بدون گل

کد خبر: ۲۳۱۰۷۲

هم‌نفس قاصدکها شده‌ام تا از خستگی لحظه‌هایم کمی واژه مهمان سطرهای دفترم کنم. یادت هست که خوابهایم را خواب می‌دیدی و شعرهایم را از بادهای ترانه‌خیز دستچین می‌کردی؟ یادت هست به خاطر دلتنگیهایت، ستاره‌ها پشت شبهای نیامده می‌سوختند؟ شانه‌های من هنوز هم به این دیوارها اعتماد نمی‌کنند. هنوز هم چشمهای این سنجاقکها زیر نبودنهای آفتاب‌خورده‌ات می‌سوزد و طنین اسم تو زیر پوست این آینه‌ها جا مانده. فقط یک لحظه به این خسته‌ی تنها نگاه کن و بگذار دلتنگِ دلتنگیهایت شود. کاش روی وجود من خط نمی‌کشیدی و تقویم روزهایم را به نبودنهایت پیوند نمی‌زدی.

نرگس، عاشقترین ستاره


دل کودکانه

آقای «آرمین در دل تاریکی»، می‌خواستم بهت بگم: هنوزم می‌شه دل کودکانه پیدا کرد و این افسانه نیست. اگه می‌بینی تعدادشون کمه و روزبروز هم کمتر می‌شه، واسه اینه که تو دنیایی که ما آدم بزرگا ساختیم، دلای کودکانه یا باید زیر انبوه سیاهی و نیرنگ له شن، یا زیر سایه سنگین سنگدلی بزرگ شن. با این حال، من هنوز کسانی رو می‌شناسم که دل کودکانه دارن و در مقابل همه بدیها، لطافت و مهربونی خودشون رو حفظ می‌کنن. از دل تاریکی بیا بیرون تا ببینیشون.میشه آدم بزرگی بود مثل انیشتین وگاهی هم کودکی کرد و دل کودکانه داشت.

شیشه‌ای شکسته از برهوت دوستی


امید به زندگی

بعضیها که هنوز سن و سالی ندارن، همه‌ش از زندگی می‌نالن و می‌گن ناامیدیم و از زندگی خسته شدیم، اما می‌خوام براتون از بابابزرگم بگم که 81 سالشه و تنهایی، دو هزار کیلومتر راه رو کوبید اومد این سر ایران خونه ما. بهش گفتم: چرا سوغاتی نیاوردی؟ گفت: صبر کن پولدار بشم برم دوبی!! برات همه چی می‌یارم! (کاملا جدی‌ها!...) امید به زندگی اینه.

آدم برفی 19 ساله


یک جرعه احساس

کمی به این‌سوتر بیا تا با هم روی ابرها قدم بزنیم. کمی از احساست را به قاصدکها بده و با نسیم نفسهایت برای من بفرست. می‌دانی؟ قصه‌ی تیرگی چشمانت را شب می‌خواند، برق نگاهت را ستاره تفسیر می‌کند و یاسها گوشه‌ای نشسته‌اند و با عطرشان خیال تو را تکثیر می‌کنند. چگونه دلت می‌آید مرا این‌گونه در من رها کنی؟

شبزده عاشق


حس ابری

بیحوصله و پریشون می‌شینی رو پله‌های ایوون و چشم می‌دوزی به درِ خونه. خودتم نمی‌دونی خونه‌ی دلت رو چی داره خط‌خطی می‌کنه. به رنگ در گیر می‌دی، صدای بازی بچه‌ها کلافه‌ت می‌کنه، حتی لحن صدا کردن اسمتم آزارت می‌ده. اخمات یواش یواش می‌ره تو هم. نمی‌دونی از کی و چی این‌قدر ناامید و عصبانی و ناراحتی. شاید بعد از چند ساعت آروم بشی اما چند روز بعد، بیحوصلگی بازم می‌یاد سراغت. وقتی بالاخره یه روز با خودت می‌شینی و فکر می‌کنی، متوجه می‌شی که از خودت و کارهای کرده و ناکرده‌ت کلافه‌ای. می‌بینی دیگه خیلی وقته که مثل بچگیهات نمی‌تونی ابرها رو شکل اسب و خرس و نوزاد ببینی و هزار جور قصه ازشون بسازی؛ یا تو تخیل شیرینت، با ماه مسابقه بدی و با خورشید مشاعره کنی. فکرت شده پر از آدم و رقم و کلماتی که هیچ روحی ندارن. بیشتر که فکر می‌کنی می‌بینی خودت و خیلی دیگه از آدمای اطرافت غرق شدن در روزمرگی و حتی عشق و ازدواج هم لطف سابق رو نداره؛ چون با یه جمله به این نتیجه می‌رسن که تفاهم ندارن و تمام! حتی از ازدواج هم می‌ترسی. انگار دیگه نمی‌شه ظریف بود. انگار دیگه برای ترس جائی نیست. اگه بترسی یا بخوای مثل یه آدم واقعی، گاهی ظریف و آروم باشی، لهت می‌کنن. خودت هم نفهمیدی کِی از اون موجود ظریفِ پر احساس تبدیل شدی به آدم الآنی که خیلی وقتها کلافه‌ست!

خوبه بازم از حس تابیدن آفتاب به صورتت، یا شکلک درآوردن برای یه بچه شیطون، یا لمس گلبرگهای یه گل کوچولو و پریدن تو یه گودالِ آب بارون می‌خندی و لذت می‌بری، چون اینا نشون می‌دن که هنوز کاملا نمُردی!!

آنیما


شوق حضور

عمری‌ست که با خاطره‌هایت رنگ گرم عشق را بر دیوار سرد دل می‌زنم. عمری‌ست که باغ دل را به شوق یاسهای تو قدم می‌زنم. تا کی باید در خلوت شبانه خود ردّ نگاهت را از آسمان و ستاره‌هایش بگیرم؟ اگر دلتنگم و بی‌قرارتر از قطره‌های باران، اگر سراپا حسرتم و لذت دیدارت آتش به‌پا می‌کند، فقط به خاطر لحظه‌های با تو بودنی‌ست که بی‌وجودشان عمرم هدر رفته است.

حسن جعفری باکلانی


باز باران با ترانه...

باز هم نجوای عاشقانه باران مرا به بی‌خوابی کشانده بود. حرفهایش، همان چک‌چک همیشگی، به نظر تکراری می‌رسید و همان واکنش همیشگی مردم را با خود داشت. همه غرق در خواب بودند ولی من، از پشت پنجره مه‌گرفته، رد پای خیسش را بر پوست کوچه می‌دیدم. باران، تا صبح برایم سخن گفت، شعر خواند، ترانه سرود؛ و من سراپا گوش بودم.

ریحانه


تُهی

...به عطر شبنمی در نیمه شبی بهاری دلخوش بودم که جز مشتی خاک سرد چیزی نصیبم نشد. شکست خورده بودم از خود، آن‌گاه که رجعت کردم به عمق شب. محکوم به بودن در نبودِ عاطفه شدم. می‌دانستم که نمی‌دانم در کجای قصه‌ی تلخ زندگی هستم. تهی بودم از ادراک زندگی. پای بر زمین و دل در آسمان داشتم. دنیای گذرا و شتاب رفتنش مرا به وحشت می‌انداخت. مضطرب بودم از لرزش گلبرگ و مرگهایی که به نیستی ختم می‌شد. ناله و فغان، ضجه و شیون بعد از آن. من نظاره‌گر این هیاهوی درهم بودم. ثا نیه‌های آخر، پر از دلهره و تشویش بود. خاکستری بود رنگ آرزوهایی که عمری بر دوش کشیدمشان. اشک می‌ریختم هنگام مرگ و اکنون به یاد آورده‌ام صدای سکوت را. حالا می‌فهمم معنی غروب و راز پنهان ستاره‌ها را. حالا که می‌فهمم دیگر سالهاست که مرده‌ام.

تنهای صد ساله از صحن ستاره

فااااااااتحَهمع‌الاخلاصِ والصّلواااااات! ...ببینم، خواجه قشیری اون‌جاها نیس؟ اگه دیدیش بگو باااااا، گوشیت رو دیگه چرا سایلنت کردی؟!


من نه منم، نه من منم!

دیگر به سوم شخص مفرد توجه نخواهم کرد. قول می‌دهم. قول می‌دهم که دیگر دیدگانم را نیز به دیدگانش ندوزم. آیا اگر دل از او بگیرم باز هم در آسمان پیدا خواهی شد؟

مهسا کوچولو


آموزش در راه دور

تا همین دو سه سال پیش قبل از قبولی در دانشگاه، هر وقت می‌دیدم تو خیابون یک دعوایی شده تمام بدنم می‌لرزید و پا به فرار می‌ذاشتم اما حالا به لطف راه دور و این شهر و اون شهر رفتن و هر روز توی اتوبوسهای عهد عتیق نشستن، دیگه شجاع شدم! اولش تا یکی می‌پرید جلوم می‌ترسیدم اما اگه شما هم هر روز مثل من نیم ساعت توی ترمینالی توقف می‌کردید با انواع و اقسام معتادان، یا یکی به یک بخت برگشته‌ای (آن هم وقتی بیست کیلومتر از شهر دور شده و ساعت 9 شب است) حمله کند، یا مثل دیروز به خاطر یک صندلی خراب، توی راه نظاره‌گر چاقوکشی باشین کم‌کم ترستون می‌ریزه! فکر کنم همین روزاست که باید بیام به این پاسخگو بگم: داداش، یا عکس من را هم چاپ کن یا خط‌خطیت می‌کنم!!

فاطمه بابایی از اهواز


الو... مریخ؟!منم... ونوس

هوا داشت کم‌کم تاریک می‌شد. اتوبوسی که ما سوارش بودیم پیچید تو خیابونی که از سیل ماشین پر شده بود. راه بند اومده بود و اتوبوس ما هم بین اونا گیر افتاده بود. نگاه کردم به آسمون که داشت تاریک و تاریکتر می‌شد. به خواهرم گفتم: حالاست که زنگ بزنن بپرسن کجایید. خیلی زود یکی از اعضای خونه تماس گرفت و پرسید: پس کجایید؟! چند دقیقه بعد، صدای زنی رو پشت سرم شنیدم: الو، سلام امیر... نه دلواپس شدم گفتم بهت زنگ بزنم... همیشه همین، می‌خواستی زنگ بزنی؟... الو؟ الو؟ امیر؟...

دو سه ایستگاه بعد، موقع پیاده شدن، برگشتم و به چهره زن جوان نگاه کردم؛ ناراحت بود و خسته.

بهاره رادهوش 20 ساله از اصفهان


برو دیگه دوستت ندارم

روزهای قبل از ازدواج ساعتها پای تلفن می‌نشستن و با هم صحبت می‌کردند، ساعتها جلوی آینه با خودشون کلنجار می‌رفتند، کمد لباسهاشون رو زیر و رو می‌کردند و دلشون واسه هم پر می‌زد. حالا بعد از ازدواج، انگار همه چیز تموم شده باشه، حتی با آینه هم قهرن! کار دارم، وقت ندارم، خسته‌م، کلافه‌م، نمی‌تونم، این نق می‌زنه، اون ایراد می‌گیره... وااااای! یادت می‌یاد آخرین بار کِی به شریک زندگیت گفتی: دوستت دارم؟

حیف نیست دوران خوش زندگی رو با شِکوه و گلایه سپری کنیم و فقط نقاط ضعف و نکات منفی همدیگه رو زیر ذره‌بین بذاریم؟

ازدواجی به سعادت ختم می‌شه که عواطف و احساسات و احترام، تو رفتار و حرفهای بعد از ازدواجمون هم سهم عمده‌ای داشته باشه.

جعفر دردمندی از سلماس

درس اول

جاده‌ای روِیایی پیش رویم بود که پایانی نداشت. روز اولی که مرا به مدرسه بردند بیش از 7 سال نداشتم. به زندگی جور خاصی نگاه می‌کردم؛ کوتاه و سطحی. هنوز بلند نگریستن را نیاموخته بودم. سفر در جاده آموزش آغاز شد. در طول سفر، راهنما با نقشه‌ای از جمع و تفریقهای بودن، ما را هدایت می‌کرد. بار اول، الفبای زندگی را بر تخته سفید کلاس نوشت و بعد از واجها برایمان گفت. هنوز برای ساختن کلمه‌های بی‌انتها زود بود. ما هنوز قدرت بخش کردن واژه‌ها را نداشتیم. تا این‌که بالاخره یک روز راهنمایمان ما را دور خودش جمع کرد و اولین واژه را برایمان سرود: مادر... اولین واژه‌ی زندگی من.

زهرا فتحی

نازکِش

ای گل دلگشای من، دلبر با صفای من/ تا به ابد برای من، عشق تو گشته جاودان/ حرف و کلام من تویی، عشق تو گشته جاودان/ حرف و کلام من تویی، ماه تمام من تویی/ عشق و مرام من تویی، تا به همیشه خوب بمان/ با تو بهار و گلشنم، مثل ستاره روشنم/ شیفته و عاشقت منم، در این دو چشم من بخوان/ گو که همیشه یارمی، همدم روزگارمی/ نازگلِ غمگسارمی، ناز تو را کشم به جان.

رئوف نوربخش 20 ساله از بوکان

بقیه‌ش پس؟ ...تموم شد؟!


بخشش

بعضی از ما آدمها، وقتی از کسی دلخور و دلگیر می‌شیم، مثلاً وقتی کسی دلمون رو می‌شکنه و می‌شیم دلشکسته، به خودمون می‌گیم هرگز به خاطر این کاری که کرده نمی‌بخشمش؛ هیچ وقت نمی‌بخشمش چون حق نداشت دلم رو بشکنه، حق نداشت! ازش کینه به دل می‌گیریم و اگه غرور به ما فرصت گله کردن هم نده، یه علامت سوال بزرگ تو سرمون نقش می‌بنده که چرا؟ چرا دلم رو شکست؟ گذر زمان شاید بتونه از ناراحتیمون کم کنه اما هیچ وقت نمی‌تونیم بدی طرف رو فراموش کنیم، چون ازش کینه به دل گرفتیم (به خودمون هم می‌گیم من کینه‌ای نیستم، زخمی که ایجاد کرده عمیقه!) خلاصه کلی با خودمون جدل می‌کنیم که ببخشیمش یا نه و بعد از کلی کشمکش که تصمیم می‌گیریم ببخشیمش، می‌بینیم چقدر راحت فراموش می‌شه. هم او و هم زخمی که ایجاد کرده. اون وقته که یه حس قشنگ به اسم بخشش رو تجربه کردیم.

درسته سخته، خیلی هم سخته، ولی به خاطر همین هم هست که همه آدمها نمی‌تونن تجربه‌اش کنن.

دیوونه همیشگی

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها