پرسه پیرامون سریال « قاب‌های خالی»

فرهنگ وتمدن در قاب ‌تصویر

خاطرات و مخاطراتی که نسلی در دوران ملتهب تاریخ معاصر از سر گذرانده‌اند، شاید نتوان به تمامی در کتاب‌ها و یادداشت‌های باقی‌مانده از رجال مختلف رصد کرد. بخشی از این دانسته‌ها و یافته‌ها به صورت شفاهی و سینه به سینه از نسلی به نسلی دیگر از جد به نوه رسیده است. حضور نیروهای مهاجم اجنبی در یک قرن اخیر در گوشه و کنار کشور با کنش و واکنش‌های گوناگونی از طرف حاکمان و مردم مواجه شده است. علاوه بر مناسبات سیاسی، بده بستان‌های تجاری و فرهنگی نفوس مرزنشین با مهاجران و بازرگانان خارجی، دریچه‌های تازه‌ای را به دیدگان ملت گشود که این مناسبات تاثیرات بسزایی در بلوغ فکری و مناسبات تجاری آنان داشت.
کد خبر: ۲۴۵۲۸۳

«قاب‌های خالی» با نقب‌زدن به مناسبات و بده بستان‌های مهاجران آذری شوروی سابق با گیلک‌ها، بخشی از رخدادهای تاریخ معاصر در شمال کشور را دستمایه روایت خود قرار داده است. مرور خاطرات مادربزرگ توسط نوه‌اش در قالب یک ملودرام تاریخی، چارچوب داستانی این سریال را رقم‌زده است. چند و چون ساخت «قاب‌های خالی» را با چند تن از دست اندرکاران آن مرور کرده‌ایم.

مسافران مه‌زده

پروسه راه‌اندازی مجموعه داستانی با انتخاب متن و مانور روی رخدادهای قصه و مناسبات شخصیت‌ها توسط سازنده اثر به غلتک می‌افتد. «مرتضی هرندی» کارگردان قاب‌های خالی گام‌های نخست خود در اتصال به این مجموعه را این‌گونه تشریح می‌کند: «تیر ماه 1385 از شبکه سحر فیلمنامه‌‌ای به من پیشنهاد شد به نام «نینا.» همین فیلمنامه‌ای بود که بعدها به قاب‌های خالی تغییر اسم داد. داستان این فیلمنامه را که آقای بهزاد عشقی نوشته بود، پسندیدم. از آن‌جا که چندین سال از نگارش فیلمنامه می‌گذشت و سیاست‌های تلویزیون نیز تغییر پیدا کرده بود، قرار بر بازنویسی فیلمنامه شد. با کسب اجازه از نویسنده بازنویسی فیلمنامه را انجام دادم، این مرحله از کار 3 ماهی زمان برد.

برای من در مرحله بازنویسی شخصیت‌ها خیلی مهم بودند، از آن‌سو گیرایی داستان بسیار اهمیت داشت. قصه لایه‌های زیادی دارد. این که لایه‌ها واحد شود و یک اتحادی در درام شکل گیرد که داستانی خاص و جذاب تحویل تماشاگر داده شود از اهداف بنده در بازنویسی بود. به لحاظ بصری هم من مبنا را بر این گذاشتم که دیالوگ‌ها کمتر شود تا کار چشم‌نوازتر به نظر رسد. با وفاداری به همان چارچوب فیلمنامه، بازنویسی انجام شد. فیلمنامه‌‌ای که آقای عشقی نوشته بودند چارچوب خیلی قوی و محکمی داشت. نسخه اولیه فیلمنامه بسیار زیبا نگاشته شده بود. بازنویسی بنا به مقتضیات سیاست‌های روز و ملاحظاتی که باید اعمال می‌شد و یکسری از سلایقی که خودم داشتم، پیش رفت. نزدیک 40 درصد کار تغییر پیدا کرد. نسخه اولیه فیلمنامه آقای عشقی، در 13 قسمت 30 دقیقه‌ای تنظیم شده بود. ولی این کار در 18 قسمت 30 دقیقه‌ای آماده شد ؛ اکنون برای پخش از شبکه دو به 15 قسمت 45 دقیقه‌ای تبدیل شده است.»

رخدادهای قاب‌های خالی در چند مقطع زمانی رقم می‌خورد، کارگردان در ارتباط با سازمان قصه و مناسبات آدم‌های محوری می‌گوید:‌ « قصه در سه مقطع زمانی اتفاق می‌افتد. یک زمان حال داریم که قصه از این مقطع شروع می‌شود و به عنوان یک پاساژ درکل داستان است. یعنی زمان حال زمان‌های گذشته را نسبت به هم پیوند می‌دهد ؛ اتفاقاتی که در گذشته افتاده به یک نوعی در زمان حاضر هم بین مارال و فریدون به شکل دیگری تکرار می‌شود ؛ در واقع به شکل موازی داستان‌ها پیش می‌روند. آن دفترچه خاطرات نقش مهمی در داستان دارد. خیلی جاها، برخی از دوستان پرسیدند: چگونه در برخی از مقاطع داستان که سولماز حاضر نیست، این مناسبات را دیده است؟ منطق قصه این بود که چون مارال دانشجوی تئاتر است، دارد نمایشنامه‌ای می‌نویسد که همین نمایشنامه قاب‌های خالی است، یکسری گفته‌ها و خبرهایی که از مادر بزرگ می‌گیرد خودش در آن تئاتر با تخیل خودش تصویری می‌کند. این قصه‌هایی که برخی مواقع سولماز کوچک یا سولماز میانسال یا سولماز 17 ساله در آنها حضور ندارد. این از دید خود مارال است که تصویر می‌شود. با وفاداری به آن چه که مادربزرگ از خاطراتش می‌گوید و شنیده‌هایی که به او می‌رسد یک چیزی را در ذهن خود می‌سازد که ما هم در داستان بازسازی کرده‌ایم.

ما 2 مقطع جنگ داریم، که یکی مرتبط با زمان حضور ارتش سرخ در ایران است. مقطع دیگر دهه 60 جنگ خودمان است که در 2 قسمت پایانی به آن می‌پردازد. قصه ماهرخ که امروز دارد مادربزرگ عنوان می‌کند از آن جا می‌آید، ماهرخ یکی از دخترهایش است، دختر دیگرش گلرخ نام دارد که نوه‌اش همین مارال است.»

پروسه پیش تولید در سریال‌های تاریخی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، هرندی این مرحله از کار را این‌گونه شفاف می‌سازد: «مهر ماه سال 85 فیلمنامه کامل شد. تا بهمن 85 پیش تولید ما زمان برد. روز 22 بهمن کلید زدیم. قصه از زمان رضا شاه و جنگ جهانی اول به غلتک می‌افتد، زمانی است که بلشویک‌ها به قدرت رسیده‌اند. استالین بر مسند کار است و مخالف‌های خود را به نوعی از بین می‌برد یا اعدام می‌کند. کمال هم به هر حال بی‌نصیب نمی‌شود از این قضیه و پا به فرار می‌گذارد.

در مقطع 1300، رشت شهر خاصی است که بافتی متفاوت با رشت کنونی داشت. تمایز آن نسبت به شهرهای دیگر، وجود برق در این شهر بود. این امر هم به خاطر حضور روس‌ها است که برق دیزلی را به این شهر آورده بودند. قرار ما بر این بود دکور بزنیم،. فضای دکور برای بنده خیلی دلنشین نیست! چون بیشتر در فضاهای داخلی کار داشتیم، یک خانه یا محلی را می‌خواستم که بتواند نیازهای ما را برآورده کند. دنبال لوکیشن می‌گشتیم که به لنگرود رسیدیم، خیلی جاها را دیدیم که از طرف من و طراح صحنه مورد پسند واقع نشد. من از کوچه‌ای می‌گذشتم ، به خانه‌ای مخروبه رسیدم که درش بسته بود. مالک آنجا را پیدا کردیم که اتفاقا می‌خواست مکان را خراب کند و عمارت جدیدی بسازد. آن مخروبه را اجاره و سپس بازسازی کردیم، جغرافیا را به‌گونه‌ای سامان دادیم که خانه کمال را الان می‌بینید ، جوری که مالک از تخریب بنا بعد از پایان کار انصراف داد. جالب این بود که مالک عنوان می‌کرد که منزل به پدر بزرگش تعلق دارد و همه اتفاقاتی که ما در سناریو داشتیم در این منزل هم رقم خورده است. بلشویک‌ها به این مکان حمله کرده بودند. به نظرم تماشاگر این جغرافیا را می‌پذیرد.

بهزاد عشقی: فیلمنامه گرچه اثری است که در اجرا کمال خودش را پیدا می‌کند، به هر حال یک کار ادبی است. من در خلوت خود شخصیت‌ها را به شکل خاصی می‌بینم، همان طور که در یک رمان می‌تواند چنین اتفاقی بیفتد

تصویربرداری این لوکیشن را بعد از نوروز 86 شروع کردیم. روز نخست تصویربرداری که در 22 بهمن 85 آغاز شد، به مقطع زمانی دهه 60 ارتباط داشت که در لنگرود گرفتیم. خانه دیگری پیدا کردیم که مربوط می‌شد به شخصیت محمودی قصه ما، نقش این آدم را آقای محمود مقامی بازی می‌کرد که شوهر همین سولماز در سن 40 سالگی است. این بچه‌ها یعنی گلرخ و ماهرخ ماحصل ازدواج سولماز با محمودی است. تصویربرداری سریال را از این مکان شروع کردیم که خیلی نیاز به بازسازی نداشت. لوکیشن مهمانخانه‌ای داشتیم که نزدیک 50 روز آماده‌سازی آن طول کشید. با تمام وقفه‌هایی که پیش آمد، کل تصویربرداری 130 جلسه زمان برد. برنامه‌ریزی ما برای 4 ماه تصویربرداری بود که به خاطر وقفه‌های بین کار این زمان به 7 ماه رسید.به‌‌هرحال مجبور بودیم اندکی صبر کنیم تا لوکیشن‌ها آماده شود.»

شخصیت‌های داستان در ردایی که بازیگران به تن می‌کنند، معنا و هویت پیدا می‌کنند، هرندی شاخصه‌های گزینش بازیگران را این‌گونه شرح می‌دهد: «هر کارگردانی وقتی فیلمنامه‌ای را می‌خواند یک ذهنیتی از شخصیت‌ها دارد. بر اساس این ذهنیت‌ها یکسری را کاندیدا می‌کند. حالا این چینشی که آماده می‌شود یک هارمونی باید داشته باشد. خیلی از دوستانی که فیلمنامه را می‌خواندند سر کار دیگری بودند، ما هم می‌خواستیم سریع تصویربرداری را پیش ببریم. انتخاب‌های زیادی انجام دادیم ولی در نهایت به این چینش رسیدیم، حالا با تمام مشکلاتی که حاصل شد من از آن رضایت دارم. به هر روی یک هارمونی خوبی در چهره کل بازیگران وجود دارد.»

ترکیب داریوش ارجمند و ناصر هاشمی در ردای 2 برادر زیاد جواب نداده است، بیشتر این 2 نفر شبیه پدر و پسر شده‌اند، کارگردان این ترکیب دو نفره را از منظر دیگری می‌سنجد: «شما باید به شخصیت نگاه کنید. شاید مهدی هاشمی خیلی برای نقش برادر بزرگ‌تر مناسبت‌تر به نظر می‌رسید، اگر برادران هاشمی را جای کمال و جمال قرار می‌دادیم دو قلو به نظر می‌رسیدند، این قضیه در ارائه شخصیت کمال که یک مرد کامل است و جمال که برایش هیچ چیز مهم نیست و فقط می‌خواهد زندگی کند، به نظرم مناسبات بین این 2 آدم در نمی‌آمد . شاید آقای ارجمند اندکی جوانتر بود، خیلی مناسب‌تر به نظر می‌رسید. سعی کردیم این اتفاق با گریم بیفتد که به نظرم گریم هم در کار خیلی موفق نبوده، در هر صورت زمان پیری کمال خیلی مناسب و مقبول در آمده است.»

تهیه کننده سریال در ارتباط با مراحل فنی اثر می‌گوید:‌ «تدوین را با یک وقفه انجام دادم چون قرار بود به باکو برویم. این سریال ادامه دارد؛ قرار است بخش باکو آن هم ساخته شود، چون مارال برای یافتن خاله خود به باکو می‌رود، حدود 10 قسمتی را باید آنجا کار می‌کردیم. با این 16 قسمت، 26 قسمت می‌شد. حالا به خاطر مشکلاتی که پیش آمد و مسائل مالی که داشتیم این اتفاق نیفتاد، حتی آقای دانشور چون خودش آذری‌زبان است و باکو را خوب می‌شناخت، به این خاطر انتخاب شده بود که بیشتر آن بخش خارج از کشور را پوشش دهد ولی این اتفاق شکل دیگری به‌خود گرفت. ایشان مشغله زیادی داشت و مجبور شدیم که از نیمه راه سعادت همکاری با جناب دانشور را نداشته باشیم. البته قرار است تصویربرداری بخش باکو محقق شود.

تصویربرداری سریال مهر 86 خاتمه یافت. پس از آن تدوین سریال را آغاز کردیم. یک ماهی کپچر کار طول کشید، از آبان تا اواخر بهمن تدوین اولیه سریال سامان گرفت. بعد در ارتباط با تدوین مقدماتی کار با دوستان در شبکه سحر مشورت کردیم، یکسری اتفاقاتی در سلسله رخدادها و مناسبات آدم‌های قصه افتاده بود که قرار شد ملاحظاتی اعمال شود، مجبور شدیم تغییراتی را در نقاطی از سریال لحاظ کنیم. تدوین سریال بهمن 86 به اتمام رسید . پس از این مرحله، صدا‌گذاری را آغاز کردیم. در مرحله صدا‌گذاری هم مباحثاتی پیش آمد چون تهیه کننده از این مقطع از ما جدا شد. یک ماهی انتقالات زمان برد. بعد از این مرحله دوباره قرار شد که تصویربرداری بخش باکو روی غلتک بیفتد. یکی دو ماهی درگیر این پروسه شدیم، باز بنا بر یکسری مشکلاتی کار در این مرحله متوقف شد، از این زمان هم قرار شد کار صدا‌گذاری را پی بگیریم که شد سال 87 !

صدا‌گذاری قرار بود خارج سازمان انجام شود، یک مقطعی کار صدا و افکت ما را آقای اکبر توکلی انجام دادند، بعد از جناب خانزادی خواستیم به ما کمک کنند ؛ چون قرار شد شبکه دو سریال را پخش کند. صدا‌گذاری به این شبکه منتقل شد از آن طرف باید برای شبکه سحر سریال را به زبان آذری دوبله می‌کردیم ، بعد خود شبکه 2 پیشنهاد داد داخل سازمان دوبله انجام شود. بنده هم آقای طهماسب را برای مدیریت دوبلاژ پیشنهاد کردم و همزمان که داشتیم کار صدا‌گذاری و موسیقی را انجام می‌دادیم، بحث دوبله که آمد هماهنگ شود این مرحله از کار به مهر ماه 87 رسید، این مقطع هم اوج شلوغی استودیوهای واحد دوبلاژ تلویزیون بود، مجبور شدیم هفته‌ای یک جلسه دوبله انجام دهیم، به هر روی 11 جلسه دوبله ما 3 ماه طول کشید.»

هر مجموعه‌ای برای سازندگانش با تجاربی همراه است، هرندی حضور خود را این گونه می‌سنجد: «در این 20 سالی که کار کردم شاید نزدیک 22 هزار دقیقه برنامه ساختم، از فیلم و سریال و برنامه ترکیبی ؛ بیشتر کارهایم بیشتر از 6 ماه طول نکشیده است ولی این سریال 2 سال و نیم‌کش آمد. نمی‌شود گفت که مقصر چه کسی هست یا نیست؟! به گمانم این کار در کل می‌توانست در یک سال جمع و جور شود. فکر کنم یک سال و نیم این سریال اضافه است. به نوعی وقت هدر دادن بود، آن هم به این خاطر که در تردید این بشود یا نشود دوستان معطل بودند ! ولی خودم بر سر کار ماندم، تا سریال به پخش برسد.»

ترانه تمدنها

قصه در چند مقطع تاریخی رخدادهایش رقم می‌خورد، «محمدمهدی گورنگی» آهنگساز سریال نگاه خود را به مناسبات داستان این‌گونه شفاف می‌سازد: «داستان از زمان حال شروع می‌شود بعد فلاش‌بک داریم به گذشته، یعنی خاطرات مادر بزرگ که از حدود 90 سال قبل شروع می‌شود تا به زمان کنونی می‌رسد. در واقع داستان این فاصل زمانی را در بر می‌گیرد. حالا صرف این که 3 زمان مشخص داشته باشیم، این‌گونه نیست. می‌توان گفت در چند دهه این داستان اتفاق می‌افتد. ما خانواده‌ای را می‌بینیم که از باکو مهاجرت می‌کنند و به رشت می‌آیند. قصه حال حاضر ما هم در تهران رقم می‌خورد، به این خاطر می‌شود 3 فضای جغرافیایی برای موسیقی در نظر گرفت. من تلاش کردم این اتفاق بیفتد یعنی در موسیقی سریال، هم موسیقی آذربایجانی داریم، هم موسیقی شمال و هم موسیقی که با حال و هوای معاصر ایران سازگار باشد.»

آهنگساز سریال قاب‌های خالی درباره سازبندی با توجه به مکان زیست و خواستگاه بومی شخصیت‌های داستان می‌گوید: «من یک عده نوازنده از باکو دعوت کردم و تعدادی هم از بچه‌های اینجا بودند، هم از ساز‌های آذربایجانی بهره بردم مثل تار آذری و کمانچه آذری. آوایی که بین موسیقی‌ها می‌شنویم صدای یک خانم آذری است که از باکو آمدند. در آن سو از کمانچه گیلکی، سازهای کوبه‌ای گیلان و ساز اصلی کوبه‌ای آذربایجان در موسیقی سریال استفاده شده است.

حالا در این چند قسمتی هم که پخش شده قطعاتی داشتیم که همزمان می‌شدند، یعنی در یک قطعه همزمان سازهای مختلف یعنی یک ساز از آذربایجان و یک ساز گیلان موسیقی را شکل می‌دادند؛ حال و هوای اثر این‌گونه است یعنی من آمدم در موسیقی یک تدبیری اندیشیدم در دستگاه ماهور، تا بتوانیم به حال و هوای موسیقی گیلان هم نزدیک شویم البته غیر از یک تصنیف قدیمی، ما کلا ماهور در موسیقی گیلان نداریم ولی من آمدم در قالب ماهور که می‌توانستم موسیقی آذری خود را در آن لحاظ کنم، سعی کردم گوشه دیلمان را که یکی از شاخص‌های شمال کشور است در آن بگنجانم. از نی لبک گیلان هم بهره بردم؛ البته به دلیل این که کوک این ساز خیلی مشکل بود تا با ارکستر هماهنگ شود، میسر نشد که از خود ساز استفاده کنم، در واقع با فلوت ریکوردر سعی کردیم حال‌وهوای آن صدا را داشته باشیم یعنی نزدیکش کنیم به آن صدا که آقای ناصر رحیمی نواختند.» گورنگی چند و چون سامان‌دهی موسیقی عنوان بندی آغازین و پایانی سریال را این‌گونه شرح می‌دهد: «عنوان‌بندی نخست سریال را با یک ارکستر شروع کردم. سازهای باس ارکستر، مثل کنترباس، ویلون سل و آلتو آهسته ارکستر زهی را در قالب یک موسیقی ارکسترال و موسیقی ملی همراهی می‌کنند، بعد به مرور با یک گذر یا پاساژ می‌رسیم به موسیقی آذری، که یکی از تم‌های موسیقی آذربایجان را سعی کردم در عنوان‌بندی بگنجانم؛ بعد از موسیقی آذری باز بعد از یک گذر می‌رسیم به حال و هوای موسیقی گیلان که از همان گوشه دیلمان بهره گرفتم.

برای تصنیف پایانی هم می‌خواستم هر 3 شکل موسیقی‌ها رعایت شود. برای همین آمدم این دفعه از موسیقی آذربایجان در شروع بهره بردم، حالا یک کُرال 4 صدایی که کلامش آذری است عنوان‌بندی پایانی را شکل می‌دهد با یک هم آوایی موسیقی شروع می‌شود که کُر اجرا می‌کند؛ یک گروه کُر بزرگ بودند به رهبری خانم هاسمیک که آمدند اجرا کردند. روی این کُر به صورت آوازی آقای علی خدایی شعری را می‌خوانند که آقای اسماعیل امینی سروده‌اند. برای این که باز حال و هوای موسیقی گیلان دقیقا تداعی شود، در انتهای آواز خدایی روی کُر، نی لبک شمال را به مرور می‌شنویم. از زیر آواز شروع شده و ما را می‌رساند به حال و هوای شمال به آواز دیلمان و این منتهی می‌شود به شروع کلام فارسی ما که کلام فارسی در دستگاه ماهور است و در قالب ارکستر ملی روی شعری از بیژن ارژن که به وسیله آقای سیدرضا طیبی خوانده می‌شود. »

بخشی از رخدادهای داستان به تعقیب و گریز شخصیت‌ها و درگیری آنان با بلشویک‌ها اختصاص دارد، آهنگساز قاب‌های خالی در ارتباط با موسیقی این قسمت‌ها می‌گوید: «در این بخش‌ها فضا کاملا ارکسترال، حجیم و جاهایی مارش گونه می‌شود ولی باز ما در آن فضای ارکستر که من سعی کردم که ارکسترم فول آکوستیک باشد در آن قسمت‌ها شما یک رگه‌هایی از موسیقی آذربایجان می‌شنوید. در این بخش خود شخصیت‌های اصلی در داستان مهم بودند تا مهاجمان روسی، حضور مهاجمان را در واقع در قالب موسیقی جهانی دیدم یعنی موسیقی کلاسیک! ولی آمدم از ارکستر زهی بیشتر بهره بردم. در آن تعقیب و گریزهایی که برای شخصیت‌های اصلی که عموما آذری هستند پیش می‌آید ما صدای تار و ساز‌های کوبه‌ای آذری را هم می‌شنویم.

ساخت موسیقی این سریال برای من فرصت مناسبی بود که همزمان سه فضا را با همدیگر تجربه کنم؛ سخت بود ولی خب فکر می‌کنم تا حدودی توانستم به آن چیزی که در ذهنم داشتم نزدیک شوم. حدود 3 ماه تحقیق کردم راجع به این که چه ترفندی بکار برم تا همزمان این فضاها را در هم ادغام کنم. به هر حال امیدوارم که از دید بینندگان هم تجربه موفقی باشد.»

گذرگاه فرهنگ

نویسنده بی‌تاثیر از جغرافیا و زیست بوم خود نیست، او مناسبات آدم‌های پیرامون خود را با رجوع به حافظه تاریخی اجتماعی و نقب زدن به رخدادهای ثبت شده در کتب و داشته‌های ذهنی افراد در قالب شخصیت‌ها قوام می‌دهد، «بهزاد عشقی » جوانه زدن ایده اولیه سریال را این گونه شرح می‌دهد: «مدت‌ها این طرح در ذهن من بود. مهاجرت آذری‌ها به گیلان حوادث مختلفی را به وجود آورد و تاثیرات فرهنگی و اجتماعی خیلی زیادی در گیلان بجا گذاشت. همیشه این پرسش مطرح بود که چرا تئاتر گیلان مهد تئاتر ایران به حساب می‌آید؟ چرا گیلان از نظر فرهنگی در یک دوره تاریخی بسیار پیشتاز بود؟ یکی از پاسخ‌هایی که برای این پرسش وجود داشت، حضور این مهاجران آذری در گیلان بود که با خودشان فرهنگ و تمدن اروپا و فرهنگ تئاتر غرب را منتقل کرده بودند. برای این طرح در حال پرورش داستانی بودم که با پیشنهادی از طرف شبکه سحر، گروه آذری مواجه شدم، آقایی به نام صدیقی مدیر گروه بود ایشان هم پیشنهاد ساخت یک مجموعه‌ای را داده بودند درباره آذربایجان روسیه و تحولاتی که بخصوص بعد از فروپاشی شوروی پیدا کرده بود.

این طرح نوشته شد و در شبکه سحر مورد تصویب قرار گرفت. سپس فیلمنامه هم نگاشته شد. نگارش کار 3 ماه زمان برد. در این بین یک جابجایی‌هایی صورت گرفت، ابتدا قرار بود که تهیه‌کنندگی سریال را آقای خاتمی عهده بگیرند که اکنون مدیر تصویربرداری کار هستند. بدنبال این تغییر و تحولات بنده هم در رشت نبودم. بعد از این تحولات کار به آقای هرندی واگذار شد که ایشان هم تغییراتی در فیلمنامه لحاظ کردند و در واقع بازنویسی نهایی فیلمنامه را بر عهده داشت.»

نویسنده سریال در ارتباط با چگونگی چینش آدم‌ها در جوار هم بخصوص مناسبات خانوادگی 2 برادر مهاجر در ادامه می‌گوید: « اسکلت و اساس داستان و شخصیت‌ها تا این مقطع که سریال پخش شده هیچ تغییری پیدا نکرده است. البته نام قبلی سریال نینا بود که در واقع نام دختری است که در زمان معاصر می‌بینیم، در این بازنویسی نینا به مارال تبدیل شد، ماجرای اصلی هم به مادربزرگ و خاطراتی که وی نگاشته، مرتبط است. بعد از آن ماجرای رشت قدیم در دوران رضا شاه را داریم که با آمدن آن برادر کوچک جمال به گیلان قصه به مسیر تازه‌ای هدایت می‌شود. برادر بزرگ‌ترش کمال در این جا مشغول کار شده و مهمانخانه‌ای راه انداخته است ؛ در واقع اساس داستان همین بود که اکنون هم دارد ادامه پیدا می‌کند، منتها در پاره‌ای موارد به خاطر نگاهی که آقای هرندی به شخصیت‌ها داشت تا حدودی با تغییراتی مواجه هستیم. »

داستان به نوعی باز خوانی خاطرات مادربزرگ به واسطه دفترچه اوست، بهزاد عشقی بهره‌وری از شیوه فلاش بک در نسخه اولیه فیلمنامه را با آنچه که اکنون در حال پخش است، این‌گونه قیاس می‌کند: «شیوه روایت از ابتدا به همین سیاق بود، در واقع ما با یک اثر 2 زمانی مواجه می‌شدیم که زمان حال را ماجرای مارال و ارتباطش با فریدون شکل می‌داد. گذشته هم، همان خاطرات مادربزرگ بود که از آمدن جمال شروع می‌شود و ماجراهایی که در واقع 80 سال تاریخ معاصر ایران را در برمی‌گیرد که به نوعی تاریخ رشت است ؛ داستان در قالب تاریخ رشت جنبه‌های عمومی هم پیدا می‌کند. یعنی ماجرا همین جور ادامه دارد تا به جنگ جهانی دوم کشیده می‌شود، اشغال گیلان توسط روس‌ها که به هر روی این اشغال شدن فقط خاص گیلان نبود و جنبه عمومی دارد، بعد فرار رضاشاه و ماجراهای دیگر که سپس کشیده می‌شود به دهه 60 پس از انقلاب و زمان جنگ ! به هر حال با فیلمنامه بسیار پر ماجرایی روبه‌رو هستیم. »

نویسنده علاوه بر تاکید و تمرکز بر داشته‌های ذهنی و تخیل خود، از منابع و اسناد تاریخی برای قوام و استحکام داستانش بهره می‌برد، عشقی در ادامه می‌افزاید: « در کلیت اشارات به تاریخ تئاتر گیلان بر اساس اسناد و مدارک به سامان رسیده است، ولی در مورد آدم‌ها و شخصیت‌ها و موقعیت‌هایی که به وجود می‌آید به هر حال داستان‌پردازی شده است، یعنی خیلی سند تاریخی ندارد. حدودا نمایش‌هایی که به آنها اشاره می‌شود، نمایش‌هایی است که مثلا در این تاریخ اجرا شده است. یعنی تا همین جای سریال که ملاحظه کرده‌اید، از بیماری خیالی مولیر حرف به میان می‌آید که از زبان آقای افشار شنیده می‌شود. البته آدمی به این شکل وجود ندارد ولی مشابه آن را ما در تئاتر گیلان داشته‌ایم. یکی از شخصیت‌های تئاتر گیلان که الان تبدیل به اسطوره شده «آقا دایی نمایشی» است، ما این آدم را در سریال نمی‌بینیم ولی همین آقای افشار، بارها در ارتباط با آقای دایی نمایشی حرف می‌زند و به عنوان استاد و مرید و مراد خود او را معرفی می‌کند.»

نویسنده سریال در ارتباط با خود جغرافیای قصه و تاثیر آن در قوام شخصیت‌ها و بده بستان‌های آنان اعتقاد دارد: «ما معماری ویژه گیلان را به نوعی در جغرافیای محل زیست شخصیت‌ها می‌بینیم، آیین و مراسم کم و بیش دیده می‌شود. در نسخه‌ای که من نوشته بودم مثلا در کنار موسیقی آذری، موسیقی گیلکی مد نظرم بود. اشارات بسیار زیادی به نحوه زیست مردم گیلان می‌شود. به غذاها و آداب و سنن از منظری در فیلمنامه اشاره شده بود. البته این موضوع هم قابل ذکر است که اصرار بر این بود این فیلمنامه تبدیل به یک کار «الف» نشود! در نتیجه دقت زیادی شد که کار بیشتر در محدوده چند مکان خاص اتفاق بیفتد ؛ چون اگر وارد شهر رشت دوران رضا شاه می‌شدیم به هر روی بازسازی آن جغرافیا به عنوان کار درجه «ب» امکان‌پذیر نبود. در نتیجه این 2 زمانی شدن کار هم به این علت بود که در عین حال ما گذشته را محصور بکنیم در داخل یک خانه قدیمی و آن رستوران و فوقش چند کوچه یا روستاها که تغییرات چندانی نمی‌خواست. در نتیجه نشان دادن زمان حال هم که قصه پر ماجرایی دارد باعث می‌شود که تماشاگر احساس دیدن یک تله تئاتر را نداشته باشد.»

عشقی در ارتباط با نقب زدن به زندگی واقعی افراد و تزریق مناسبات آنها به چارچوب روایی فیلمنامه می‌گوید: «کار فیلمنامه نویسی یک پروسه حرفه‌ای است. سفارش‌های مختلفی می‌گیریم و می‌نویسیم. منتها در موارد خاصی پیش می‌آید که آن چه را برای دل دیگران می‌نویسیم با آن چه را که برای دل خودمان می‌نویسیم یک جور همسویی پیدا می‌کند. «قاب‌های خالی» از آن موارد در واقع استثنایی است. این مادر بزرگی که در این سریال می‌بینیم در واقع شمای دوری از مادر خود من است. البته مادر من رشتی است منتها با آذری‌ها زندگی مشترکی داشته است. مادر من کودکی و جوانی خود را با همین آذری‌های مهاجر که از باد کوبه می‌آمدند، گذرانده بود. آقایی هم به نام «علی بالا» مهمانخانه‌ای به اسم «ایرانجوان» اینجا داشت که نسلی او را می‌شناسند. هنوز این ایرانجوان به عنوان یک مهمانخانه متروک در رشت وجود دارد، یک ماجرای شبیه به این که در سریال می‌بینید، همه از تجربیات مادرم به من منتقل شده است، یعنی اتفاق‌ها به این شکل واقعا افتاده است. خیلی جالب است به شما بگویم که پدربزرگ بنده، خودش یکی از تجاری بود که به طور مداوم از باد کوبه و آنطرف‌ها جنس به رشت می‌آورد. در نتیجه به خاطر این رفت و آمدها، گاهی جلوتر از مردم زمانه خودش از بعضی پیشرفت‌های تکنولوژی و فرهنگی مطلع می‌شد.»

به هر روی نویسنده یک تصویر آرمانی و ایده‌آل از شخصیت‌هایی که در مرحله نگارش ترسیم کرده در ذهن دارد، وقتی شخصیت‌ها با ردای بازیگران جان می‌گیرند گاهی تصویر ذهنی با آن چه که نویسنده در نظر داشته منطبق نیست ؛ عشقی در این باره اعتقاد دارد: « فیلمنامه گرچه اثری است که در اجرا کمال خودش را پیدا می‌کند، به هر حال یک کار ادبی است. من در خلوت خود شخصیت‌ها را به شکل خاصی می‌بینم، همان طور که در یک رمان می‌تواند چنین اتفاقی بیفتد. در فیلم ربکا، آلفرد هیچکاک ربکا را نشان نمی‌دهد چون آن جا همه از زن زیبا و بسیار برجسته‌ای یاد می‌کنند که این زن اصلی وقتی وارد آن خانواده اشرافی می‌شود، در ارتباط با این قضیه احساس حقارت و کوچک بودن می‌کند، اگر ربکا را هیچکاک نشان می‌داد در واقع می‌باخت چون به هر حال یک شخصیت واقعی را آدم می‌دید و آن می‌توانست نقصان‌های خاص خودش را داشته باشد. شخصیت کمال که داریوش ارجمند نقشش را بازی می‌کند، در ابتدای قصه فوقش این آدم باید 30 سال داشته باشد. بعد این ماجراهایش ادامه پیدا می‌کند تا 60 سالگی، حالا آقای ارجمند برای مقطع‌های بعدی خیلی مناسب تر بود. وقتی شما بدین سیاق بازیگر را گریم می‌کنید، چهره‌پردازی تئاتری این چنینی، به نظرم مبالغه آمیز است، حتی تا حدودی شخصیت آقای ارجمند را منفی کرده است در حالی که این آدم به عنوان حامی برادر کوچک باید خیلی سمپاتیک‌تر از این باشد. البته این قضیه جزء مشکلات کارگردانی است. احتمالا آقای هرندی فکر کرد که ارجمند به عنوان یک بازیگر مستعد و خوب در مقطع‌های سنی بعدی جواب می‌دهد؛ یعنی از این بخش جوانی بگذرد به خاطر ظرفیت‌های خوب بازی برای مقاطع بعدی، مثلا وقتی این سولماز که الان بچه است و به دختر جوانی دارد تبدیل می‌شود، جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد. ایران اشغال می‌شود ، در این مقطع این جمال و کمال حضور خیلی موفق‌تری در داستان پیدا می‌کنند آن جا دیگر به نظرم ارجمند از هر نظر انتخاب مناسبی محسوب می‌شود.»

علی احسانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها