهیم ت: زندانی سابق رویا: همسر ابراهیم ایمان و سوسن: فرزندان ابراهیم فریبرز: مرد کلاهبردار هاشم: فروشنده مواد مخدر هوشنگ: باجناق ابراهیم
کد خبر: ۲۴۷۹۸۲

کارمند ساده یک انتشارات بودم که در سال 73 با 3 سال سابقه کار و درست در روزهایی که تازه صاحب فرزندی پسر شده بودم عذرم را خواستند و مرا به خاطر آنچه که اسمش را گذاشته بودند تعدیل نیرو از کار بیکار کردند. روزی که رئیسم این خبر را به من داد به حدی شوکه شده بودم که فشارم افتاد و مجبور شدند چند لیوان آب قند به خوردم بدهند. از اداره که آمدم بیرون تا دیر وقت در خیابان‌ها سرگردان بودم، نمی‌خواستم زودتر از معمول به خانه بروم و زنم را از ماجرا باخبر کنم. پیش خودم گفتم هر طور که شده سر کار برمی‌گردم. آن شب با این که رویا از اخم‌های درهم و قیافه عبوسم حدس زد اتفاقی افتاده است، نگذاشتم بفهمد مرا اخراج کرده‌اند. صبح روز بعد طبق معمول از خانه بیرون رفتم و راهی اداره شدم تا شاید بتوانم با مدیران رده بالا صحبت کنم و با مطرح کردن مشکلاتم از آنها بخواهم مرا سر کار برگردانند. این تلاشم حدود 2 هفته به طول انجامید ولی نتیجه‌ای نگرفتم. پیش خودم فکر می‌کردم با پولی که بابت تسویه حساب می‌گیرم می‌توانم مدتی زندگی‌ام را بچرخانم تا این که کاری دیگر پیدا کنم البته هنوز به رویا حرفی نزده بودم تا او نگران نشود و با خیال راحت از پسرمان ایمان نگهداری کند.

یک ماه گذشت اما سرگردانی من در این اداره و آن شرکت بی‌ثمر بود تا این که یکی از همکاران سابقم که او هم تعدیل شده بود به من پیشنهاد داد دستفروشی کنم، خودش هم همین کار را می‌کرد و در یکی از خیابان‌های نزدیک میدان انقلاب برای خودش بساط راه انداخته بود. من هم پیش خودم گفتم هر چه که باشد از بیکاری بهتر است. این طور شد که من هم در حوالی پارک لاله کار دستفروشی کتاب را شروع کردم ولی درآمدی نداشتم، کسی انگار در تهران اهل مطالعه نبود. در این شرایط درحالی که کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته بودم با مردی به نام هاشم آشنا شدم که آن حوالی، جایی که من بساط پهن می‌کردم، زیاد می‌پلکید و چون هر روز همدیگر را می‌دیدیم سلام علیک مختصری پیدا کرده بودیم. زیاد طول نکشید تا این که فهمیدم مواد فروش است. او دنبال یک همدست می‌گشت و با زبان بی‌زبانی و بدون این که صاف و پوست کنده حرفش را بزند به من ندا می‌داد که اگر بخواهم می‌توانم با او کار کنم و زیر پوشش کتاب فروشی مواد هم رد و بدل کنم. از وقتی نیت هاشم را فهمیدم سعی کردم دیگر به او توجهی نکنم. از طرف دیگر در خانه اوضاع داشت بهم می‌ریخت زنم مشکوک شده بود و پولمان داشت ته می‌کشید وقتی ایمان مریض شد و به خاطر عفونت مجبور شدیم او را 4 روز در بیمارستان بستری کنیم تیر خلاص به زندگی من زده شد چون اندک پولی را که از کتابفروشی جمع کرده بودم برای دوا و دکتر دادم و دستم خالی و تنگ شد و در میان آن سیلاب مشکلات کتاب‌هایم را هم به خاطر سد معبر جمع کردند. به ناچار همه حقایق را به رویا گفتم و او بابت پنهان کاری هایم از دستم دلخور شد و مدتی روابط ما تیره و تار شد تا این که او پیشنهاد داد در مغازه باجناقم مشغول شوم. هوشنگ مغازه فروش قطعات یدکی خودرو داشت و وضع مالی‌اش بد نبود البته این طور هم نبود که پول پارو کند با این که دلم نمی‌خواست به او رو بزنم بالاخره غرور را فراموش کردم و از او خواستم اگر می‌تواند دست مرا هم بند کند او هم با نگاهی که از سر ترحم به من انداخت گفت خودش به شاگرد احتیاج ندارد، اما بین همکارانش پرس و جو می‌کند بلکه توانست کاری برایم فراهم کند این طور شد که من بعد از 6 ماه بیکاری در مغازه لوازم یدکی مردی به نام فریبرز مشغول به کار شدم. فریبرز برایم دسته چک گرفت و از آن خرج می‌کرد تا این که یک روز به خودم آمدم و دیدم او مغازه اجاره‌ای را تحویل داده، فرار کرده و من مانده‌ام و تعداد زیادی طلبکار.

افتادم زندان. 2 سال گذشت و طلبکارها رضایت نمی‌دادند تا این که بالاخره خود فریبرز در تبریز دستگیر شد و 6 ماه بعد من توانستم خودم را از بند خلاص کنم و فریبرز مجبور شد پول همه طلبکاران را بدهد. وقتی از زندان بیرون آمدم انگار دنیا زیر و رو شده بود. ایمان بزرگ شده و حرف زدن یاد گرفته و رویا به اندازه 100 سال پیر شده بود. او در تمام این مدت برای این که صاحبخانه جور و پلاسمان را به خیابان نریزد از صبح تا شب و از شب تا صبح کار کرده بود؛ خیاطی، ترشی انداختن، سبزی خرد کردن، نظافت خانه بالا‌شهری‌ها و... حالا من در خانه خودم بیگانه و غریبه بودم ولی بالاخره باید از یک جایی شروع و زحمات همسرم را در دو سال و نیم گذشته جبران می‌کردم. شروع کردم به جستجو برای پیدا کردن کار اما به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم. خانه‌نشین شده بودم و این برایم از ماندن پشت میله‌های زندان سخت‌تر بود.

کمی در باغبانی سررشته داشتم به همین خاطر دوره افتادم در خیابان‌ها و هر از گاهی کسی باغچه‌اش را به من می‌داد تا بیل بزنم، درخت و گل بکارم و از این جور کارها که درآمد زیادی نداشت. هنوز رابطه‌ام با ایمان شکل نگرفته بود و رویا می‌گفت طول می‌کشد تا او من را دوباره به عنوان پدر بپذیرد.

پاییز که شد دیگر باغبانی هم تمام شد اما رویا مرا دلداری می‌داد و سعی داشت کاری کند که دچار افسردگی و سرخوردگی نشوم. او پیشنهاد داد یک چرخ‌دستی تهیه کنم و ترشی و سبزی خرد شده بفروشم من هم قبول کردم البته این کار هم فقط 3 ماه دوام داشت چون رویا به شدت بیمار شد و دیگر از عهده کارهایی که قبلا انجام می‌داد برنمیآمد. سکته قلبی کرده بود و دکتر گفته بود به خاطر کار زیاد و فشار روانی است و دیگر نباید به خودش فشار بیاورد. مشکلاتم روز به روز بیشتر می‌شد و وقتی فهمیدم همسرم باردار است دیگر کاملا درمانده شدم.

در این اوضاع و احوال هوشنگ که به خاطر معرفی من به فریبرز عذاب وجدان داشت با اصرار من را به مغازه خودش برد و من درآمد ثابتی پیدا کردم که البته کافی نبود. باجناقم باز هم برای راحتی وجدان خودش با یکی از آشنایانش صحبت کرد و من بعدازظهر‌ها وقتی بازار تعطیل می‌شد با ماشین مسافرکشی می‌کردم تا این که در یک شب برفی در سه راه آذری با زنی که چادر سیاه تنش بود و من اصلا او را ندیدم تصادف کردم و زن بشدت مجروح شد. باز هم به زندان برگشتم. باید دیه می‌دادم ولی آه در بساط نداشتم. این بار پدر زنم پایش را در یک کفش کرد که رویا باید از من جدا شود البته همسرم مخالفت کرد و چون حامله بود قانون هم اجازه طلاق نمی‌داد. من در زندان بودم که دخترم، سوسن، به دنیا آمد. مرد خیری که فقط اسمش را می‌دانم و اصلا او را نمی‌شناسم پول دیه را داد و من بعد از 15 ماه آزاد شدم. می‌خواستم دنبال کار بروم ولی به لحاظ روحی اوضاع بهم ریخته‌ای داشتم. رویا خانه را تحویل داده و در منزل پدرش زندگی می‌کرد و من حق نداشتم به آنجا بروم و زن و بچه‌هایم را ببینم. شب‌ها در خانه برادر کوچکم که تازه ازدواج کرده بود می‌ماندم و به خوبی احساس می‌کردم برای آنها مزاحم هستم. این بار از کار در مغازه هوشنگ هم خبری نبود چون پدر زنم دستور داده بود مرا بایکوت کنند تا شاید از این طریق طلاق دخترش را بگیرد. او از روز اول با ازدواج من و رویا موافق نبود و حالا می‌خواست تلافی کند.

یک روز در حالی که در پارک لاله نشسته بودم و فکر و خیال من را با خودش به ناکجاآباد برده بود یک لحظه احساس کردم چهره‌ای آشنا روبه‌رویم ایستاده است، دقت کردم و به حافظه‌ام فشار آوردم درست دیده بودم او هاشم بود سلام علیک مختصری کردیم و فهمیدم او هم در این مدت 2 بار به زندان افتاده اما هنوز دست از مواد فروشی برنداشته و از نظر مالی وضع بدی ندارد. وسوسه شده بودم از او بپرسم آیا هنوز سر حرفی که سال‌ها قبل زده بود هست یا نه که زبانم را گاز گرفتمهرچند 2 بار به زندان افتاده بودم، خلافکار نبودم و نمی‌خواستم این بار از سر عمد کاری کنم که آخر و عاقبتش حبس باشد.

روزگار سخت به پایان رسید و من و رویا و‌2 فرزندمان در خانه‌ای کوچک در خیابان هاشمی دوباره دور هم جمع شدیم و رابطه من و ایمان و سوسن با کمک همسرم خیلی زود شکل گرفت

در بد بن‌بستی گیر افتاده بودم و عقلم به جایی قد نمی‌داد و نمی‌دانستم راه فرار از این گرداب چیست تا این که یک روز به طور اتفاقی کاغذی را پشت شیشه یک مغازه دیدم که رویش نوشته شده بود به یک خطاط احتیاج دارند، بلافاصله داخل مغازه رفتم. تابلو سازی بود. چند نمونه خط نوشتم و استخدام شدم البته با حقوقی ناچیز. همان روز از خوشحالی یک جعبه شیرینی خریدم و به خانه پدر‌زنم رفتم هر چند مرا به داخل راه دادند ولی برخورد همه سرد بود. رویا وقتی فهمید دست به کار شدم لبخندی زد و یواشکی به من گفت پول پیش خانه قبلی‌مان را هنوز نگه داشته و در این مدت با دوختن چند دست لباس عروس کمی هم روی آن گذاشته و اگر خانه مناسب پیدا کنم می‌توانیم دوباره زیر یک سقف برویم البته این کار 8 ماه طول کشید و من که شب‌ها در مغازه می‌خوابیدم توانستم کمی پول کنار بگذارم و از طرفی ساخت و نصب تابلو هم یاد بگیرم.

روزگار سخت به پایان رسید و من و رویا و‌2 فرزندمان در خانه‌ای کوچک در خیابان هاشمی دوباره دور هم جمع شدیم و رابطه من و ایمان و سوسن با کمک همسرم خیلی زود شکل گرفت. بعد از آن دیگر به آن فلاکت نیفتادم و چون در حرفه خودم جا افتاده بودم 3‌باری که به خاطر تعطیلی مغازه‌ها بیکار شدم توانستم خیلی زود دست خودم را جای دیگری بند کنم. در این بین بعد از مرگ مادر رویا، پدر زنم با من آشتی کرد و ما را به خانه خودش برد تا از تنهایی در بیاید او دلبستگی عجیبی به ایمان و سوسن داشت چون دختر دیگرش بچه‌دار نمی‌شد و نمی‌توانست نوه‌های دیگری داشته باشد. بعد از مرگ پدر زنم فهمیدیم او دو حساب بانکی به نام بچه‌هایم باز کرده و در هر کدامشان مبلغ زیادی پول است. با سهم ارث، پول بچه‌ها، پس‌انداز خودم، قرض گرفتن از هوشنگ و وام توانستم مغازه کوچکی بخرم و مدتی تابلوسازی داشتم اما وقتی احساس کردم می‌توانم درآمد بیشتری داشته باشم تغییر شغل دادم و شروع کردم به فروش لوازم آرایشی و جواهرات بدلی و هنوز هم در همین شغل هستم و خدا را شکر که زندگی خوبی دارم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها