گفتگو با مردی که همسرش را کشت

فقط به خاطر یک فنجان چای

2 فرزند کوچک فرشاد، هنوز خاطره تلخ قتل مادر به دست پدرشان را فراموش نکرده و پس از این حادثه دیگر به دیدار پدر نرفته‌اند. فرشاد را بعد از مدتی فرار دستگیر و زندانی کردند و اکنون در انتظار حکم دادگاه است. گفتگوی ما با این مرد را که به خاطر یک فنجان چای مرتکب قتل شده است را بخوانید.
کد خبر: ۲۳۳۰۲۰

چه مدتی است که در زندان به سر می‌بری؟

4 ماه پیش دستگیر شدم و از آن به بعد در زندان ماندم و ظاهرا باید تا زمان صدور حکم نیز در زندان بمانم.

برای چه همسرت را به قتل رساندی؟

یک مشاجره لفظی کوچک باعث شد که کار ما به درگیری شدیدی بکشد و من در یک لحظه عصبانیت نتوانستم خودم را کنترل کنم و او را به قتل رساندم.

از قبل هم با هم اختلاف داشتید؟

اختلافات ما خیلی، کوچک بود البته با هم جر و بحث می‌کردیم و گاهی هم با هم قهر می‌کردیم اما بعد از مدتی آشتی می‌کردیم و همه چیز تمام می‌شد. من اخلاق زنم را می‌دانستم و کمتر با او جر و بحث می‌کردم.

در پرونده آمده است درگیری شما بر سر یک فنجان چای بوده است. در این باره توضیح بده؟

من از سرکار آمده بودم و خسته بودم. از همسرم خواستم برایم چای بیاورد. قبول نکرد و گفت که نمی‌تواند همیشه در خدمتم باشد و گفت که خودت باید چای بیاوری. من و همسرم بر سر این مساله جر و بحث کردیم. چون خسته و عصبی بودم کنترل خودم را از دست دادم و یکدفعه او را کشتم.

چطور همسرت را به قتل رساندی؟

اول حسابی کتکش زدم و او را به زمین انداختم. بعد در حالی که بشدت عصبی بودم روسری‌اش را باز کردم و دور گردنش پیچیدم، آنقدر فشار دادم که خفه شد.

بعد از قتل، جسد را چه کردی؟

وقتی عصبانیتم فروکش کرد خواستم کمکش کنم، اما فایده‌ای نداشت. او مرده بود و تلاش من هیچ نتیجه‌ای نداشت. مجبور بودم جسد را پنهان کنم. به همین خاطر جسد را لای ملحفه‌ای پیچیدم و پشت صندوق عقب ماشینم گذاشتم بعد به خارج از شهر تهران رفتم و جسد را در آنجا رها کردم.

کسی که به قتل رسانده بودی همسرت یعنی مادر 2 فرزندت بود، چرا این طور ناجوانمردانه جسدش را در بیابان رها کردی؟

لحظه‌ای که مطمئن شدم همسرم مرده است یک لحظه به یاد 2 دخترم افتادم. آنها در مدرسه بودند که این اتفاق برای مادرشان افتاد پیش خودم گفتم اگر فرزندانم بیایند و این صحنه تلخ را ببینند هرگز مرا نمی‌بخشند. به همین خاطر تصمیم گرفتم جسد را از صحنه خارج کنم. به همین خاطر هم به خارج از شهر انتقال دادم.

به هر حال می‌دانستی پلیس جسد را کشف کرده و به راز این جنایت پی خواهد برد، پس چرا صادقانه خودت را به پلیس معرفی نکردی؟

چیزی که مرا عذاب می‌داد و بالاخره هم اتفاق افتاد این بود که فرزندانم از این مساله مطلع شدند. نظر آنها برایم خیلی اهمیت داشت، می‌دانستم اگر آنها بفهمند کسی که مادرشان را به قتل رسانده من هستم، دیگر به من اعتماد نخواهند کرد و رابطه سابق را با هم نخواهیم داشت. همین اتفاق که حالا رخ داده است، آنها حتی تلفنی هم با من صحبت نمی‌کنند.

اختلاف تو و همسرت آنقدر شدید بوده است که او را به قتل رسانده‌ای. آیا بهتر نبود از هم جدا می‌شدید؟

من و همسرم اختلاف عمیقی با هم نداشتیم. اختلافات ما بر سر مسائل کوچک بود، آنچه این اختلافات را غیرقابل حل می‌کرد، برخورد من و همسرم بود. هر دوی ما به خاطر مشکلاتی که با هم داشتیم کینه عمیقی در دلمان بود که با یک اختلاف‌نظر کوچک شعله‌ور می‌شد. روز حادثه هم دقیقا همین اتفاق افتاد. آنچه روشن است من و همسرم دیگر میلی به زندگی با هم نداشتیم و چه بهتر بود که از هم جدا می‌شدیم. ما فکر می‌کردیم اگر جدا شویم بچه‌هایمان آسیب می‌بینند. پس چه بهتر که رنج را خودمان تحمل کنیم و هر طور شده با هم باشیم تا بچه‌ها آسیب کمتری ببینند، اما متاسفانه در حال حاضر بیشترین صدمه را بچه‌ها دیدند.

در حال حاضر بچه‌هایت را چه کسی مراقبت می‌کند؟

آنها پیش خانواده همسرم هستند. پدر همسرم همان روز اول بچه‌ها را با خودش برد و بعد از آن من دیگر دخترانم را ندیدم.

نظر خانواده همسرت در این باره چیست؟

آنها تقاضای قصاص دارند و می‌گویند که حاضر به گذشت نیستند. می‌دانم تا زمانی که فرزندانم هم با آنها باشند تحت تاثیر قرار گرفته و حاضر به گذشت نخواهند شد.

حالا چه احساسی داری؟

از کرده خودم بشدت پشیمان هستم و از خداوند می‌خواهم که مرا ببخشد و امیدوارم خانواده همسرم رضایت دهند تا من بتوانم دوباره پیش فرزندانم بازگردم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها