در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آن دو بزرگوار احتمالاً خواستهاند دلت نشکند! علیرضا ماهری (راوی) دقیقاً اندازه سن شماست که داره شعر میگه. شعر کلاسیک و سپید و ترانه رو با هم کار میکنه، داستان و فیلمنامه و... مینویسه و مدرک کارگردانی و بازیگری داره. پاسخگو هم احتمالا باسواده، وگرنه استخدام نمیشد. پس اگه کارت نقد میشه توهین نیست. شعر بخون و اصولش رو یاد بگیر، اون وقت من و پاسخگو 20 سال دیگه (در صورت زنده بودن) تو کنگرهای که تو توش شعر میخونی واسهت کف خواهیم زد. از محبتی که به پدر خودت داشتی متشکرم. واژهبارون و موفق باشی...
نارنجی از قم: در انتظارت ایوان را آب و جارو میکنم، به گلهای یاس توی باغچه میگویم با صدای گامهایت نغمه سر دهند، قفس را از ذهن قناری آزاد میکنم، برای ماهیهای توی حوض زندگی میپاشم، چشمهایم را میشویم، با چارقدم غبار قلبت را پاک میکنم و نگاهت را از توی آینه تماشا میکنم...
سجاد رحیمی مدیسه: ...خیلی از ما یه فرد نامناسب رو برای ازدواج انتخاب میکنیم و بعد فکر میکنیم که چرا ازدواجمون شکست خورد! در حالی که باید روش مهر ورزیدن به همسرمون رو هم بدونیم. خیلیها هم دچار افسانههای عشقی میشن! مثلا میگن: عشق حقیقی به همه چیز غلبه میکنه. خیلیها هوس رو همون عشق میدونن اما رابطه زناشویی نیازمند تفاهم و تعهده، چون برای دلباختگی یه لحظه کافیه. خیلی انسانها به دلایل نادرستی عاشق میشن. مثلا افزایش سن، فشار خانواده، تنهایی و استیصال و... اما نباید اشتباه کرد. باید سوالات کافی پرسید و نشونههای هشدار رو در نظر گرفت. روابط یه زن و شوهر یه شبه که از هم نمیپاشه. ماهها و سالها تیرگی و وخامت انباشته میشه تا نهایتاً عشق بین اونا میمیره...
گل همیشه خوشبو از سنندج: ...راستی جریان این عکسا چیه؟ یه کمی باحال به نظر میرسه...
جریانمریانی جز آمپرمامپر نداره!! قرار گذاشتیم از این به بعد هر کی ده دوازده تا نوشته خوب پشت سر هم، یا شونزده هیفده تا با وقفه یکی دو شمارهای وسط صفحه داشته باشه، یه امتیاز بهش بدیم و نوشته بعدیش رو اگه مایل بود با عکسش چاپ کنیم. اولین عکسها هم از بین کسانی که این آخریها جزو یکی از همینها بودن انتخاب شد تا صفحه رو باحالتر کنه. وسلام نامه تمام! (البته همونطور که تو تلگرافخونه گفته شده و مام تو این مدت گلومون رو پارهپوره کردیم بس که یه حرف رو صد بار تکرار کردیم: اون نوشتههای خوب حتماً حتماً باید نوشته خودشون باشه، نه کپی و رونوشت از نوشتههای دیگه. به قول مامانها: دیگه سفارش نکنمهااااااا!!!.)
معین افعی: ...مثل اینکه شما فقط به طرحهای اینجانب توجه میکنید، بله؟ آقا جان، من کلی زحمت کشیدم، متن احساسی از خودم دروَکردم. راستش رو بگو، شاید از موسیقی و نت و اینها چیزی نمیدونی، ترجیح دادی اصلا حرفشم نزنی؟ آره؟ بگم کمالالملک فلکت کنه؟ بگم پیکاسو خودکار بذاره لای انگشتات؟ بگم؟...
این داش کمال ما نه که مقبرهش نزدیک عطاره، غرق در عوالم تکنولوژی شده و داره با عطار به گلگشت میره! پیکاسو هم که زبون مبون فارسی چهمیدونه! پس چیییییی؟ فلک ملک و خودکار پُدکار رو بذار کنار داشِ من! اما خب، نه که ما از موسیقی پوسیقی فقط یه نت و گام و چهمیدونم، سیسی، سیسی، رر، دو سی لا، میدونیم و خلاص، گفتیم نیایم مثل عوام تا چار کلمه یاد گرفتیم بگیم آره و اینا... پس بنابراین بازم چیییی؟ جوابت میشه: دقییییقاً به همون دلیل!
من، تو، پاییز: قدم میزنم نگاهت را/ روی ایوان حرفهایت/ قهوه مینوشیم/ ترک میکنم/ ایوان را/ قبلا قهوههایت شیرینتر بود...
عاشق همیشگی 20 ساله: هر چیزی خوب و بد داره؛ بهتره خاکستری نگاه کنیم (این دیگه از اون جملههای کلیشهای بود) چون تقلب همچین چیز بدی هم نیست. مثلا من خودم اهل تقلب بودم و هستم اما نه همیشه. با اینکه جزو شاگردهای ممتازم و همیشه هم درسم رو خوندهم اما وقتی سر امتحان چیزی یادت نیاد اونوقته که میخوای بترکی. بعضی وقتها هم البته از بخت بد شرایطی پیش میاد که آدم نمیتونه درس بخونه...
سیده ساجده موسوی 17 ساله از خُمام: هیهیهی... روزگار (با آه بخون!) اون موقعها واسه خودمون چه دبدبه و کبکبهای داشتیم. اون قدیم ندیما... هیهی (با آه بخون دیگه، بیمزهش کردی!) مثل اینکه این چاردیواری واسه ما جایی نداره و باید بار و بندیلمون رو جمع کنیم بریم. یه موقعهایی زینب فخار، این دوست گرامی، کاریکاتور ما رو میکشید یعنی اینکه تو هم هستی اما حالا چی؟ یه موقع ما پایه یک گروه فوتبال بروبچ بودیم... اما حالا چی؟ حتی تماشاچی هم به حساب نمییایم. بد روزگاره دیگه. اینا یه طرف، این پاسخگو رو بگو که یه زمونایی مارمولک عینکی آلزایمری ما بود (به رسم قافیه و ردیف باید بگی: اما حالا چی؟!.) هیچی، حالا اسم ما رو هم یادش رفته...
اِوا... ننه خودتی؟ بیا جلوتر ببینم ماااااادر، اوووو... چه بزرگم شده باباااااا... پارسال دوست امسال... اِه، چی میگن... آشنا! حالا دیگه دستِ پیش میگیری که باز چی میگن... واه... این آلزایمره کار نده دستم خوبه! ما اسم اون قدیمیندیمیترها رو هم از یاد نبردیم مااااادر، باس ببینیم سایه قدیمیها کجا رفته... (اما حالا چی؟... ها؟ چه ربطی داشت؟ خوب این قافیهش بود دیگه!.)
سحر انصاری 17 ساله از ابهر: دیریست معدلی نکو ندیدهام/ در حسرتت ای بیست، چهها کشیدهام/ شبهاست که وقت خواب هم من/ جز خوابِ تکدرسِ حساب ندیدهام/ ای وای ز شیمی و فغان که از سرش/ چون قطره اسیدی به زمین چکیدهام/ با من ز فیزیک نگو که از داغ کولن/ من جاذبهی زمین به جان خریدهام/ از زمینشناسی تو مپرس جان من/ من دست ز نمرهی دهش کشیدهام/ ای بیست دمی به کارنامهام بیا/ کز نبود تو آش کتک چشیدهام.
مطرود: ...با تشکر از راهنمایی صادقانه و عاقلانهات، از همه آن دوستانی که زحمت کشیدند و به من همفکری رساندند (هرچند حرفهایشان به نظرم شعاری بود) هم تشکر میکنم ولی بیاغراق میگویم توضیح کامل و جامع پاسخگو بیشتر قانع و هدایتم کرد... معلوم است که یک آدم فهمیده و با دانشی آنجا نشسته که خوب احوالات را میداند و جوابگوست. این حرف را بدون اغراق میگویم و چاپلوسی نیست...
با سلام... شما با راهنمای هوشمند قتل بدون خونریزی! و با روشهای همچی ملس تماس گرفتهاید! لطفاً تلفن خود را در حالت تُن بگذارید و نام و نشانی فرد مورد نظر را اعلام فرمایید... نام، پاسخگو و نشانی، تهران، میرداماد، روزنامه جامجم، ضمیمه چاردیواری، صفحه بروبچ دریافت شد. اگر خواهان قتل به شیوه مسالمتآمیز هستید، دکمه شماره یک، به شیوه پاچه خواری دکمه شماره دو، به شیوه... شماره دو دریافت شد! در صورتی که میخواهید اقوام شخص مقتول برای عزیز از دست رفتهاش گریهزاری راه بیندازد دکمه شماره... ای بابااااااا، تو مگه دل نداری، احساس نداری، رحم نداری... جَوونِ مردم رو با یه همچی پاچهخواریای کشتی رفت پی کارش، به مادر پیرش رحم کن اقلا... اصلا تلفنو قطع کن بابا... اَه!
فرهاد ممیپور: نمیدونم کار خوبی کردی یا نه. نمیدونم باید باور کنم یا نه. نمیدونم بهش چی بگم. آخه شما نمیدونید، من خیلی باهاش رودربایستی دارم. اونم خیلی رو من حساب باز کرده. دو هفته پیش که اولین عکس از بچههای این صفحه رو نشونش دادم، کلی تو هم رفت؛ کلی ناراحت شد. گفت: من یه تصور دیگهای داشتم. ولی حالا با چهرههای غریبهای روبرو شدهم! گفتم: خوب عیب نداره، از این به بعد با اینا سر کن. آخه میدونی چیه؟ تصورات من خیلی حساسند!
فرهاد جان، یه لحظه تیشه کوهکنی رو بذار کنار، حساسیت تصوراتت رو بذار رو حالت «مدیوم اند نرمال پوزیشن!» و با دقت جوابم به گل همیشه خوشبو رو بخون، دستت مییاد!
جزیرهای در مرداب از اراک: ...دنیای چوپان خیلی بزرگ بود؛ خیلی بزرگتر از دنیای ما آدمای عادی. بزرگی دنیاش به اندازه بزرگی دلش بود، چون تو دل بزرگش حتی برای گرگ هم جا بود. او با تولد یه بره متحول میشد و با مریضی یه بره دیگه سوگوار. با گرسنگی در بیابان، قناعت رو میآموخت و با خوردن شیر بز، شیرینی زندگی رو حس میکرد...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: