من و رویا

یک روز زیبای بهاری بود، کنار دریا روی ماسه‌های ساحل قدم می‌زدم، در حال و هوای خود بودم که صدایی شنیدم، اطرافم را نگاه کردم، کسی را ندیدم، تنهای تنها در ساحل دریا. گفتم شاید خیالاتی شده‌ام. به راهم ادامه دادم و از تماشای دریای آرام و قدم زدن کنار ساحل لذت می‌بردم که دوباره همان صدا را شنیدم. این بار مطمئن بودم خیالاتی نشده‌ام. اطرافم را نگاه کردم، اما باز هم کسی نبود. کم‌کم داشتم وحشت‌زده می‌شدم که چشمم به ماسه‌های ساحل افتاد.
کد خبر: ۲۲۹۶۶۱

موجودی کوچک و سفید روی ماسه‌ها افتاده بود و هی بالا و پایین می‌پرید. کمی که دقت کردم تازه متوجه شدم یک صدف است. صدف را از روی زمین برداشتم، در کف دستانم باز هم تکان می‌خورد، دستم را به آرامی رویش گذاشتم و کمی نوازشش کردم، آرام شد. شگفتی وجودم را پر کرده بود. تا آن هنگام صدفی را لمس نکرده بودم، به گمانم او هم هیجان‌زده بود. با آن که می‌دانستم نمی‌تواند حرف بزند، از او پرسیدم: اینجا چه می‌کنی؟

صدایی نامفهوم به گوشم رسید. صدف را به گوشم نزدیک کردم تا بشنوم چه می‌گوید. یک صدای آرام و لطیف، مهربان و زیبا گفت: من خیلی دنبالت اومدم، اما تو متوجه من نشدی، برای همین نفسم گرفته می‌شه. کمی روی من آب می‌ریزی تا سرحال بشم؟

دستانم را درون آب دریا بردم، سرحال شد.

به من نگاه کرد و گفت: چرا دهنت بازه؟ تعجب کردی؟

گفتم: هیچی، همین جوری. چرا دنبالم می‌کردی؟ با من کاری داشتی؟

گفت: فکر کنم یه آرزویی داری که سال‌هاست دنبال برآورده شدن آن هستی، درسته؟

با خود گفتم از کجا می‌داند؟ اصلا او چگونه می‌تواند حرف بزند؟

دل را به دریا زدم و آرزویم را گفتم. راستش آرزو دارم مرواریدی زیبا و درشت پیدا کنم، می‌تونی آرزومو برآورده کنی؟

صدف گفت: این که چیزی نیست، آره که می‌تونم.

گفتم: راست می‌گی؟

گفت: دلیلی نداره دروغ بگم. حالا چشماتو ببند و به آرزوی قشنگت فکر کن، باشه؟

چشمانم را بستم، نسیم دریا گونه‌هایم را نوازش می‌کرد و خنکای خود را به رویم می‌ریخت. لحظاتی گذشت. دیگر صدایی نمی‌شنیدم جز صدای موج دریا، چشمانم را باز کردم و در کف دستم صدف را ندیدم، مرواریدی درشت که از زیبایی برق می‌زد. صدایی را از دور شنیدم که می‌گفت: این یادگاری از طرف من به تو، خوب از آن نگهداری کن و خود نیز همچون مروارید در صدف باش.

هیجان‌زده به سوی خانه دویدم، هنگام دویدن زمین خوردم، اما زود بلند شدم و ادامه دادم تا به پدر و مادرم رسیدم. از خوشحالی و هیجان فریاد می‌زدم. مروارید را به آنها نشان دادم، از خوشحالی من خوشحال شدند. به اتاقم رفتم و مروارید را درون جعبه وسایلم گذاشتم. خنده از لبانم نمی‌رفت. چه زیبا و شیرین بود نوازش مادر که مرا از خواب بیدار کرد. این رویای زیبا را در دفترچه خاطراتم نوشته‌ام و هر بار که می‌خوانم یاد آن روز قشنگ می‌افتم.

ثنا صفری، 12 ساله از تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها