در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زاغچه بسرعت پرواز کرد و در آسمان زیبا اوج گرفت و به بالا رفت و بعد از آن بالا در حین اینکه پرواز میکرد نگاهی به اطراف انداخت و در چمنزار سبز که در آن نزدیکی بود چند تا قوچ در حال چرا بودند. از بین این قوچها، فوچ چاق و چلهای را دید و انتخاب کرد و از آن بالا به تقلید از عقاب مستقیم روی قوچ چاق و چله فرود آمد و با پنجههایش پشت قوچ را گرفت. ولی نتوانست حتی تکانی به آن گوسفند دهد و پنجههایش میان پشمهای پرپشت قوچ گیر کرد. گوسفند بیچاره که ترسیده بود و تعجب کرده بود از اینکه این چه چیزی هست که روی پشتش نشسته، خودش را به این طرف و آن طرف میانداخت.
چوپانی که در آنجا نشسته بود و شاهد ماجرا بود به سراغ گوسفندش آمد و در حالیکه خندهاش قطع نمیشد، زاغچه را از میان پشمهای گوسفندش آزاد کرد و پرهای بالش را کند و با خودش به خانه برد و او را در اتاقی انداخت تا بچههایش با آن بازی کنند.
بچههای چوپان با دیدن آن پرنده بی پر و بال خندیدند و با تعجب از پدرشان پرسیدند: این دیگر چه جور پرندهای است؟ چرا پر و بال ندارد.
پدر با خنده فراوان گفت: این یک زاغچه بوده است که میخواست ادای عقاب را درآورد ولی نیمی از زاغچه بودنش را از دست داد.
زن چوپان که خیلی از کار شوهرش ناراحت و عصبانی شده بود به چوپان گفت: چرا این پرنده بیچاره را به این روز درآوردی؟ و بعد کلاه مرد را از سرش برداشت و به سر بیمو و طاس شوهرش خندید و بچهها هم همراه مادر خندیدند. زاغچه هم از خنده آنها خندهاش گرفت و گفت: این چوپان هم مثل من بال و پرش را یکی کنده است. حتما او هم خواسته لقمهای بزرگتر از دهانش بردارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: