کلاغ تشنه

کد خبر: ۲۳۱۰۶۷
 یک سوسک خاکی کوچکی در همان نزدیکی زیر زمین لانه داشت و صدای کلاغ را شنید. زمین را سوراخ کرد و سرش را از خاک بیرون آورد و دید کلاغ بیچاره بی‌حال روی زمین افتاده است. خیلی سریع به لانه‌اش برگشت و ظرف کوچکی که به اندازه یک قطره آب در آن وجود داشت را برای کلاغ آورد و به کلاغ گفت بلندشو بلندشو برایت آب آوردم. کلاغ چشمانش را باز کرد ولی نتوانست آن آب را بخورد چون که ظرف سوسک بسیار کوچک و ریز و به اندازه خودش بود. ولی منقار کلاغ بلند و بزرگ و آن قطره آب به هیچ جای بدن کلاغ نمی‌رسید و دوباره با نا امیدی روی زمین نشست. مدتی گذشت موش صحرایی کوچکی از آن جا گذر می‌کرد و در همان هنگام کلاغ را دید که بی حال روی زمین نشسته است و کنار دستش هم کوزه ای وجود دارد. رفت جلو و به کلاغ گفت چی شده، چرا بی حالی؟

کلاغ گفت: از تشنگی در حال تلف شدنم. مقداری آب داخل این کوزه هست اما نمی‌توانم بخورم. موش صحرایی که خیلی باهوش بود کمی‌ فکر کرد. ناگهان فکر بکری به ذهنش رسید و به کلاغ گفت: ریگ‌ها و سنگ‌ریزه‌هایی که در اطراف هست را جمع آوری کن و یکی یکی در کوزه آب بینداز. کلاغ هم حرف موش را گوش کرد و سنگ‌ریزه‌ها را جمع کرد و دانه دانه داخل کوزه انداخت. هر ریگی که درون کوزه می‌افتاد به زیر آب می‌رفت و آب را بالاتر می‌آورد. کلاغ این کار را آن قدر ادامه داد تا آب به لب کوزه رسید و توانست آب را بنوشد و از تشنگی نجات پیدا کرد. کلاغ متوجه شد که همیشه برای انجام هر کاری باید فکری خوب و تصمیمی‌ درست بگیرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها