آرامش پس از طوفان

پرونده ماجرا زمان: 1372 مکان: تهران کانادا شخصیت‌ها؛ جعفر م: زندانی سابق سارا: همسر سابق جعفر فاطمه: مادر سارا عباس: همخانه جعفر صفر: همکار‌جعفر
کد خبر: ۲۴۴۵۵۵

در یک شرکت مواد غذایی کار می‌کردم و با حقوق کارمندی زندگی جمع و جوری داشتم اما همسرم راضی نبود. سارا می‌گفت من به فکر پیشرفت نیستم، می‌ترسم. از این که طبقه اجتماعی‌ام را بالاتر ببرم وحشت دارم.
می‌گفت من محافظه‌کار هستم و تا آخر عمرم به جایی نمی‌رسم. او خودش زن بلندپروازی بود، عاشق ریخت و پاش، مهمانی دادن و ولخرجی کردن. از همان اول هم می‌دانستم من و سارا برای هم ساخته نشده‌ایم اما پدر و مادرهایمان گوش‌شان بدهکار نبود. ازدواج دخترعمو، پسرعمو در خانواده ما یک رسم قدیمی بود که به سختی می‌شد از آن سرپیچی کرد. آن زندگی جمع و جور بعد از مدتی با فشارهای سارا و نیش و کنایه و زخم زبان‌هایش برایم به جهنم تبدیل شد، مخصوصا از وقتی که خواهر و برادر او به کانادا مهاجرت کردند. همسرم اصرار داشت ما هم برویم آن طرف آب. هر چه می‌گفتم مهاجرت کنیم که چه بشود؟ آن طرف نه شغلی دارم نه خانه‌ای، نه حتی زبان‌شان را می‌فهمم، مرغش یک پا داشت؛ یا کانادا یا طلاق. اگرچه سارا عرصه را برایم تنگ کرده بود و نمی‌گذاشت یک لیوان آب خوش از گلویم پایین برود، راضی به جدایی نبودم. طلاق را بد می‌دانستم، اصلا در خانواده‌مان سابقه نداشت. بالاخره بعد از یک سال کشمکش دست‌هایم را به علامت تسلیم بالا بردم و قبول کردم ما هم کارهایمان را جفت و جور کنیم و برویم پیش خواهر و برادر سارا. کارهای ویزا و اقامت زمان زیادی برد و همین فرصت را برای من به وجود آورد تا اسیر وسوسه‌هایم شوم. قرار بود خانه و زندگی‌مان را بفروشیم اما من می‌دانستم در کانادا طاقت نمی‌آورم. برای همین باید مخفیانه پولم را پس‌انداز می‌کردم که اگر به ایران برگشتیم به خاک سیاه ننشینیم. این طور شد که شروع کردم به اختلاس از شرکت. آنجا کارمندان زیادی کار می‌کردند و گردش مالی‌اش بالا بود و همین موضوع باعث می‌شد من بتوانم پنهانی نقشه‌ام را پیش ببرم. بالاخره وقتی حدود یک میلیون تومان به جیب زدم از شرکت استعفا کردم و همراه سارا راهی ونکور شدیم؛ شهری سرد و بی‌روح با مردمانی که هیچ ارزش و اهمیتی برای دیگران، مخصوصا ما مهاجران قائل نبودند. آنجا بود که فهمیدم همه حرف‌های خواهر و برادر سارا چیزی جز شعارهای توخالی نبود. آنها از صبح تا شب جان می‌کندند و به زحمت خرج‌شان را درمی‌آوردند. آن بهشتی که پشت تلفن و در نامه‌هایشان تعریف می‌کردند فقط یک سراب بود. سه ماه در آنجا بیکار ماندم و پولمان ته کشید، بعد از آن به عنوان پیک یک رستوران شروع به کار کردم؛ شغلی که اصلا از آن راضی نبودم و احساس می‌کردم غرورم خرد شده است. حقوقی هم که می‌گرفتم فقط به این درد می‌خورد که از گرسنگی نمیریم. حسرت زندگی در ایران را می‌خوردم و به این امید بودم که هر وقت دلم بخواهد می‌توانم برگردم و با پولی که از شرکت دزدیده‌ام همه‌چیز را از نو شروع کنم. از این‌که مچم را نگرفته بودند و دستم رو نشده بود احساس خوبی داشتم، از طرفی کاری که کرده بودم عمل زشتی بود و آزارم می‌داد. یک سال و نیم در کانادا ماندم تا این‌که بالاخره اختلافات من و سارا آن‌قدر زیاد شد که نتوانستم تحمل کنم، جدا شدیم و تابستان سال 72 من به ایران برگشتم. در هواپیما برای پولی که در حسابم بود نقشه کشیدم و به این فکر بودم که دوباره جایی مشغول به کار شوم اما همه نقشه‌هایم نقش بر آب شد و من را در فرودگاه بازداشت کردند. بعد از خروجم از کشور ماجرای اختلاس لو رفته و حکم جلبم صادر شده بود. از کانادا یکراست به زندان رفتم و دادگاه و محاکمه تا مدتی ادامه داشت تا این‌که بالاخره همه پول را پس دادم و به 5/1 سال حبس محکوم شدم. دیگر از زندگی، از خودم، از سارا که مرا به بازی گرفته بود و از همه و همه بدم می‌آمد. می‌دانستم مقصر همه این بدبختی‌ها خودم هستم ولی نمی‌توانستم بر خودم مسلط شوم و راه چاره‌ای پیدا کنم. در شش ماه آخر زندان بود که اعصابم کمی راحت‌تر شد. امیدوار بودم هر چه زودتر این مدت هم تمام شود و از این فلاکت نجات پیدا کنم.

از کانادا یک راست به زندان رفتم و دادگاه و محاکمه تا مدتی ادامه داشت تا این‌که بالاخره همه پول را پس دادم و به 5/1‌سال حبس محکوم شدم. دیگر از زندگی، از خودم، از سارا که مرا به بازی گرفته بود و از همه و همه بدم می‌آمد. می‌دانستم مقصر همه این بدبختی‌ها خودم هستم ولی نمی‌توانستم بر خودم مسلط شوم و راه چاره‌ای پیدا کنم

تصمیم گرفتم هر طور که شده زندگی تازه‌ای برای خودم بسازم و هرگز به گذشته برنگردم. دیگر دلم نمی‌خواست به سال‌های بر باد رفته عمرم فکر کنم. 32 سالم شده بود و تا همین جا هم از زندگی عقب بودم، پس باید عزمم را جزم می‌کردم و به تاخت پیش می‌رفتم.

اواخر سال 74 بود که آزاد شدم. نزدیک عید بود و شهر در جوش و خروش اما من آواره و ویلان. ته حسابم کمی پول داشتم، به علاوه با مبلغ ناچیزی که از کانادا با خودم آورده بودم می‌توانستم یک اتاق در جنوب شهر اجاره کنم ولی پیدا کردن جای مناسب یک هفته طول کشید و در این مدت شب‌ها در مسافرخانه ماندم. بالاخره با پسر جوانی که تازه از ارومیه به تهران آمده و او هم مثل من بی‌پول و بیکار بود همخانه شدم. عباس پسر مهربان و بامعرفتی بود، اهل کار بود و طاقت و تحمل زیادی داشت. با یک تکه نان و کمی املت می‌ساخت و هیچ شکایتی نمی‌کرد. هر دویمان از صبح تا غروب دنبال کار می‌گشتیم. او زودتر از من به نتیجه رسید. در یک نمایشگاه به عنوان کارگر ساده کار پیدا کرد ولی من دنبال شغل بهتری بودم. این‌جور کارها را کسر شأن می‌دانستم. به عباس می‌گفتم درست است در کانادا پیک بودم اما اینجا کشور خودم است، باید یک کار اداری پیدا کنم. حق با عباس بود، کسی به من سابقه‌دار شغل دفتری نمی‌داد و باید توقعم را پایین می‌‌آوردم.

دو ماه از آزادی‌ام گذشته بود که بالاخره در یک قالیشویی کارم را شروع کردم. آنجا در مجموع 4 کارگر داشت، البته آن‌طور که بقیه می‌گفتند هر سال نزدیک به عید، کارگران بیشتری استخدام می‌کردند. کار خیلی سختی بود. شب‌ها که به خانه برمیگشتم خسته و از پاافتاده بودم، احساس می‌کردم استخوان‌هایم دارد می‌شکند ولی عباس دلداری‌ام می‌داد.

یک سال گذشت، بدون این که قدمی پیشرفت کنم. فکر می‌کردم کارگر قالیشویی بودن سرنوشت گریزناپذیر من است اما یک روز اتفاق جدیدی افتاد. یک مرغداری در رودهن به نگهبان احتیاج داشت. من این موضوع را از زبان یکی از همکارانم به نام صفر شنیدم. او خودش قرار بود برود آنجا اما هنوز یک نفر دیگر می‌خواستند. ساعت کاری به این شکل بود که باید 24 ساعت در مرغداری می‌ماندم و 24 ساعت دیگر برای خودم بودم. صفر مرا معرفی کرد و از آن به بعد در مرغداری مشغول به کار شدم. حقوقش کمی بهتر بود و از طرفی به قول صفر آن یک روز تعطیلی را می‌توانستم دنبال کار دیگری بروم، البته دوباره تا یک سال از آن مرحله هم هیچ پیشرفتی نکردم اما بعد از آن با موافقت عباس و صاحبخانه جدیدمان صفر را با خودمان همخانه کردیم، خرج‌مان کمتر شد و سپس پس‌اندازهایمان را روی هم ریختیم و یک وام قرض‌الحسنه هم از یک هیات گرفتیم و با آن پیکانی مدل پایین خریدیم. بیچاره ماشین، اگر زبان داشت حتما فحش می‌داد و نفرین‌مان می‌کرد. از صبح تا شب یک روز در میان زیر پای من و صفر بود و شب‌ها از ساعت 9 تا 2 صبح دست عباس، هر چه درمی‌آوردیم سهم قسط و بنزین و استهلاک ماشین را کنار می‌گذاشتیم و بقیه‌اش به خودمان می‌رسید.

حالا کمی پیشرفت کرده بودم و زندگی تکان خورده بود. مهمتر از پول، آرامشی بود که به آن رسیده بودم. بعضی پنجشنبه‌ها سر خاک پدر و مادرم می‌رفتم و برایشان فاتحه میخواندم، ‌کاری که سال‌های سال از آن غافل شده بودم. یک روز وقتی از جلوی بیمارستان بوعلی رد می‌شدم پیرزنی را که می‌خواست دربست به میدان جمهوری برود، سوار کردم. چهره زن به نظرم آشنا بود، البته خوب نگاهش نکرده بودم. حس کنجکاوی‌ام تحریک شد. سری چرخاندم و وقتی مسافر را دیدم، بلافاصله شناختمش. فاطمه‌خانم بود، زن‌عمویم، مادر سارا، او هم من را شناخت. اول خواست آشنایی ندهد، اما نشد. از سارا پرسیدم و فهمیدم بعد از من با یک مرد کانادایی ازدواج کرد، اما نتوانست با او زندگی کند و طلاق گرفت، نزدیک خانه‌شان که رسیدیم، کمی مکث کرد. تردید را از نگاهش خواندم. موقع پیاده شدن با صدایی آهسته که به سختی شنیدم گفت سارا برگشته، الان هم با او زندگی می‌کند. این حرف آشوبی در قلبم به‌پا کرد، تا چند روز آرام و قرار نداشتم، بالاخره با اصرار 2 دوستم ماجرا را تعریف کردم. صفر پیشنهاد داد بروم با سارا حرف بزنم، اما عباس گفت بهتر است فراموشش کنم. مانده بودم چه کنم. در همین گیر و دار بود که از مرغداری دزدی شد و چون در شیفت من بود، اخراجم کردند. دوباره سقوط کردم. هر چه کاشته بودم در یک چشم به‌هم‌زدن نیست و نابود شد. دل و دماغ دنبال کار گشتن نداشتم و روزهایی که نوبت مسافرکشی من بود بیشتر وقتم به بطالت می‌گذشت تا این‌که بالاخره دل را به دریا زدم و سراغ سارا رفتم، خیلی می‌ترسیدم. اضطراب و دلهره در تمام وجودم چنگ انداخته بود. فاطمه‌خانم مرا به داخل خانه دعوت کرد و فرصت داد با سارا تنها صحبت کنم. از خانه که بیرون آمدم تصمیم نهایی را گرفتم. دیگر نمی‌خواستم به زندگی سابقم برگردم. سارا هم دلش نمی‌خواست آن خاطرات تلخ برایش زنده شود. بعد از مدتی سرگردانی دوباره در همان قالیشویی اول مشغول به‌کار شدم و وقتی عباس خواست به شهرشان برگردد، سهم ماشین او را خریدم. چندی بعد هم سهم صفر را خریدم و به مسافرکشی ادامه دادم. پولی که از این راه و حقوق قالیشویی درمی‌آوردم برای گذران زندگی‌ام کافی بود. از سال 79 به بعد دیگر کارگری را رها کردم. یک پیکان مدل بالاتر خریدم و فقط به مسافرکشی پرداختم. چند باری هم در آژانس کار کردم و در تمام این مدت تنها بودم، چون صفر هم ازدواج کرد و تشکیل زندگی داد. الان هم زندگی من بعد از گذشت این همه سال به همین منوال جریان دارد، ولی خدا را شکر که دوباره به آرامش رسیده‌ام.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها