در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حوادث پشت سر هم رقم میخورد و تو گیج میمانی این همه زودباوری نشات گرفته از کجاست؟ از ضعف ایمان و اعتقاد، از سادهلوحی، از ناامیدی یا... اما به هر حال وجود دارد و نمیتوان انکارش کرد. از فال و فالگیری و رمالی حرف میزنیم و اتفاقاتی که گاه و بیگاه رقمزننده تلخترین حوادث شده؛ اتفاقاتی که گاه حتی به صفحه حوادث نیز راه نمییابند، اما بنیان زندگی را متلاشی میکنند؛ حوادثی که آیندهای تاریک برای در دامافتادگان رقم زده و حتی آنچنان به زمینشان زده که دیگر هرگز نتوانستهاند از جای برخیزند و تاوان سنگینی را برای سادهلوحیشان پرداختهاند.
مطالعه پروندهها نشان میدهد مراجعه به رمالان و فالگیران و پیشگویان و مدعیان دروغین منحصر به سن و سال و جنس خاصی نیست و حتی در بین این افراد سادهاندیش، قشر تحصیلکرده و دانشگاهی هم پیدا میشود. شاید تا چندی پیش دامنه خرافهپرستیها منحصر به جمعهای دوستانه و برای تفریح بود، اما باید توجه داشت که این مساله در سالهای اخیر شدت بیشتری گرفته و از حالت تفریح به باور درآمده و گاه دامنه آن به مسائل مذهبی نیز کشیده شده است. شاید هنوز برخی قصه پرغصه حاجتخواهی از درخت کهنسال یا بیعت با امام زمان دروغین را به یاد داشته باشند و قضایای دیگر از این دست که انسان را به بهت و حیرت میبرد. برخی این همه زودباوری امروزه را ناشی از زندگی ماشینی و خسته شدن افراد از امور روزمره و احساس ناتوانی آنها از حل مشکلات میدانند و میگویند افرادی که در دام شیادان افتادهاند عمدتا به دنبال کوتاهترین و سریعترین راه برای حل مشکلاتشان هستند و این برای مدعیان و کذابین یعنی طعمه مناسب!
اصلا چرا راه دور برویم؛ این گزارش را که بخوانید چیزهای زیادی دستتان میآید. ما شهرستان پاکدشت را به عنوان نمونه در نظر گرفتهایم، چرا که هم سهلالوصولتر بود و هم از نظر تنوع قومی موقعیت مناسبی داشت، اما لطفا گمان نکنید وضعیت بقیه نقاط از اینجا بهتر است. بخوانید: پیرمرد یک مشت کتاب و اوراق رنگ و رو رفته و مهره بساطش را کنار پیادهرو پهن کرده و ظروفی که روی آن ورد و دعا کنده شده و مهرههایی با رنگهایی مختلف در آن چیده شده است. زن میانسالی برای گرفتن دعا به او مراجعه کرده است. پیرمرد مهرهها را بالا و پایین میاندازد و یکی از همان کاسههای عجیب و غریب را که مدعی است راز و رمزی در آن نهفته است به زن میدهد و نسخههایی برایش میپیچید و چند اسکناس تحویل میگیرد. سرش کم شلوغ نیست، مشتری عمدهاش هم زنان مستاصلی هستند که برای جلب محبت شوهر و بختگشایی دختر و پسر و باز کردن طلسم به او مراجعه میکنند و من به این فکر میکنم که اگر این پیرمرد چنین قدرتی دارد، چرا کنج این پیادهرو نشسته؟
چه میدانم، شاید راز و رمزی پشت این عزلتنشینی خیابانی نهفته است، وگرنه کاسبیاش که بد نیست. اگر وقت بگذاری و زاغسیاهش را چوب بزنی میفهمی که حقوق یک ماه تو را دو سه روزه درمیآورد.
میگویند فال گرفتنش حرف ندارد، هر کی رفته پیشش راضی بوده، همه چیز رو راست میگه، میخوام برم ببینم کنکور قبول میشم یا نه. اینها حرفهایی است که به نظر خندهدار میآید اما مگر میشود با این حس کنجکاوی کنار آمد؟ دیدن فالگیر با آن همه تعریفی که از او شنیدهای از دیدن خیلی از افراد که برای ملاقاتشان باید از هفتخوان رستم گذشت سختتر بود، اما محال نبود.
وسط بیابانی که تک و توک خانه هم در آن به چشم میخورد اتاقی بود که به جای در پرده داشت. داخل اتاق جز فرشی کهنه و چند قاب عکس و چند دختر جوان و نوجوان که احتمالا بختهایشان را داخل فنجان قهوهای جستجو میکردند چیزی نبود. همگی منتظر پیشگوی بزرگ بودند که اخبار آیندهشان را بگوید، آن هم از طریق تهمانده قهوهشان. فالگیر با فلاسک قهوهای در دست وارد میشود؛ معجونی از آرزوها و آمال.
پردهپوشی و حریم خصوصی هم اینجا معنایی ندارد؛ بخت و اقبال هر کس بدون توجه به حضور بقیه در جمع بیان میشود.
پرسوجو از دختران حاضر در مجلس نشان داد که اکثر آنها مشتری ثابت این محفلند؛ بعضی به فالگیر اعتقاد راسخ دارند، برخی هیجانطلب هستند و بعضی نیز به آن به چشم نوعی تفریح مینگرند. شاید هم فال قهوه گرفتن نوعی ژست و پرستیژ برایشان داشته باشد، اما مهم این است که اکثریت قریب به اتفاق آنها در اینجا حضور مکرر دارند و قسمتی از وقت خود را صرف مطالعه کتب فالبینی چینی، هندی، ژاپنی و... و حضور در چنین مکانهایی میکنند و در واقع خود همین مشتریان با حضور در جمعهای دیگر برای فال و فالگیران بازاریابی میکنند و همین مساله نهتنها به رواج فرهنگ خرافهپرستی در جمع جوانان تبدیل میشود که سود کلانی را هم روانه جیب مدعیان دروغین پیشگویی میکند.
همراه من هم قهوه سرد را مینوشد و فالگیر باقیمانده آن را در نعلبکی میریزد و چیزهایی را که ته فنجان میبیند میگوید؛ از آدمهایی که قرار است به زندگیاش بیایند، مسافرتی که در پیش دارد و اخبار خوبی که در راه است و دخترک آنقدر به این گفته ایمان دارد که انگار اینها همه در ته فنجان جان گرفته و رنگ واقعیت میگیرند. در قبال این اطلاعات ارزشمند اسکناسهای سبز است که تحویل فالگیر میدهد؛ درست مثل بقیه.
حرفهایی که فالگیر زد چندان پیچیده نبود، کمی روانشناسی، مشاهده اوضاع و احوال و اطلاعاتی که از خود مشتریان میگرفت و مجددا با ساختاری دیگر به آنها تحویل میداد، همگی قابل پیشبینی بود. در اتاق باز است و مشتریان تازهای وارد میشوند. قهوه داخل فلاسک سرد میشود، سردتر از دفعات قبل. وقتی برخی نشریات سراسری ما در کنار نشریات زرد فال روزانه را در ستونبندی مطالب خود جای دادهاند تا عدهای فقط به صرف خواندن آن نشریه را بخرند ناخودآگاه نوعی خرافهپرستی و اعتقاد واهی در ذهن افراد شکل میگیرد. باید در این باره احساس خطر کرد. حضور امثال پیرمرد دعانویس در گوشه پیادهرو آنقدر که فکر کنید نامحسوس نیست. او حتی بسیار قانونمند است و اتیکت نرخهایش را نیز نصب کرده است! در کوچهها و پسکوچهها کفتارها در پناه سادگی افراد به دنبال طعمهاند و ادعا میکنند در ته فنجان قهوه بخت میبینند یا در لابهلای قفلی زنگزده گرهی میگشایند، اما آیا شما باور میکنید؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: