فوکو از آثار فلسفی فریدریش نیچه، مارتین هایدگر، ژرژ باتای، موریس بلانشو، ژاک لاکان، ژیل دلوز، الگوی ژرژ دومزیل، ژرژ کانگیم و ژان هیپولیت و به طور کلیتر از سنت اندیشه انتقادی که از آثار هگل تا تحلیلهای اعضای مکتب فرانکفورت را دربر میگیرد، تاثیر پذیرفته است. اندیشه فلسفی میشل فوکو در دورانی شکل گرفت که در فرانسه، پدیدارشناسی مرلوپونتی و سارتر و همچنین هگلگرایی استادانی چون «ژان هیپولیت» و «الکساندر کوژو» باب روز بود.
آرا، اندیشهها و روشهای پژوهشی نوین فوکو تاثیر شایانی بر رشتههای مختلف علمی گذاشت. او شیوه تفکر جدیدی درباره تاریخ و به خدمت گرفتن آن در منازعات سیاسی رایج ارائه کرد.
هدف اصلی او این بوده است که تاریخی از گونهای متفاوت خلق کند که در بستر و به وسیله آن، انسانها در دنیای مدرن و در حیات و صورت کنونی خود ظاهر شوند. وی بارها طرح اساسی و هدف نهایی خود را نوشتن تاریخ زمان حال عنوان کرده و در واپسین چرخش فکری خویش و رویکرد دوباره، اما نامتعارفش به روشنگری، این طرح را نقد دوران تاریخی مینامد.
تحلیلهای کاری فوکو، مجموعه مباحث گستردهای را دربر میگیرد؛ اما مساله محوری کارهای پژوهشی فوکو، روشهایی است که او آن را دیرینهشناسی فلسفی و تبارشناسی مینامد. وی پدیدههای مختلف از پیدایش مفهوم جنون و سیر تاریخی آن تا مفهوم مدرنیته را با روشهای فوق تحقیق و بررسی کرده است.
روش دیرینهشناسی فلسفی
دیرینهشناسی، نامی است که فوکو به روشی میدهد که پس از طرد تمایلات هرمنوتیکی به صورت مشهود در کتاب «جنون وتمدن» آن را پروراند. دیرینهشناسی فلسفی فوکو تا اندازهای کندوکاو و از زیر خاک بیرون کشیدن نوع دیگری از مصنوعات است. با دیرینهشناسی فلسفی، روشهای علمی گذشته، اندیشههای گذشته درباره شناخت به منزله آفریدههای بشری به دست میآید. این روش میخواهد از پرسشهای مستقیم درباره طبیعت انسانی، گامی به عقب بگذارد و در عوض نظامهای گذشته را مطالعه کند، یعنی علوم انسانی و خود فلسفه و نحوهای که بدان طریق توسعه یافتهاند. به عنوان نمونه، در حالی که فلسفه از زمان کانت پرسیده است «نوع بشر از حقیقت درباره خودش چگونه سخن میگوید؟» این روش در مقابل میپرسد؛ «چگونه این پرسش به نحوی قوام یافت که مطرح شد؟»، «چگونه و چه وقت و چرا در نخستین جا، این پرسش به ذهن آمد و بر زبان جاری شد؟» مفروضات نهفته در پشتسر دیرینهشناسی تقریبا از این قرار است.
گزارههایی که علم انسانی خاصی را میسازد، بخشی از علم است، نه به دلیل نسبتی که با حقیقتی فرضی درباره نوعی از اشیا واقعا موجود برقرار میکند که بیشتر به دلیل نحوهای که آنها با گزارههای دیگر در آن علم مربوط میشوند؛ بنابراین برای دیرینهشناسی، این پرسش مطرح نمیشود که مراد از گزارهها چه بود؟ تمام آنچه مهم است، این است که آیا گزارههای ملاحظه شده همتی جدی در علم مورد مطالعه در آن زمان انجام داده بود؟، دیرینهشناسی با توده کردن این گزاره جدی دست به کار میشود، سپس تنظیمات میان آنها را بررسی میکند.
نسبتهایی که به آنها منجر میشود یک علم انسانی خاص انگاشته میشود دیرینهشناسی همچنین به پژوهش در نحوه توسعه این علم طی زمان نیز میپردازد. دیرینهشناسی شیوه تحلیل قواعد نهفته و ناآگاهانه تشکیل گفتمانها در علوم انسانی است. این روش نشان میدهد که چه مفاهیمی معتبر یا نامعتبر، جدی یا غیرجدی شناخته میشوند. سخنی از منش گفتمان و یافتن آن در ذهن بنیانگذار به میان نمیآید؛ بلکه دیرینهشناسی در پی شرح شرایط وجود گفتمان و حوزههای کاربرد و انتشار آن است. در دیرینهشناسی سخن از گسستها، شکافها، خلاها و تفاوتهاست نه از تکامل، ترقی و توالی اجتنابناپذیر.
این روش تحلیلی معطوف به دگرگونیهای صورت گرفته در حوزه دانش است. این روش ترسیمکننده تاریخ تفکر بدیلی است که تاکید را بر تحلیل قواعد صورتبندی میگذارد، قواعدی که مجموعه گزارهها از آن طریق، وحدتی به عنوان یک علم، نظریه یا متن کسب کردهاند. گرانیگاه تحلیلی در دیرینهشناسی دانش، روابط و کردارهای گفتمانی است.
فوکو در بحث دیرینهشناسی از 3 رویکرد بسیار مهم و موثر در اندیشه معاصر فرانسه بهره میگیرد و از 3 حوزه علمی و فرهنگی استفاده میکند:
1- تاریخ فلسفه علم از دیدگاه «گاستون باشلار» و «ژرژکانگلیهم»
2- ادبیات مدرنیستی کسانی چون «ریمون روسل»، «ژرژباتای» و «موریس بلانشو»
3- تاریخ نگاری «فردینال برودل» و مکتب «آنال» فرانسه
مجموعه این 3 رویکرد در شکل گیری معنای دیرینهشناسی فوکو، نقش اساسی دارد.
نقد روش دیرینهشناسی
قواعدی که فوکو پیشنهاد میکند در حقیقت چیزهای بسیار عجیبی است. این موضوع عجیب از تصمیم فوکو به نگریستن صرف به عادات گفتاری سرچشمه میگیرد او در جنوب و تمدن عادات غیرگفتاری-از قبیل عادت حبس کردن دیوانه را در پژوهش درباره تاریخ روان پزشکی گنجانده بود؛ اما اینها را از آثار دیرینهشناختی بعدی حذف کرده بود، در نتیجه او مجبور شد بکوشد گفتار علوم انسانی را چنان تبیین کند که گویی چیزهایی که مردم میگویند با هر کار دیگری که میکنند بیارتباط بود. از این گذشته، قواعدی که دیرینهشناسان فلسفی تظاهر به برملا کردن میکند، شان بسیار مشکوکی دارد. دیرینهشناسان از گرفتار شدن در موضوع مورد مطالعه شان به این گونه اجتناب و به حال تعلیق درمیآورند. آنان آن دسته گزارههایی را بررسی میکنند که در گذشته جدی تلقی شده بودند بیآن که این پرسش را مطرح کنند که آیا انجام دادن این کار درست بود؟ بنابراین ما میتوانیم از باستانشناسان بپرسیم که آیا قواعدی که خود آنان پدید آوردند، جدی است؟ اگر این قواعد جدی است، پس باید تشکیلدهنده بخشی از علوم انسانی دانسته شوند، لذا موضوعات جایز مطالعهای دیگر هستند.
فوکو در کتابهای انضباط و مجازات و جلد نخست تاریخ جنسیت، 2 اشتباه اصلی دیرینهشناسی را اصلاح میکند. ابتدا او میدان پژوهشهای خود را وسعت میبخشد تا عادات غیرگفتاری را شامل شود. دوم، از بار گران عناصر درد سرساز دیرینهشناسی، از قبیل ادعای کشف قواعد برای شکلگیری گفتار آسوده شود.
مساله مهمی که در سیر زمانی آثار فوکو دیده میشود چرخش نسبی فوکو در آثار خود از تحقیقات دیرینهشناسانه (مطالعات اولیه او درباره عقل و بیعقلی، نظر پزشکی و شکلگیری درمانگاه و...) به سوی پژوهشهای تبارشناسانه (که در آثار متاخر او درباره مناسبات قدرت دانش و...) است. البته آنچه در این چرخش، به چشم میخورد، نه یک گسست روششناسانه بلکه جایگزینی تحلیل تبارشناسانه به جای تحلیل دیرینهشناسانه است. دیرینهشناسی هنگام معطوف شدن آثار فوکو به مناسبات قدرت و دانش از این آثار رخت بربسته؛ اما همچنان به عنوان روششناسی مناسبی برای تحلیل و به گونهای مکمل با تبارشناسی عمل میکند.
تبارشناسی
اندیشههای فوکو در دهه 70 با تبارشناسی آغاز میشود. هر چند او روش دیرینهشناسی را به طور کلی رها نمیکند؛ اما با تاثیر از اندیشه نیچه، تبارپژوهی را وارد بحثهای خود میکند و در سایه روش تبارشناسی دگرگونیهای حادث در نظامهای گفتمانی را به اعمال غیرگفتمانی مرتبط میسازد و ساختار اجتماعی قدرت را در این چارچوب تحلیل میکند. او غایتشناسی را در قالب روش تاریخی به چالش میکشد.
تبارشناسی نشانگر برداشت اساسا متفاوتی از تحلیل تاریخ است. منظور فوکو از تبارشناسی، نگرشی است که بر مبنای آن، جهتدار بودن ذاتی تاریخ و جامعه نفی میشود این نگرش به تبعیت از نیچه، بر جدالی که قدرتهای مختلف برای کسب قدرت دارند و بر نبود نظمی که ذات این نبرد باشد، تاکید دارد. پیامد روششناختی این نگرش آن است که مورخ باید تلاش کند تا روندهای احتمالی و تحریفکنندهای را که جامعه به لحاظ تاریخی سپری کرده آشکار سازد. تبارشناسی در پی یافتن قواعد کلان تکاملی یا معانی ژرفی که باعث فهم و درک مسیر تاریخ میشود نیست، چراکه اعتقادی به وجود چنین جهت و مسیر فراگیری ندارد.
تحلیل تبار، وحدت را درهم میشکند، تنوع و تکثیر رخدادهای نهفته در پس، آغاز و منشا تاریخی را برملا میسازد و فرض تداوم ناگسسته پدیدهها را نفی میکند. به تعبیر فوکو، دیرینهشناسی روششناسی مناسب و تبارشناسی تاکتیک مناسب است
تبارشناس در عوض تحولاتی را که به سطح رویدادها، جزییات کوچک، دگرگونیهای جزیی و وضعیتهای به ظاهر بیاهمیت مربوط میشود، پیگیری و دنبال میکند. با فاشسازی و پیگیری دگرگونیهایی که در قدرت به وجود آمده و تاثیراتی که سلطه رژیمهای جامعه و برجا گذاشته، تبارشناسی درصدد آن برمیآید که هاله مشروعیت این رژیمها را از بین ببرد.
تبارشناسی در تضاد با اشکال سنتی تحلیل تاریخی که تاکید را بر اشکال ثابت و مداومتهای نامنقطع میگذارند، پیچیدگی، شکنندگی و احتمال ملازم با رخدادهای تاریخی را مورد تاکید قرار میدهد. تبارشناسی توجه خود را به دانش موضعی، نامستمر و نامشروع معطوف میکند و قدرتهای تمرکزآفرینی را که با گفتمان علمی سازمان یافته در جامعه در ارتباطند به چالش میکشد، مثلا فوکو در کتاب تاریخ جنسیت، پرسش «آیا جنسیت سرکوب شده است؟» را مطرح میکند و این مساله دیرینهشناسی را میپرسد که؛ «این پرسش چگونه به زبان آمد و به این نحو که هست، پاسخ داده شد؟.»
فوکو در کتاب «نیچه، تبارشناسی، تاریخ» در توضیح تبارشناسی مینویسد: «تبارشناسی موشکاف و صبورانه است. تبارشناسی روی پوستنوشتههای درهم و برهم، خراشیده و بارها از نو نوشته شده کار میکند.» و در فرازی دیگر مینویسد: «تبارشناسی، باریکبینی و دقت، دانش، انبوهی از مصالح گردآوری شده و صبر را میطلبد.
تبارشناسی یادمانهای غول آسایش را باید نه به کمک حقیقتهای کوچک بیجلوهای که با روشی سفت و سخت مستقر شدهاند بنا کند. مختصر این که تبارشناسی خواستار نوعی سرسختی در دانشوری است. تبارشناسی در تقابل با تاریخ نیست. همانند نگاه متکبرانه و عمیق فیلسوف در قیاس با نگاه موشکافانه دانشمند؛ برعکس، تبارشناسی در تقابل است با نمایش فراتاریخی معناهای ایدهآلی و غایتشناسیهای تعریف نشده و نامشخص. تبارشناسی در تقابل است با جستجو، خاستگاه موضوعات مورد تحقیق و بررسی فوکو، براساس موضوعاتی است که هم در زمان حال قرار دارد و هم سابقه آن به گذشتههای دور برمیگردد. فوکو به شیوه خاص خود موضوعی مربوط به زمان حال را مشخص میسازد، سپس آن را با مواردی که به گذشته مربوط میشود، روشن میسازد؛ به گونهای که سبک متمایز، منحصربهفرد و خاصی در پیوند موضوعات و تحلیلهای بین رشتهای در کارهایش میتوان مشاهده کرد.
تبارشناسی روشی است که منشا و آغازی در تاریخ نمیشناسد، تمرکز تبارشناسی بر تفرقها، تمایزها، ناسازگاریها، انقطاع و پراکندگیهاست. تبارشناسی برخلاف نگرشهای تاریخی مرسوم در پی کشف منشا اشیاء و جوهر آنها نیست و لحظه ظهور را نقطه عالی فرآیند تکامل نمیداند که از هویت بازسازیشده اصل و منشا و پراکندگیهای نهفته در پی آنها و از تکثیر باستانی خطاها سخن میگوید. تحلیل تبار، وحدت را درهم میشکند، تنوع و تکثیر رخدادهای نهفته در پس، آغاز و منشا تاریخی را برملا میسازد و فرض تداوم ناگسسته پدیدهها را نفی میکند. به تعبیر فوکو، دیرینهشناسی روششناسی مناسب و تبارشناسی تاکتیک مناسب است.
منابع:
1- راب استونز، متفکران بزرگ جامعهشناسی، مهرداد میردامادی، نشر مرکز، چاپ اول، 1379.
2- جنی تایشمن و گراهام وایت، فلسفه اروپایی در عصر نو، ترجمه محمدسعید حنایی کاشانی، نشر مرکز، چاپ اول، 1379.
3- ویراسته، مایکل پین، فرهنگ اندیشه انتقادی (از روشنگری تا پسامدرنیته)، پیام یزدانجو، نشر مرکز، چاپ دوم، 1383.
4- میشل فوکو، نیچه، فروید، مارکس، گروه مترجمان، انتشارات هرمس، چاپ اول، 1381.
5- کریستیان دولا کامپانی، تاریخ فلسفه در قرن بیستم، باقر پرهام، نشر آگاه، چاپ دوم، 1382.
6- رضا رمضان نرگسی، دغدغههای میشل فوکو، منبع اینترنت.
7- علیرضا جاوید، محمد نجاری گفتگو با عباس منوچهری، روزنامه شرق، شماره 799، 13/4/85 .
8- پیام یزدانجو، میشل فوکو، تاریخنگار اکنون، همشهری ماه، شماره 8 ، 10/10/80 .
9- مجموعه نویسندگان، ویراستار، لارنس کهون، از مدرنیسم تاپست مدرنیسم، مجموعه مترجمان، ویراستار عبدالکریم رشیدیان، نشر نی، چاپ چهارم، 1384.
10- دکتر حمید عضدانلو، میشل فوکو: اندیشهورزنااندیشیدهها، مجله اطلاعات سیاسی و اقتصادی، شمارههای 223 - 224.
محمد حسین هاتفی
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
دروازه بان اسبق تیم ملی در گفت و گو با جام جم آنلاین ؛
بازیکن تیم 98 در گفت و گو با جام جم آنلاین ؛