در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک هفته پیش سوار اتوبوس واحد شده و برای تدریس در کلاسی عازم غرب تهران شدم. در طول مسیر لغتنامه آکسفورد را مطالعه میکردم و کیف سامسونتم را که محتوی 160 هزار تومان و دست چک فرهنگیان و تمام مدارک مهم زندگی ماشینی چون شناسنامه، کارت ملی، اوراق سهام، اسناد ملکی و ... بود را در اتوبوس جا گذاشتم و بعد از یکساعت متوجه فقدان کیفم شدم. چنان اضطراب و نگرانی و استرس وجودم را فرا گرفت که عرق سردی از سر و صورت و تمام بدنم سرازیر شد. نه راننده را به خاطر داشتم و نه شماره اتوبوس و نه نشانی که مرا به آن اتوبوس و سرنوشت کیفام ارتباط دهد مخصوصا در شلوغترین ساعت ترافیک. نگرانی من بیشتر از برخی مسافرین بود که در فرصت مناسب در حضور من یا بعد از پیاده شدنم از اتوبوس آن را برداشته باشند. شتابان و مضطرب خودم را به ایستگاه مرکزی و مبدا آن خط رساندم ولی متاسفانه تا آن ساعت کسی یا رانندهای پیدا شدن چنین کیف حیاتی را به قرارگاه مرکزی شرکت خبر نداده بود. با خانواده تماس گرفتم و آنها را هم دچار نگرانی و استرس کردم. مشکلات گرفتن شناسنامه جدید، کارت ملی جدید، پول و اسناد ملی و سپهر کارت و رمز آن در دفترچه یادداشتم همه از نظرم به فاجعهای شبیه بود. شب تا صبح نخوابیدم و کلاس درس را هم تعطیل کردم. اشتهای خوردن شام و صبحانه را نداشتم و به هم ریختن روحیه خود و خانوادهام تا فردا ادامه داشت. البته نذر و دعا در طول این مدت در خانوادهام حداقل کاری بود که میتوانستیم انجام دهیم.
تا این که بعد از بیست و چهار ساعت زنگ تلفن ثابت خانه به صدا درآمد. از آنسوی سیم مرد مسنی گفت: ببخشید منزل آقای ... با هیجان خاصی گفتم بله، بفرمایید. مرد جواب داد: من از کانون بازنشستگان منطقه 10 با شما صحبت میکنم، درست نیم ساعت پیش راننده اتوبوس واحد خط غرب تهران با کیفی به کانون مراجعه کرده و ادعا کرد که این کیف در اتوبوسش جا مانده و من درست ساعت یک که زمان تحویل شیفت به راننده دیگری بود، متوجه این موضوع شدم و خودم هم از این که کسی کیف را نبرده بود متعجب شدم، من مجبور شدم کیف را باز کنم و خوشبختانه کارت شناسایی که از آن کانون صادر شده را مشاهده کردم. دیروز وقت اداری به اتمام رسیده بود و تلفن کانون که در روی کارت نوشته شده بود جواب نمیداد تا این که امروز موفق شدم با شما تماس حاصل کنم و از طریق اداره شما به دبیربازنشسته پیام بدهم که نگران نباشد. خداوند حق را به حقدار میرساند! مسوول کانون ادامه داد: آن راننده ساعت 4 بعدازظهر در میدان صادقیه روبهروی مجتمع تجاری گلستان منتظر شماست.
از شنیدن این جملات چنان حالتی به من و خانوادهام دست داد که عرق خوشحالی از سر و صورتمان سرازیر شد. در ساعت مقرر خودم را به محل موعود رساندم و با مرد شریف راننده که صداقت و امانتداری از چهرهاش نمایان بود روبهرو شدم. به طرفم آمد و پس از سوال و جواب درباره محتویات کیف فهمید که خودم هستم و کیف را به من پس داد. من چنان خوشحال و شرمنده آن راننده صادق قرار گرفتم که نمیدانستم چگونه تشکر کنم. کارت و نشانیام را به او دادم و دعای خیر پشتسرش خواندم.
بله، یک کارتشناسی کانون و صداقت راننده مرا نجات داد.
بهرام فرهودی - دبیر بازنشسته
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: