در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صدایت را صدا زدم. نگاهت را جستوجو کردم. آرزوهایت آرزویم شد، غمت بهانه غصههایم و شادیات دلیل خندههایم. در روزگار نبودنت، بودنت را زندگی کردم. اگر نمیخواهی، اگر دوست نداری، برنگرد اما دلم به حال دلم میسوزد؛ برگرد.
اصغر دردمندی از سلماس
خیالات برادر کوچیکه «رایت»
بهش گفتم: یه فیلم دیدم که خیلی رو من تأثیر گذاشته؛ یعنی مسیر زندگیم رو عوض کرده. فلسفی هم نبود، اتفاقاً خیلی ساده و خیالی بود: یه مرده سوار چند تا بادکنک میشه و میره یه جای دور میافته و کل زندگیش عوض میشه. منم سوار بادکنکهای خیالم شده بودم و هر جا که میخواستم میرفتم... همین جور که داشتم تو عالم خودم میگشتم یکی از بادکنکها به شاخهای از باورهام خورد و ترکید. تازه داشتم به خودم میاومدم که دومی هم ترکید! کمکم بادکنکها تحمل وزن خیالپردازیهام رو از دست دادن و وقتی همه خیالاتم از بین رفت، با کلی آرزو خوردم زمین!
فرهاد ممیپور
عاشقانه/عاقلانه
سلام میکنم به تو، تویی که صادقانهای/ برای من، خودت، و ما، یه حس عاشقانهای/ سلام تو فقط سکوت و یک نگاه شعلهور/ شروع شد میان ما فضای شاعرانهای/ ندای قلب عاشقم به گوش کس نمیرسد/ گمان کنم برای من هنوز محرمانهای/ دلم مثال برف و تو همان حضور آتشی/ چه کیف میکند دلم، چه عشق عادلانهای/ کسی سوال میکند اگر رَوی چه میکنم؟/ به ذهن من نمیرسد جواب عاقلانهای.
نیلوفر از اصفهان
در ابعاد بزرگ
آدمی که حس چشایی خودش رو از دست داده، فرق مزهها رو نمیفهمه و نمیدونه که قند شیرینه و زهر تلخ. اگه این مقایسه رو ببریم تو ابعاد بزرگتر، میبینیم آدمای دور و برمون هم همین جوریاند. اگه الان غم و غصه داری و احساس میکنی تنهایی و بزرگترین مشکلات گریبانت رو گرفته، بدون که حس «احساس» تو داره کار میکنه چون یه روزی شاد بودی و برای همین میتونی تفاوت مزه شادی و غم رو بفهمی.
قلب شیشهای از تهران
حاشیهای بر متن زندگی
ما وقتی میخواهیم کاری رو انجام بدیم به اصل موضوع توجه نمیکنیم و فقط به حاشیههاش فکر میکنیم. مثلا توی دانشگاه که جای کسب علم و دانشه، اکثراً به فکر ظاهر خودمونیم؛ مدرسهها هم شده جایی برای بلوتوثبازی بچهها؛ یا توی شرکت یا ادارهای که کار میکنیم برای اینکه جایگاه خودمون مستحکم باشه حاضریم کاری کنیم تا همکارمون بیکار بشه. توی دوستیهامون به اصل دوستی فکر نمیکنیم. ما تو زندگی، به اصل زندگیمون هم فکر نمیکنیم و یا فقط با گذشته زندگی میکنیم، یا توی آینده غرق میشیم.وقتی قراره کاری رو انجام بدیم اگه به اصل کارمون توجه کنیم اون رو به نحو احسن انجام خواهیم داد.
حامد جاویدنیا از بوشهر
بدی یا خوبی؟ مسأله اینم هست!
از وقتی که خودم رو شناختهم تا حالا با یه تضاد بزرگ دارم زندگی میکنم. اونم اینه که وقتی کسی بهم بدی میکنه من باید چهکار کنم؟ وقتی کسی بهم توهین میکنه برخورد من چی باید باشه؟ خودم این شعارا رو از حفظم که جواب بدی رو نباید با بدی داد اما واقعاً کسی پیدا میشه که این حرفها شعارش نباشه و بهش عمل کنه؟ پدر و مادرم بهم یاد دادن که وقتی کسی بهت توهین میکنه اول ببین طرفت ارزش برخورد رو داره یا نه، و اینکه جواب ابلهان خاموشی است، اما من فکر میکنم اگه در مقابل کسی که توهین میکنه سکوت کنی یعنی حرفهاش رو باور کردی و بهش اجازه توهین دادی. به خاطر اینه که میگم به تضاد رسیدم و نمیدونم باید سکوت کرد یا برخورد؛ واقعاً در مقابل بدی باید خوبی کرد یا همرنگ جماعت شد و بدی کرد؟
دیوونه همیشگی
العاقل یکفی الاشاره
شاید مطالب من، معمولا دو سه خط بیشتر نباشه اما خیلی براش زحمت میکشم و وقت میذارم تا تکراری هم نباشه. امروز خیلی تعجب کردم وقتی مطلب «محمود فخرالحاج» رو خوندم که از چاپ مطالب تکراری حمایت کرده بود. ایشون گفته بود که مطالب تکراری بد نیست چون باید یاد بگیریم اما نمیگیریم و شاید بعضیها باشند که یاد بگیرند اما مدتی بعد فراموش میکنند. آخه عزیز دل من! همشهری گل من! ما چه گناهی کردیم که به خاطر «فقط شاید بعضیها» هر هفته مطالب تکراری بخونیم؟ اگه کسی بخواد یاد بگیره و عمل کنه، با یه بار گفتن هم عمل میکنه؛ اگر هم نخواد، 16 صفحه چاردیواری رو هم از این حرفا بنویسن، عمل نمیکنه.
(ضمناً اون متن ...«چه سریع دور شد کوپهی من از دل تو...» رو از کجا بعد از سه ماه یادت بود؟ کاغذ اون نامه رفت تو بخش بازیافت شهرداری تبدیل به مداد شد! اون وقت میگی آلزایمر دارم؟!)
مهدیار دلکش از قم
(هیسسسسس! صداش رو در نیار... اون دفعه عجله داشتم، نامهها رو تندی برداشتم، دو تاشون افتاده بود زیر میزم!! هههههه! به جان خودم فقط همون دفعه بود و همین یه نامه تو و یکی دیگه!! حالا اگه فردا نامهای به دستم نرسید نیاین بگین بیچاره نامه ناکامم! یا: یه بار دیگه زیر میزت رو بگرد پیداش میکنی!! «باران» رو هم ببر تو قالب عروض، اگه عناصر شعریش رو تقویت کنی شعر قشنگی ازش درمییاد)
خانه خاطرهها
زیر بارش تند بارون ایستاد. صدای بارون توی گوشش پیچید. یاد بچگیهاش افتاده بود؛ فقط فرقش این بود که اونموقعها تا بارون میبارید، سریع میرفت خونه تا سرما نخوره اما حالا خونهشون خیلی از اینجا فاصله داشت. قبلا با خودش فکر میکرد مگه چه فرقی داره که خونه کجا باشه؟ حالا جواب سوالش رو خوب میدونست.نگاهی به اطرافش انداخت. بعضیها چترشون، بعضیها هم دستشون رو روی سرشون گرفته بودند و خیلی تند راه میرفتند؛ اما اون خیس شدن توی محله قدیمی خودشون رو به رفتن ترجیح میداد.دستی به آجرهای خیس کشید، انگار داشتند با او حرف میزدند.
فرید دانشفر
معنای عشق
هر کسی که در زندگیش حسرت تجربه دوران عشق و عاشقی رو داره میتونه کار من رو انجام بده که برای انجامش نه سابقه مهمه، نه مدرک، نه روابط عمومی بالا. مواد لازم: یه گلدون کوچیک، مقداری خاک به اندازه حجم گلدون و شاخه ریشهدار قلمه شمعدونی.
وقتی رفاقت بین این سه تا رو کامل کردی، پشت پنجره براشون خونهای بساز تا هر روز وابستگی روزافزون این سه رو با هم ببینی. هر روز با لیوانی آب، باب آشنایی رو با اونها باز کن. اهل غریبی کردن نیستن! به آسونی وابسته میشن و تو با اونها میتونی زندگی و عشق رو تجربه کنی. فقط نگذار عشق تو به اونها، رابطهشون رو با آفتاب کمرنگ کنه. اگه خوب دقت کنی میتونی معنای یک عمر عاشقی رو بفهمی: بیمنت، سبز و پایدار!
سید افشین اشرفی
با پوزش از این مِعرِ بیسروته!
(یه شعر به لهجه اصفهانی نوشتهام که طبق معمولِ این قبیل اشعارم!! -همچی میگم اشعار، انگار حافظ داره صحبت میکنه!!- درباره صفحهتونه:)
دلم به جونی شوما واسه بِچهها تنگِس/ وَگر نباشد این دو صفحه، کلهام همِش مَنگِس!!/ منِ حقیرِ ذلیلمرده دیر فهمیدم/ اگر که نامه کم بدهم سهم منم اُردَنگِس!/ اگر چه کم شده چرت و پرتهای اینجانب/ نگو که فاصلهی قلبامون هزار فرسنگِس!/ همه تو غصه و شادی شریک یکدگریم/ ببین که قلبهای ما چه خوب هماهنگِس/ بذار که هر چی دلِ تنگت میخِد بوگِد عزیز دلم/ نگو که زشته، که زشت، قیافهی خرچنگِس!!/ بکوب پای و بخند و تو شادمانی کن/ که ریتم غم ما هم دریم دارام دَنگِس/ با عرض پوزش از این معرِ بیسروته/ که پای لهجهمان هم در آن کمی لنگِس!!
(من تو این دو سالی که با شما هستم هر دفعه پاراگراف اول تلگرافخونه رو میخونم که اگه قوانین عوض شده رعایت کنم ولی نمیدونم چرا بعضی از بچهها اصلا اون قسمت رو نمیخونن!! ضمناً میبینم با شیشه شکسته کورس گذاشتین که دل کی کوچیکتره، دعوا نکنین، دل ما کوچیکتره که به اندازه «کوارک» شده! ها چیه؟ کم آوردین؟ دنبال کوچیکتر از اون نگرد چون ذرّه بنیادیه و جِزقِلتر از اون پیدا نمیکنی!.)
شبزده عاشق
(جناب حافظ اصفهونی عاااااشق! غیر از اینکه محض مزاح قَسَمتون میدیم یه این قبیل اشعار طبق معمولتون رو دیگه مرتکب نشین!! بهتره عارض شیم خدمتتون که وقتی یونانیها اسم ریزترین ماده شیمیایی رو اتم به معنای تقسیمناپذیر گذاشتن، همه گمون میکردن که به قول خودتون جزقلتر از اون وجود نداره اما بعدها اون ذرات جزقلتر هم پیدا شدن! با کشف پروتونها و نوترونها تصور میشد که اونا هم مثل الکترونها غیر قابل تقسیمند! ولی میبینی که نوکلئونها هم تجزیه شدن تا چشممون به جمال کوارکها روشن بشه. دِ...بیا! بازم که دارین میگین خب دیگههههه، ما به تهِتهِ اتم رسیدیم و دیگه هیچ ذره ریزی نیست! ...ببینم، به نظرت بشر کی این طرز فکر خودش رو نقد و اصلاح میکنه؟ ها؟ حالا هی بذار اون مخچهات واسه خودش دِلِیدِلِی کنه و ازش کار نکش! یه روز همین کوارک ششگانه که ذرات «گلوئون» مثل چسب اونا رو کنار هم نگه داشته، باز تجزیه میشه و اونوقت مییای میگی: اِ... پساندازه دل پاسخگو اینقد بوده!! تازه معلوم نیست، شاید همون اینقد دل پاسخگو هم تجزیه شد و باز یه تیکه کوچیکتر از دل ما بر مردم نمایان شد! حیف که دیگه اونوقت خود پاسخگو نیس تا اندازه دل خودش رو ببینه! آااااااخییییی! دلم از تصور یه همچی روزی کباااااااب شد! دست دانشمندا درد نکنه البته... چه کباب خوشمزهای هم شدهها! میبینی؟ ...هااااااا؟ چییییی؟ کی کم آورد؟! یادت باشه: تو علم نشد نیست، فقط باید زمان و امکانات رو در نظر گرفت.)
داروی شفابخش همدردی
من هنوزم میگم که درد جزءلاینفک زندگی آدمهاست. درد، درده. بالا بری، پایین بیای، بازم درده. هیچ کاریش هم نمیشه کرد، جز اینکه درکش کنی؛ نه اینکه از خود برونیش. قبلا هم گفته بودم، ما آدمها دوست داریم اطرافیانمون، بیشتر تو غم و مشکلاتمون همدم و همراهمون باشن تا تو شادیهامون. مثلا ما بروبچههای چاردیواری سالهاست که داریم با اشکهای همدیگه اشک میریزیم و با خندههامون هم میخندیم. سعی میکنیم تجربههامون رو واسه همدیگه به یادگار بذاریم و مشکل همدیگه رو به یه نحوی برطرف کنیم، اونم با همین دو صفحه کاغذی. با این درد دلها خیلی وقتها هم نتیجه گرفتیم... همه اینها رو گفتم تا به «قاصدک رها از کرج» بگم: اگه کسی درد دلی نوشت و از غمهاش واسهمون گفت، حرفایی که شاید نزدیکان خودش هم ازشون خبری ندارن، ما که دوستاش هستیم باید غمخوارش باشیم و دردش رو بشنویم؛ همون طور که اون هم یه روزی غمهای ما رو به دوش کشیده. اگه ما هم طردش کنیم یا از خودمون برنجونیمش، چه اتفاقی میافته؟
دو سال پیش وقتی مادر بهترین دوستم فوت کرد و غمی رو که رو دلم سنگینی میکرد واسه بروبچهها نوشتم پاسخگو جواب داد: «اشکهایم را برایت پست کردم تا دست تسلای من و همه بروبچ رو روی شونه خودت و محمد حس کنی» انگار بار سنگینی از روی دلم برداشته شد. وقتی چاردیواری رو به دوستم نشون دادم بهعینه دیدم که چه تأثیر عمیقی روی درد جانکاه بیمادری او گذاشت.
تو خودت اگه پیش یکی درد دل کنی و اونم برگرده صاف تو چشمات نگاه کنه و بگه: «چقدر حرف غم و غصه میزنی، برو بابا خستهم کردی» چهکار میکنی؟ خیلی خوبه بعضی وقتها خودمون رو جای طرف مقابلمون بذاریم.
سیاوش منصور، میثاق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: