در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پای علی دیگر خونریزی نمیکرد. پاچه شلوارش خشک و چغر شده بود. ناله کرد:
«تشنمه»
عباس ایستاد. علی را آهسته کنار تپه گذاشت. قمقمهاش را در آورد و داد به علی. قطرههای آب روی لبهای ترک ترک و غبارآلود علی شیارهایی مثل جوی آب درست کرد. علی قمقمه را به طرف عباس گرفت:
«تو نمیخوری؟»
عباس گفت:
«یکی دیگه دارم. مال حسین پیش منه.»
«پای حسین رفت روی مین. باران خاک همراه تکههای گوشت و خون به هوا پاشید.»
علی آهسته گفت:
«جاش گذاشتیم. نه؟»
بعد با چفیه عرق سر و صورتش را پاک کرد و پرسید:
«چه قدر دیگه مونده برسیم؟»
عباس به دور دست نگاه کرد و گفت:
«چیزی نمونده. خدا بخواد اونور تپهها بهشون میرسیم.»
غروب روز دوم بود که رسیدند. عباس تلوتلو خوران علی را گذاشت زمین و خودش از حال رفت. چند نفر بالای سر عباس آمدند. بجنب... اورژانس... سرم...
چند نفر از امدادیها سراغ علی آمدند. علی تکیه به آرنج داد دست برد و قمقمه حسین را با جلدش از فانوسقه عباس جدا کرد دلش میخواست تنها یادگاری حسین پیش او باشد.
«پای حسین رفت روی مین باران خاک همراه تکههای گوشت و خون به هوا پاشید. تن خونآلود حسین به لرزه افتاد. سفیدی چشمهای حسین از لای پلکهای نیمه بازش پیدا بود. تن حسین از حرکت افتاد....»
قمقمه سبک بود. تکانش داد. صدایی نیامد. وارونهاش کرد. غبار نرمی از آن بیرون آمد. علی نیمخیز شد. قمقمه را از جلد درآورد. نگاهش کرد. پشتش را نگاه کرد. چیزی را که دید باور نکرد. خودش دیده بود که عباس چند بار از قمقمه آب خورد. رویش دست کشید. حقیقت داشت. روی دیواره قمقمه شکاف عمیقی بود. علی پشت به زمین داد و چشمهایش را بست. قطرهای از گوشه چشمش بیرون زد، روی شقیقهاش دوید و روی خاک چکید.
وقتی علی را روی برانکارد گذاشتند، قمقمه را محکم گرفت و به سینهاش چسباند. حالا این قمقمه یادگار 2 نفر بود؛ حسین و عباس.
نیلوفر مالک
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: