در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
امتداد نگاه او را پی میگیری تا به قلههای سهند برسی و در دامنههای آن، در ضلع جنوب غربی تبریز به مدفن شهدای این لشکر، ارادتی بورزی و سلامی بدهی. اما در میان انبوه شهدای شهر، جای او خالی است. احساس میکنی لشکری از بسیجیان و پاسداران به قطار و آرام ایستادهاند در صفهای منظم سنگهای قبورشان تا فرمانده پاکیزهشان سان ببیند.
اما فرماندهی که در آتش و دود عملیات بدر هرگز بسیجیانش را تنها نگذاشت، حالا در کنارشان نیست. و تو تلاش میکنی چشم در چشم شهید باکری شوی و به عمق تابلویی بروی که سالهاست مسافران تبریز هنگام خروج از این شهر با او و لشکر 31 عاشورا خداحافظی میکنند. فرماندهی که آبهای هورالعظیم به او تعظیم کردند و برای دفن پیکر متلاشی و قایق منهدمشدهاش، آغوش گشودند و هرگز او را به خاک بازنگرداندند و از خاکیان پنهانش کردند.
فرمانده وفادار لشکر عاشورا به مثابه نامهای بود که از طرف بسیجیان به آب انداخته شد تا به حضرت صاحبالامر(عج) برسد و شاید او همه اینها را میدانست که دعا کرد: خدایا مرا پاکیزه بپذیر.
روز 15 اسفند مراسمی به نام او برپاست؛ مراسمی نه به پاسداشت آن مرد شجاع و پاکیزه، بلکه به پاسداشت مردان و زنانی که هنوز در پی افق نگاه او هستند و امتداد چشمانش را جستجو میکنند.
این مراسم فرصتی برای یادآوری این نکته است که هنوز میتوان در کنار بسیجیان لشکر 31 عاشورا به صف ایستاد تا آن نامه پاکیزه از ما سان ببیند.
ابراهیم زاهدیمطلق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: