زنی که می‌خواست زنده بماند

نویسنده: بریس والتون مترجم: سهراب برازش قسمت اول
کد خبر: ۲۳۳۰۱۹

باردن به دفتر پمپ بنزین نزدیک شد. از پشت شیشه خیس هیکل محو مرد بوری را که روی صندوق خم شده بود، زیر نظر گرفت. مامور پمپ بنزین مردی جوان و چهارشانه بود. که به باردن گفت: انگار کر شده‌ام. اصلا صدای ماشینتان را نشنیدم.

مامور پمپ بنزین کمی مکث کرد. سپس روی خود را برگرداند. باردن هفت‌تیرش را از جیب بارانی‌اش بیرون کشید. در این هنگام مامور پمپ بنزین از جا برخاست .

باردن گفت: نه! جلو نیا. هرچه هست بریز داخل کیسه و بگذارش کنار در، سوئیچ ماشین را هم بده به من.

مرد جوان با خشم کیسه را پر و آن را به طرف در پرت کرد. گفت: من سوئیچ ندارم.

«پس آن ماشین جیپی که جلوی در پارک شده چیست؟»

«موتورش خراب است. چند ماه است که از آن استفاده نمی‌کنم.»

«جیب‌هایت را خالی کن، دوست عزیز!»

مامور پمپ بنزین نیز همین کار را کرد، اما فقط مقداری پول خرد روی زمین ریخت. باردن به کلیدی که بالای صندوق آویزان بود اشاره کرد. مرد جوان گفت که آن کلید در ورودی است. باردن حرفش را پذیرفت. البته جیپ هم چندان به دردش نمی‌خورد.

باردن به طرف قفسه‌ای رفت که تعدادی نوار چسب رویش پخش بود. درست در همین لحظه نور چراغ‌های اتومبیلی روی شیشه خیس پنجره نمایان شد. باردن نشست و مخفیانه محوطه پمپ بنزین را زیر نظر گرفت. این می‌توانست فرصت مناسبی برای مامور پمپ بنزین باشد تا از مهلکه نجات پیدا کند.

گلوله‌ای که باردن شلیک کرد به مرد جوان اصابت نکرد. مرد جوان باردن را به طرف قفسه هل داد و به او حمله‌ور شد. دستش را به طرف گردن او دراز کرد ، باردن یک بار دیگر به او شلیک کرد.

مامور پمپ بنزین نقش زمین شد و باردن که آشفته به بیرون می‌دوید به زن جوانی که جلوی در ایستاده بود برخورد کرد. بارانی سفید زن در اثر بارش باران تیره می‌نمود. پشت سرش اتومبیل کروکی مشکی رنگی که چراغ‌هایش همچنان روشن بود، قرار داشت. باردن در اتومبیل را باز کرد. گرمای مطبوع و بوی عطر از داخل ماشین به بیرون زد. کسی داخلش نبود. باردن هفت‌تیر به دست به طرف زن برگشت و سپس از کنارش عبور کرد و وارد دفتر شد. جک اتومبیل را جلوی در گذاشت تا بسته نشود. مرد جوان را کشان‌کشان از داخل دفتر پمپ بنزین خارج کرد.

مرد که هنوز نیمه‌جان بود یکبار دیگر سعی کرد گلوی باردن را بگیرد.

باردن هفت تیر را پشت سرمرد جوان گذاشت و شلیک کرد. مامور پمپ بنزین درجا مرد و زیر باران روی زمین ولو شد. باردن دوباره به دفتر بازگشت، صندوق را بست و کلید را از روی قلاب روی دیوار برداشت، چراغ را خاموش کرد و کیسه پول را برداشت و در را پشت سرش بست.

زن سیگاری روشن کرد. رفتارش برای باردن بسیار عجیب بود. هر زن دیگری جای او بود با دیدن چنین صحنه‌ای فریاد می‌زد یا لااقل پا به فرار می‌گذاشت. باردن در روشنایی فندکش چهره جوان و زیبای او را که عاری از ترس بود، دید و نیز دستانش را که پر از آرامش بود. در نگاهش تنها کنجکاوی موج می‌زد. اما همین‌که باردن هفت‌تیرش را بالا آورد زن شوکه شد.

آهسته گفت:‌ «می‌خواهید مرا هم بکشید؟»

او ترسیده بود، اما نه مثل آدم‌هایی که براحتی قربانی ترس می‌شوند.

«بله.»

«چرا؟»

«چرا چنین سوالی می‌کنید؟ این بدیهی است که تا چند دقیقه دیگر کشته شوید.»

زن سیگارش را خاموش کرد. باردن یک قدم به او نزدیک شد: «اتومبیل‌تان را برمی‌دارم و از آنجا که پمپ‌بنزین تعطیل است قصد دارم جسد مامور پمپ بنزین و شما را در همین گودال بیندازم. احتمالا چند روزی کسی بویی از این ماجرا نخواهد برد به هر حال چند ساعتی جلو هستم. اما اگر شما را نکشم پلیس را به جانم خواهید انداخت. عادت ندارم ریسک کنم. اگر سوال هم نمی‌کردید می‌توانستید دلیل کشته شدن‌تان را بفهمید.»

زن سرش را تکان داد و گفت: اما من نمی‌خواهم بمیرم.

«مسخره‌ است. کی دلش می‌خواهد بمیرد؟!»

«اما از پیش آمادگی ذهنی نداشتم.»

باردن گفت: برای مردن آمادگی چندانی لازم نیست.

«این طور که پیداست واقعا تصمیم دارید مرا بکشید. اما من می‌دانم شما کی هستید.»

«مرا می‌شناسید؟»

«از رادیو شنیدم. مشخصات دو مرد فراری را داد که یکی از آنها جراحت گلوله‌ای در دستش دارد و نامش کلود باردن است.»

«رفیقم دستم را این‌طوری کرد. او طرز کار هفت‌تیر را بلد نبود.»

«فکر می‌کنید می‌توانید مرا هم بکشید، آنهم به این راحتی؟»

«مگر شما چه فرقی با آن مامور پمپ بنزین دارید؟ شاید فکر می‌کنید چون زن هستید به شما رحم می‌کنم؟ برای من هیچ فرقی با آن مرد ندارید.»

«می‌توانستم فرق داشته باشم.»

« اما من این‌طور فکر نمی‌کنم.»

زن گفت: تمام آنچه که از زندگی شما می‌دانم از رادیو شنیده‌ام. باردن می‌دانست که زن فقط می‌خواهد وقت تلف کند. اما او وقت زیادی نداشت و هر چه زودتر باید آنجا را ترک می‌کرد. با این وجود با کنجکاوی به حرف‌های زن گوش می‌داد. زن دوباره گفت: اما چطور می‌توانید به همین راحتی مرا بکشید؟ نمی‌فهمم. شما را به جرم قتل‌ دار خواهند زد. اگر مرا هم بکشید جرم‌تان سنگین‌تر خواهد شد . شاید برایتان مهم نباشد، اما ... .

باردن میان حرفش پرید و گفت: بله. این خبر نیز از قول من در تلویزیون پخش خواهد شد: به ازای تمام قتل‌هایی که مرتکب شده‌ام تنها یک بار به دار آویخته خواهم شد.

«یعنی کشتن یک انسان اینقدر برایتان راحت است؟»

«اولین بار که این کار را کردم چندان برایم مشکل نبود، طبعا بعد از آن هر بار برایم راحت‌تر شد.»

«گوش کنید، لطفا. فقط چند دقیقه گوش کنید.»

او نیز چنین کرد، اما آشفته حال بود. نور چراغ اتومبیلی که به آنجا نزدیک می‌شد همه جا را روشن کرد و بعد از چند لحظه از آنجا رد شد. ممکن بود اتومبیل بعدی که از آنجا عبور می‌کند به داخل پمپ بنزین بپیچد. پس کلید لعنتی کجا بود؟

«شما زخمی هستید و مطمئنا خسته. شاید نتوانید درست فکر کنید. کشتن من نه آخرین و نه بهترین راه است.»

«شما می‌خواهید فقط وقت را تلف کنید. متاسفم.»

«صبر کنید. من را هم با خود ببرید. شما خسته‌اید. من می‌توانم رانندگی کنم. شما مسلح هستید، بنابراین من نه می‌توانم حرفی بزنم و نه کاری بکنم که بر خلاف میلتان باشد. شما که می‌خواهید مرا بکشید، این کار را بعدا انجام دهید. من هم ترجیح می‌دهم بعدا بمیرم. هر وقت دیگری بجز حالا. به این ترتیب کمی بیشتر زنده خواهم ماند.»

او خسته بود، بسیار خسته. باید راه می‌افتاد. اگر زن رانندگی می‌کرد او می‌‌توانست کمی استراحت کند. در ضمن اتومبیل متعلق به او بود و او قلقش را بهتر می‌دانست.

زن کمی نزدیک آمد و آهسته گفت : هر کار که بگویید یا هر چه بخواهید انجام خواهم داد...

احساس هیجان خاصی او را در برگرفت. ادامه داد: بعدا می‌توانیم در متلی اقامت کنیم. من، من در کنار شما می‌مانم و هر کاری بخواهید برایتان می‌کنم، اگر شما‌ ... . بعد سکوت کرد و به خیالپردازی‌های او گوش سپرد. البته چندان هم بعید نبود چون او پیشنهادش را بی‌هیچ ابهامی عنوان کرده بود. باردن سرانجام پس از این که به تصوراتش پایان داد به زن گفت که سوار شود. او به سمت مخزن بنزین رفت: ماشینم بنزین ندارد.

«من می‌زنم.»

«خودم می‌توانم.»

باردن مراقب او بود. با خود فکر می‌کرد که حتما زن می‌داند که چه کار دارد می‌کند و می‌داند که نباید دست از پا خطا کند و گرنه کشته خواهد شد. او با احتیاط رانندگی می‌کرد. باردن کارت نمناکی را از کیف زن بیرون آورد، آن را روی زانویش گذاشت و صاف کرد و سعی کرد آن را در تاریکی اتومبیل بخواند.

زن گفت: اسمم لیزاست.

چشمان باردن برق زد. حواسش به بیرون بود و در این فکر که از کدام مسیر بروند تا با پلیس‌های گشت مواجه نشوند.

گفت: کمی جلوتر که رفتیم به خیابان 16 بپیچید.

«چرا؟»

«در تقاطع خیابان‌های 59 و 10 حتما پلیس گشت مستقر است. دوست ندارم به مخمصه بیفتم.»

«اما وقتی من می‌آمدم خبری از پلیس نبود.»

«هر چه می‌گویم گوش کنید» بعد سکوت کرد و سیگاری گیراند.

اعتماد باردن به او بسیار عجیب بود. اطمینان داشت که زن به او دروغ نگفته، اما با خود فکر کرد به فرض این که دروغ هم بگوید و برایش نقشه کشیده باشد، قادر است او را بی‌درنگ از پا در آورد. زن می‌خواست زنده بماند، در واقع تنها خواسته‌اش این بود. به نظرش مسخره می‌آمد... خوب همه دوست دارند زنده بمانند.

اما زنده ماندن برای او در چنین شرایطی معنای دیگری داشت. آدم‌ها با هم فرق می‌کنند. آن مامور پمپ بنزین، او هم حتما دوست داشت زنده بماند، اما زندگی چه سودی برایش داشت؟

زن گفت: اما خیابان 16 خیلی باریک و نامناسب است.

باردن گفت: بسیار خوب، از خیابان 59 بروید.

از شدت خواب‌آلودگی چند بار سرش به جلو خم شده بود. ناگهان به خودش آمد. سرجایش صاف نشست و سرش را با عصبانیت تکان داد.

زن گفت: حتما خیلی خسته هستید. لابد خیلی دویده‌اید.

«بله.»

«حتما خون زیادی هم ازتان رفته.»

باردن نگاهی به صفحه چشمک‌زن ماشین که ساعت را نشان می‌داد انداخت. کمی از نیمه‌شب گذشته بود. درد وحشتناک و گنگی از دست مجروحش به گردنش و از آنجا به قسمت چپ سینه‌اش منتقل می‌شد. در حالی که به مسیر پیش رو خیره شده بود، هفت‌تیرش را زیر بارانی‌اش نگه داشت. حق با لیزا بود. خبری از پلیس نبود.

همین که به چهارراه خلوت و بدون پلیس رسیدند، خیالش آسوده شد و حس کرد خستگی مفرطی وجودش را در بر گرفته و هنگامی که پلک‌هایش را روی هم گذاشت احساس اطمینان او را در بر گرفت. خمیازه‌‌ای کشید. ناگهان احساس کرد هفت‌تیر از دستش لیز خورد و با این احساس سرآسیمه از خواب پرید. این بار با هوشیاری کامل به عقب تکیه داد. لیزا کاملا آرام بود، نگاهی به او انداخت. باردن نیز به او خیره شد و چیزی در چهره‌اش یافت. نوعی زیبایی و هیجان، نوعی انتظار و امید.او همچنان مراقب بود. لیزا از خیابان اصلی شهر عبور کرد. همه جا تاریک بود. تنها نور چراغ‌های راهنما بود که می‌لرزید و خودنمایی می‌کرد. انگار حواس لیزا فقط به آن بود. سرعتش را کم کرد و بعد از سبز شدن چراغ با سرعت به راهش ادامه داد.

شهر لوگان ویل که از شهرهای بزرگ آن منطقه بود نیز چندان روشن نبود. سرانجام به خیابان اصلی رسیدند.

باردن فکر کرد که لیزا ممکن است دست به کاری بزند. او می‌توانست ماشین را به یکی از تیرهای چراغ برق بکوبد یا به ویترین مغازه‌ای یا هنگامی که در لوگان ویل از کنار ماشین پلیس عبور می‌کردند فریاد بزند و کمک بخواهد. به هر حال می‌توانست کاری بکند، اما هیچ کدام از این کارها را نکرد. انگار به همان گفته اولش که می‌خواست دیرتر بمیرد وفادار مانده بود.

باردن به تلاشش برای بیدار ماندن همچنان ادامه می‌داد.

شیشه پنجره را پایین کشید تا هوای خنک و نمناک بیرون صورتش را نوازش دهد. داخل اتومبیل گرم بود و بوی عطری که در ماشین پراکنده بود و نیز آرامش رخوت‌انگیز آن خیابان عریض باردن را در خلسه فرو برده بود. باز سرش به جلو خم شد. صدای ضربه‌های آرام و آهنگین موتور اتومبیل به گوشش می‌رسید.

فکر کرد چقدر خوب شد که خودش پشت فرمان ننشست، چون بدون شک قادر نبود خودش را بیدار نگه دارد و این راه طولانی را پشت سر بگذارد. ممکن بود تصادف کند. لیزا لطف بزرگی به او کرده بود. پیشنهاد او برای رانندگی شانسی بود برای زنده ماندن باردن. آیا او می‌توانست به کمک این زن از مهلکه بگریزد؟ ماموران پلیس همه جا به دنبال او بودند.

«ادامه دارد»

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها