...و خورشیدی به نام حسین ع

چهل روز گذشت. چهل روز از آن ظهر گرماریز، از آن ظهری که تیغ تا گلویت بالا آمد و یزید قابلیت لعنت پیدا کرد، گذشت، و من همچنان می‌بارم.
کد خبر: ۲۳۶۲۵۰

چهل روز گذشت و آسمان در گلویم همچنان زندانی است، جانم از مژه‌هایم جاری است و چشم‌هایم بی‌تو در لحظه لحظه تاریخ باریده است.

دلم این «حسین‌آباد» هر روز بهانه تو را می‌گیرد و نامت را عاشق شده است.

دلم برای تو تنگ است، نه از آن بابت که دردی دارم، بلکه بدان علت که بی‌دردی فراگیری جهان را به خود مشغول کرده است.

من  تو را ، تنها ترا عاشقم که دستم را بگیری و تا خورشید امتدادم دهی.

حسین جان. نام تو خورشیدی است که زمین با تمام کوه‌هایش به طواف آن احرام بسته است.

از تو همان «هیات من الذله» کافی است تا جهان بودنش راجشن بگیرد.راستی، در آن ظهر گرما ریز، که هزار صبح تا قربانگاهش دویده است، چه دیدی که نازکای گلویت هزار تیغ کج آیین را پاسخی درست شد؟

حالا بعد از چهل روز می‌پرسم. در آن خاک آسمانی، در آن گودال سربلند، چه دیدی که سرشارتر از همیشه تا کوفه، تا شام، تا هر کجا که «ظلم‌آباد» است، خدا را آیه آیه باریدی؟

کدام جام سیرابت کرد که دجله و فرات حقارت خود را گریستند و جاری شدند اما تا لب‌هایت بالا نیامدند؟

تو در کدام قله بودی که هیچ دریایی تا لب‌هایت ارتفاع نیافت؟

هنوز بعد از چهل روز، چهل سال، چهل ... کوه‌ها پژواک هیهات من‌الذله و هل من ناصر تو را به هم هدیه می‌دهند و سنگدلی مردان بوزینه‌باز را نفرین می‌کنند.حالا بعد از چهل روز نام تو آبروی جهان است و با یاد تو آرامش حیات به هم می‌ریزد و یزید نامی می‌شود که پیشانی انسانها را به چروک می‌کشاند.

حسین‌جان. حالا چهل روز بعد از آن روز واقعه، بارانی از تو شهر را به خود مشغول کرده است. و نام شریف تو دلها را تا مژه‌های سنگین بالا می‌آورد.تو را عاشقم،‌ آن سان که در قتلگاه خروشیدی و عطشانی آگاهانه لبهایت دریا را به خجالتی ابدی دچار کرده.حالا بعد از چهل روز، هر روز چهل بار آقایی‌ات را می‌ستایم و بزرگواریت را شرمنده می‌شوم.

آقای جهان! نام تو می‌برم و سلول‌هایم آفتاب می‌شوند.

محمود اکرامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها