جوان 19 ساله از توهمی می‌گوید که او را به جاده جنایت کشاند

قرص اکس از من یک جانی ساخت

موهای پریشان، صورت رنگ‌پریده و دست‌های لرزانش در نگاه اول جلب توجه می‌کند. 19 سال بیشتر ندارد، اما گویی که در ماشین زمان به یکباره پیر شده باشد. چشم‌هایش گود افتاده و کم سو است و پیشانی‌اش چروک خورده. اسمش را که می‌پرسم رو برمی‌گرداند. علاقه‌ای به جواب دادن ندارد و حوصله‌ای برایش نمانده است. اتهامش قتل است؛ قتل عمد. این را پیشتر از سرباز محافظ پرسیده‌ام. کنارش می‌نشینم تا شاید مجالی برای پرسیدن سوال‌ها پیدا کنم. مردمک‌هایش بالا می‌رود و از گوشه چشم نگاهی می‌اندازد و براندازم می‌کند، سرسری و بی‌اعتنا: «از جانم چه می‌خواهی؟» می‌خواهم بگویم فقط چند سوال دارم برای صفحه‌ای که اسمش رو در رو است و چاپ می‌شود در ضمیمه‌ای هفتگی با نام «تپش»، اما فرصت نمی‌دهد. همان‌طور که با نگاه خودش را به زمین میخکوب می‌کند، سری می‌جنباند و زیر لب می‌گوید: «اصلا مگر جانی هم برایم مانده است.»
کد خبر: ۲۳۴۵۳۷

همین یک جمله سرنخی است که به آن چنگ می‌زنم برای فرو رفتن در اعماق چاه تاریک و خوفناک یک آسیب اجتماعی دیگر: «چرا جانی نداری. تازه اول جوانی‌ات است. زود آزاد می‌شوی.» این را می‌گویم، یعنی خبر ندارم از جرمش و مجازاتی که باید تحمل کند و او این طور پاسخ می‌دهد: «نمی‌دانم چرا این طور شد. من و قتل؟» لب‌هایش را به نشانه تعجب برمی‌چیند. حالا که خودش شروع کرده فرصت مناسبی است برای پیگیر شدن: قتل؟ چرا؟ چه کسی را؟ چه طور؟ کجا؟ و... .

«نمیخواستم او را بکشم. یعنی اصلا هیچ انگیزه‌ای برای قتل نداشتم. از حالت عادی خارج شده بودم. تعادل روانی نداشتم. شده بودم یک دیوانه زنجیری. واقعا نمی‌دانم چرا چنین کاری کردم.»

همین چند جمله کافی است تا معلوم شود او هم مثل بسیاری از متهمان به قتل تحت تاثیر مشروبات الکلی یا مواد مخدر جنایتی را رقم زده است، اما قبل از این که در این باره بپرسم، آرام دستم را روی زانویش می‌گذارم و به یادش می‌آورم که هنوز خودش را معرفی نکرده است.

«چه فرقی می‌کند. کامبیز، نادر، اصلان. واقعا چه فرقی می‌کند. بنویس احمد.»

دروغ می‌گوید، اما من هم می‌نویسم احمد. چه فرقی می‌کند. سرنوشت او هم مثل احمدهایی است که با دست خود آتش می‌زنند به زندگی‌شان.

احمد به صندلی تکیه می‌دهد و می‌گوید: «اکس ترکانده بودم. دو تا. در هپروت بودم ، اصلا نمی‌فهمیدم کجا هستم و چه می‌کنم. عقلم را از دست داده بودم. هر چه بود توهم بود. زامبی شده بودم. دلم می‌خواست آدم بکشم. می‌خواستم یک نفر را خفه کنم. باور کن نمی‌دانم چه طور این احساس به من دست داد. گفتم که، تحت تاثیر مواد مخدر بودم.»

قرص‌های روانگردان یکی از معضلاتی است که فجایع بسیاری به بار آورده است. هشدارها، توصیه‌ها، مبارزه پلیس با قاچاقچیان و آگاه کردن خانواده‌ها تاکنون موثر بوده و توانسته تا حدی از گسترش ریشه‌های این علف هرز و کشنده جلوگیری کند، اما آمارها هرگز به صفر نمی‌رسد و هنوز هستند کسانی که با بی‌توجهی خود را در تور عنکبوتی این مواد گرفتار می‌کنند و فاجعه به بار می‌آورند. احمد می‌گوید: «قبلا هم مصرف کرده بودم ولی این طوری نشده بودم نمی‌دانم این بار چه اتفاقی افتاد. فکر آدم کشتن از سرم بیرون نمی‌رفت.»

جوان 19 ساله، تحت تاثیر اکستازی و فرو رفتن در توهم و خیالات از خانه بیرون می‌زند، دنبال طعمه‌ای برای قتل و تخلیه هیجانی کاذب و مرگ‌آور: «سوار موتور بودم. آنقدر حالم بد بود که دور و اطرافم را خوب نمی‌دیدم. ای‌کاش تصادف می‌کردم و می‌مردم ولی به این روز نمی‌افتادم. همین طور در محل چرخ می‌زدم تا این که مردی به نام...» اینجا مکثی می‌کند. به فکر فرو می‌رود و دستی به چانه‌اش می‌کشد: «اسمش را بنویس سجاد.» این را می‌گوید، باقی ماجرا را تعریف می‌کند: «سجاد را دیدم. از قبل می‌شناختمش. کر‌و‌لال بود. پیش خودم گفتم همین خوب است. حال و احوال کردم و به او فهماندم که سوارموتورم شود. گفتم با هم می‌رویم گردش. کمی تفریح می‌کنیم و برمی‌گردیم.»

تفریح مرگ آغاز می‌شود. سجاد بی‌خبر از دامی که برایش پهن شده سوار بر موتورسیکلت پسرک با شتاب به لحظات پایانی عمرش نزدیک می‌شود: «در شهر که نمی‌توانستم نقشه‌ام را اجرا کنم. خیابان‌ها شلوغ بود و مردم سر می‌رسیدند. به طرف خارج از شهر راه افتادم. به کنار یک رودخانه رسیدیم. خلوت بود، نه عابر پیاده‌ای و نه ماشینی. وقتش رسیده بود.»

سجاد بی‌خبر از همه جا از طبیعت لذت می‌برد و در افکارش از احمد که او را به چنین جایی آورده است، تشکر می‌کند. اما چشم‌های پسر جوان در یک لحظه برقی می‌زند و... خودش این طور می‌گوید: «هنوز عقلم سر جایش نیامده بود. در توهم بودم چاقویی را که همیشه همراه داشتم بیرون کشیدم و با یک جست خودم را به سجاد رساندم. او ترسید. چاقو را روی گلویش گذاشتم، اما بعد پشیمان شدم. نه، نمی‌خواستم این طور او را بکشم دلم می‌خواست خفه‌اش کنم. دستانم را دور گلویش گذاشتم و....»

حالا به گریه می‌افتد و لرزش دست‌هایش بیشتر می‌شود. همیشه همین طور است. داستان متهمان به این نقطه که می‌رسد نفس‌شان می‌گیرد و زبانشان بند می‌آید. احمد آرام‌تر که می‌شود همین را به او می‌گویم و جواب می‌دهد: «از عذاب وجدان است. آدم هر چقدر هم که بی‌احساس و خلافکار باشد وقتی قتل انجام می‌دهد عذاب وجدان رهایش نمی‌کند. آنقدر عذاب می‌کشی که روزی صد هزار بار برای خودت آرزوی مرگ می‌کنی. ای‌کاش من همان روز می‌مردم و سجاد را خفه نمی‌کردم. هیچ دلیلی برای کشتن او نداشتم. او بی‌گناه بود و انسان شریفی بود.»

از احمد می‌پرسم از این که هنگام قتل یا بعد از آن دستگیر شود نمی‌ترسید. دو دست زنجیر شده‌اش را به پیشانی می‌کوبد و جواب می‌دهد: «در آن شرایط اصلا به این چیزها فکر نمی‌کردم. البته وقتی چاقو را انداختم پیش خودم گفتم سجاد کر‌و‌لال است و نمی‌تواند داد و فریاد کند. چهره‌اش را در آن لحظات آخر هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. خیلی وحشت‌زده بود و با زبان بی‌زبانی از من می‌پرسید چرا و به چه گناهی می‌خواهم او را بکشم. هر شب خوابش را می‌بینم. از آن لحظه به بعد یک ثانیه هم آرام و قرار نداشتم انگار چیزی در گلویم گیر کرده و دارد خفه ام می‌کند.»

احمد بعد از قتل فرار می‌کند، اما خیلی زود دستگیر می‌شود و به جرمش اعتراف می‌کند و پرونده‌اش به جریان می‌افتد. او قبل از این که جواب دهد که چرا و چه طور سراغ مواد مخدر صنعتی رفت با صدای بلند آهی می‌کشد و دوباره سری می‌جنباند: «خیلی درباره اکس شنیده بودم. همه می‌گفتند ضرر دارد. خطرناک است و از این جور حرف‌ها، اما یکی از دوستانم می‌گفت خیلی خوب است. به قول معروف فاز می‌دهد. تشویق شدم یک بار مصرف کنم. از روی کنجکاوی. شنیده بودم اکس اعتیاد نمی‌آورد پیش خودم گفتم به یک بار امتحان می‌ارزد. خدا لعنت کند آن کسی را که به من گفت این قرص‌ها اعتیاد ندارد. آدم چنان وابسته‌اش می‌شود که اصلا نمی‌تواند دیگر سراغش نرود. مثل یک بختک می‌ماند. همه‌اش به آن فکر می‌کنی و مرتب وسوسه می‌شوی. همان یک بارش هم اعتیاد می‌آورد. من از سر بیکاری و به خاطر کنجکاوی و برای این که به قول بچه‌ها صفا کنم به این راه کشیده شدم. چه می‌دانستم آخر و عاقبتش این می‌شود.»

احمد کمی مکث می‌کند و می‌گوید: «البته شنیده بودم خطرناک است ولی جدی نمی‌گرفتم. فکر می‌کردم آنها که این حرف‌ها را می‌زنند چیزی نمی‌فهمند. اشتباه کردم و باعث بدبختی خودم شدم.»

خیلی خسته شده، چهره‌اش این را می‌گوید و دیگر کلمات با زحمت از دهانش خارج می‌شود، آن هم بریده بریده. آخرین سوال را، همان پرسش همیشگی را، می‌پرسم و او می‌گوید: «من که نمی‌توانم به کسی توصیه کنم. می‌گویند اگر لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی‌برد ولی این را می‌گویم که هیچ وقت سراغ مواد مخدر نروید مخصوصا این اکس و شیشه که الان مد شده است.»

از احمد خداحافظی می‌کنم و این سوال در ذهنم تکرار می‌شود که چرا بعضی جوان‌ها با بی‌توجهی و ندانم‌کاری زندگی‌شان را این طور تباه می‌کنند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها