در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
برای ورود به دانشگاه سختیهای زیادی کشیدید؟ چند ماهی خودتان را در اتاقی حبس کردید؟ هیچ کدام از دوستانتان را ندیدید؟ غذایتان را پشت در میگذاشتند و شما ساعتی بعد سرد شدهاش را میخوردید؟ حتی سرتان را از ته زدید که مجبور باشید در خانه بمانید؟ خب، پس دانشگاه قبول شدن حق شما بوده است. خوش آمدید به فضایی مبهم، با مخلوطی از علم، دوستان تازه، نگاههای نو، دردسرهای تازه، سختیهای جدید و محیطی که از دور عجیب غریب و دست نیافتنی به نظر میآید. دانشگاه برای کسانی که آن بیرون ایستاده اند و برای ورود به آن سر و دست میشکنند، مثل هندوانه سربستهای است که فروشندهاش معتقد است هندوانهای قرمز و شیرین است. البته میتواند شیرین باشد. بسته به انتخاب شما. اما حواستان باشد زیاد مغرور نشوید. هر چه باشد هستههای سیاهی هم دارد و حتی ممکن است رنگ خود هندوانه به جای قرمز، صورتی یا سفید باشد. پس از قبل خودتان را برای همه اینها آماده کنید. اصلا انتظار نداشته باشید همه چیز همانی باشد که از اول تصور میکردهاید.
اما پیشبینیها، معمولا برای درصد زیادی از دانشجوها یک جور از آب درمیآید. اغلب مسیر مشخصی را طی میکنند که البته بسته به رشته تحصیلی، دانشگاه، شهر محل تحصیل و از همه مهمتر خود فرد، این پیشبینیها میتواند دچار تغییرات جزیی و حتی گاهی تغییرات فاحش شود. ممکن است شما جزو هیچ کدام از این دستهبندیها قرار نگیرید و راه خودتان را بروید.
سال اولتر و تازه و درسخوان، آمدهایم تا زندگی جدیدی برای خودمان بسازیم. آیندهای که منتظرمان است و بدجوری چشماندازش وسوسهمان میکند. میخواهیم بلافاصله بعد از اتمام دوره لیسانس امتحان ورودی فوقلیسانس را بدهیم و حتی دوراندیشترهامان به دکترا هم فکر میکنند. باید درسها را بخوانیم و همه را برای شب امتحان نگذاریم. کتابهای مرتبط با درسمان را که استادها پیشنهاد میدهند، تهیه میکنیم و میگذاریم تو قفسه که حتما در کنار درسهامان آنها را هم بخوانیم. بالا بردن سواد ... این تنها چیزی است که توی مغزمان تاب میخورد. دلمان میخواهد زودتر ترمهای دانشگاه را بگذرانیم؛ حتی اگر شده میخواهیم دانشگاه را هفت ترمه تمام کنیم. باید برای آینده از همین الان برنامه بریزیم. ما حالا دیگر دانشجو شدهایم. از میان سد بزرگ آدمهایی که پشت درهای دانشگاه بودند، گذشتهایم و حالا همه چشمها به ما و تلاشمان است. بله، زندگی ما در ترم اول دانشگاه اینجوری میگذرد. تازه اگر آدم مقاومی باشیم، حتی در ترم دوم هم زندگی همینقدر برایمان توام با تلاشهای بیوقفه است.
بالاخره ماههای اول دانشگاه میگذرد. ما نمرههای خوبی در کارنامهمان داریم. خوب عمل کردهایم. اما همه چیز که درس خواندن نیست. باید کمی هم فعالیتهای غیر درسیمان را تقویت کنیم. باید سری به انجمنهای علمی و هنری دانشگاه بزنیم. شاید بد نباشد پرس و جویی هم از انجمنهای سیاسی کنیم. بالاخره ما علائق دیگری هم جز درس داریم. نداریم؟
سری به انجمن شاعران دانشکده ادبیات میزنیم. اوه، چرا تا به حال اینجا نیامده بودم. چقدر آدمهای همفکر من اینجا جمع شدهاند. سری به سالن بسکتبال میزنیم. بچههای اینجا را ببین. هر روز تمرین دارند. چقدر بعد از یک ورزش یکی دوساعته پر انرژیتریم. تازه ما که از همان دوره دبیرستان به بسکتبال هم علاقه داشتهایم. بحثهای سیاسی هم که داغ است. فردا قرار است یک از نمایندههای مجلس برای سخنرانی به دانشکده فنی بیاید. ساعت 3 بعد از ظهر. کلاس داریم. درس مهمی هم هست. اما عیبی ندارد جزوهاش را از یکی از همکلاسیها میگیریم. باید هر جور شده در این جلسه شرکت کنیم و به این ترتیب است که به آرامی و بیاینکه خودمان کاملا متوجه باشیم به آن همه قول و قراری که با خودمان داشتیم عمل نمیکنیم. البته هنوز آنقدر در ذهنمان مانده که گاهی خودمان را بابت آماده نشدن برای امتحان میان ترم سرزنش کنیم و بعد به خودمان قول بدهیم حتما وقت بیشتری را برای درس بگذاریم. اما مقاومت در برابر جذبههای «تلاش کمتر، اوقات خوشتر» در مقابل درس خواندنهای بموقع و برنامهریزی برای انجام کارهایی که دوست داریم، کار سختی است و باید از قبل آمادگیاش را داشته باشید.
سال سوم کلا درس را فراموش میکنیم و به ضرب و زور، گریه، التماس و تقلب درسها را پاس میکنیم. از کلاسها «جیم» میشویم. حتی دیگر علاقه چندانی هم به آن فعالیتهای غیر درسی نداریم. البته همچنان در جلسات داستانخوانی شرکت میکنیم. همچنان برای نشریه دانشگاه عکس میگیریم و همچنان جلسات سیاسی و سخنرانیها را از دست نمیدهیم. اما دیگر علاقه اولیهمان را از دست دادهایم، آنقدر که سال گذشته در انجامشان زیاده روی کردهایم. دیگر از سامان دادن فعالیتهای صنفی آن لذتی را که قبلا میبردیم نمیبریم. دیگر از شوخیهایی که بعد از خاموشی خوابگاه با بچهها داشتیم سر ذوق نمیآییم. دیگر صبحها با انرژی از خواب بیدار نمیشویم که خودمان را به تمرین والیبال تیم برسانیم.
سال آخرخودمان را افسردهای میدانیم که به تمام راز هستی دست پیدا کرده و دیگر هیچ مساله لاینحلی در جهان نمانده که از زیر نگاه تیز بینش رد نشده باشد. فکر میکنیم با وجود تجربیاتی که از سر گذراندهایم، تبدیل به شخصیتی کامل شدهایم که خیلی بیشتر از دیگران میدانیم. با این حال در خلوت فکرمان، بیشتر از هر کسی به ضعفها و ناتوانیهایمان آگاهیم.
با کولهباری از همه اینها به خانه برمیگردیم. بدون اینکه حتی به یاد رویای ادامه تحصیل بیافتیم. بعد از طی شدن دوره افسردگیمان دنبال کار میگردیم. دانشگاه بزرگمان کرده؟ فکر میکنیم که اینطور است، اما واقعیت این است که در هر حال ما این 4، 5 سال را میگذراندیم. چه در دانشگاه، چه سر کار چه با خانه ماندن. احتمالا باید به این نتیجه برسیم که بهتر بود چطور میگذراندیمش؟
همه این حرفها برای این است که بدانیم اشتباه بزرگمان از همان ابتدا و از آنجایی آغاز شده است که جایی برای فعالیتهای غیر درسی نگذاشتهایم. همان طور که قدیمیها میگویند هر چیز را به جای خود به جا نیاوردهایم واینجوری میشود که بعد از 4 سال به این نتیجه میرسیم که به هیچ کدام از آرزوهای دور ودرازمان نرسیدهایم. که دانشگاه آن چیزی هم نبوده که ما فکر میکردهایم. اگر از روز اول به جای دوری کردن از جمعهای دوستانه و شرکت کردن هفتهای یک بار در شبنشینیهای خوابگاه، شرکت در فعالیتهای غیر درسی دانشگاه و... وقتی را هم برای این کارها در نظر میگرفتیم الان تبدیل به آدم متوسط الحالی شده بودیم که دست کم پشیمانی مثل خورهای به جانمان نمیافتاد.
معذرت خواهیام را بپذیرید، انتظار نداشتید که مشتی دروغ درباره دوران طلایی دانشگاه برایتان ردیف کنم؟ اما این نکته را فراموش نکنید: اصلا قرار نیست تمام این نوشته درباره شما مصداق داشته باشد، شما همیشه میتوانید از صف معمولها بیرون بیایید و راه خودتان را بروید. راهی که نتیجهاش هر چه باشد اهمیتش به این است که مال خودتان بوده. اشتباهاتش کمتر اذیتتان میکند و پشیمانی اگر داشته باشد دست کمش این است که از زندگی ساقطتان نمیکند.
حالا زمان آن رسیده که تجربه دانشگاه را با نگاه درست بررسی کنیم. بدون تعصباتی که درباره خودمان داریم. اشتباهاتمان باید یک جایی به درد بخورند دیگر. نه؟ حالا زمان آن است که راه خودمان را پیدا کنیم. کاری که باید چهار پنج سال پیش همزمان با ورود به دانشگاه انجامش میدادیم. اما هنوز هم زمان داریم. تازه بیست و دو سه سالمان است. هنوز دیر نشده. همان داستان ماهی ای است که هر وقت از آب بگیریمش تازه است. تا امتحان فوق لیسانس زمان کافی داریم. میتوانیم اگر بخواهیم دانشگاه را در دوره فوقلیسانس جور دیگری تجربه کنیم.
ساغر فروتن
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: