در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
...حالا میخوام برم واسه اهدای عضو ثبتنام کنم که اگه یه روز (حادثه است دیگه)، مرگ مغزی شدم، اعضای سالم بدنم به نیازمندا برسه. نه در قبال پول، بلکه مجانی. وقتی میشه انسانی رو از مرگ نجات داد، لحظهای هم نباید دریغ کرد.
سیاوش منصور (میثاق)
چوبخط برای زندگی
عجیبه! نُه ماهِ تموم، هیشکی، هیشکی، هیشکی هم نباشه، پدر و مادرت کلی سختی رو به جان میخرن، هر روز روزشماری میکنن تا تو سُر و مُر و گُنده! پات رو بذاری توی دنیای اونا و موجی از شادی و شیرینی رو به زندگیشون ببخشی اما همون اول که مثل یه جوجه سر از تخم درمییاری، شروع میکنی به ونگونگ و گریه کردن. سالها با گریههای نصف شبت بیدارشون میکنی، خواب و خوراک و هزینه دوا و درمون و هزار چیز دیگه رو از زخم زندگیشون میگیری و اونام بدون چشمداشت پیشکشت میکنن، اما هی که بزرگتر میشی، به جای اینکه بزرگواری اونا رو ببینی، کوچیکتر و کوچیکترشون میبینی. حتی اگه بیسواد، حتی اگه منبع مشکلات، حتی اگه مدام در حال دعوا و ناسازگاری باشن (بالاخره هیچ دو تا آدمی که عین هم نیستن)، شاید بهتر باشه باهاشون مهربانانه رفتار کنیم. یعنی نمیشه اون شادی و شیرینی رو دوباره به اونا، یا حداقل به زندگی خودمون ببخشیم؟
دوستدار جوابهای پاسخگو از تهران
ردّ پا
شب در آسمان چشمان تو خلق میشود، و خورشید از میان دستان تو طلوع میکند. ای کاش گامهای مهربان تو از میان دشت قلب من عبور میکرد، تا ردّ پای آسمانیات تا ابد در دلم بهجا میماند.
(...وقتی پاسخ جناب عالی را خواندم خیلی تعجب کردم. منظور اصلی من به عنوان یک خواننده این بود که من جواب نامه انتقادی خود را که چند ماه پیش نوشتم، هنوز نگرفتهام....)
حسن جعفری باکلانی از اراک
آرههههه؟ یعنی غیر از این آلزایمر مزمن، که بیخ گلوی یقه گریبان ذهنم رو گرفته(!!) و با اینکه سعی میکنم هر چی میخونم رو بدقت بخونم، میگی بازم درست متوجه نشدهم؟!! بعیده هااااااا...! آخه من سرسری از یه چی رد نمیشم تا یه همچی اشتباهاتی بکنماااااا...؟! (پس دفعه بعد همراه نامه جدیدت، اون انتقادت رو هم یه بار دیگه بفرست که هماکنون نیازمند اصلاح رفتار خودمانیم.)
پشت تنهایی صبح
من از پُرصداترین شب به سکوت قلب تو پا گذاشتم و اشکهای تو از خستگی رسیدن به من، بیدلیل میریزند. آنقدر اسمم را صدا زدی که دیگر کسی مرا به نام نمیخواند. تو اسمم را دزدیدی تا روی لبهایت بنویسی. تو برای من هزار آسمان را به صلیب کشیدی اما من به این فکر میکنم که بالهایم را در کدام آسمان جا گذاشتهام که عاشقم شدی. میدانم خطوط موازی تقویمت آنقدر روزهای نبودنم را شمرده است که به بینهایت میرسند؛ میدانم پُر از تنهایی هستی و سهم تو از من اشکهایی شده که نمیدانی در کدام وادی احساس رهایشان کنی.
تو که از تبعیدگاه تنهایی رهسپار چشمهای کسی شدهای که اسم تو را در هیچ آسمانی ندیده؛ تو که از کوچه گمشده خندههای بیدلیل فرار کردی و در غمهایت پیدا شدی، کاش برای یکبار هم که شده، میگذاشتی خندههایت نفس بکشند. چرا نگاهِ پُر از اندوهت به جزر و مدّ بوسههای ماه بیاعتناست؟ تو پشت تنهایی صبح آنقدر نرگس کاشتی که چشمهایت هم بوی آنها را میدهد اما دستان من برای لمس کاغذهایم یخ زده و دلم دیگر برای نوشتن از تو مشتاق نیست.ببخشید که وجودم را در باور کبود بنفشهها جا گذاشتهام و دلم برای شکوفه باران کردنت بزرگ نشده. تو مرا پُر از اُرکیدهها کردی؛ ببخشید که دوستت ندارم گل آفتابگردان!
نرگس، عاشقترین ستاره
صورت مساله
آقا یه سوال: چرا همه از هم شاکیاند؟ چرا اینقدر آه میکشیم که زمون ننجونمون اینا باحالتر بوده و زمونهی ما ضد حاله؟ چیه؟ هوس کردیم رختچرکامون رو تو حوض بشوریم؟ یا دلمون میخواد به جای آشپزخونه تو مطبخ غذا درست کنیم؟ نکنه دوست داریم با اسب، پیتکو پیتکو کنان سفر کنیم و واسه یه مسیر شیش کیلومتری، دو قرن تو راه باشیم؟ شایدم دلمون هوای فلک و مکتب و میرزا رو کرده؟
عاطفه شکرگزار
اونوخ اینا همهشون، یهسوال بودن دیگه؟ آرههههه؟!! بابا مجید، دلبندم، اونا میگن صفا و صمیمیت و اینا چرا از دست رفته، نه اینکه چی پس... میگیری؟ ...نه؟!! ای بااااااباااااا... نشنیدی که میگه: ننه قلی (اِه...اِه...!!)، این یه ضربالمثله مااااااااادر...
روِیای نیمهشب
آن آخرین روز دیدارمان بود آیا یا اولینشان، نمیدانم! فقط میدانم که پس از آن روز دیگر دلم تاب ندارد. پس از آن روز دیگر چشمم هم خواب ندارد نکند تو و آن یاسمنهای کاغذی خیالی بودید؟!(میخوام از زینب فخار به خاطر کاریکاتور «بومشناسی بروبچ» تشکر کنم. وقتی دیدم منو کچل کشیده تا ده 10دقیقه داشتم میخندیدم. خیلی باحال بود. ضمناً میگم که شما یه بار بروبچ رو سه صفحهای کار کنید، اگه آمار ازدواج بالا نرفت، اگه امید به زندگی در کشور زیاد نشد، اگه رشد اقتصادی حاصل نشد، اگه... هر چی خواستید به من بگید!)
مهدیار
(هیسسسس! صداش رو در نیار که یه وقت میبینی همین دو صفحه رو هم گرفتن و از قضا امید به زندگی که زیاد شد هیچ، رشد اقتصادی هم حاصل شد! چه بسا همه هم، تازه اون وقت رفتن سر وقت ازدواج!!)
فرهنگ شهری
یه روز سوار یه تاکسی شده بودم. پسرکی با یه نفر دیگه جلوی ماشین، روی صندلی کنار راننده نشسته بود. دو نفر دیگه هم کنار من پشت نشسته بودن. پسرک نایلون نوشمکش رو هورت کشید و بعد از پنجره تاکسی پرتش کرد بیرون.
مسافر اول: نمیدونم کِی این مردم یاد میگیرن که نباید آشغال توی خیابون بریزن.
راننده: ای آقا... خود خانواده هم تأثیر داره.
مسافر سوم: آقاجان، مثل اینکه ما داریم بابت این کارا، یعنی نظافت شهر پول میدیما! شهرداری مسئول نظافت شهره، خب بیاد تمیزش کنه.
مسافر دوم: ولی وقتی میشه این پولا رو جای بهتری برای عمران شهر خرج کرد، خب چرا عوارض و مالیاتی که میدیم برای این چیزا هزینه بشه؟
راننده: بله خب، به هر حال میشه با رعایت فرهنگ شهری از هدر شدن یه همچی هزینههایی جلوگیری کرد.
پسرک: آقا بغل اون گاری دستی پیاده میشم.
احمد از بابل
راننده شخص ثالث: فرهنگ، به شغل و سواد کاری نداره. آموزش میخواد و یه چند تا چیز دیگه! (پیدا کنید اون یه چند تا چیز دیگه فروش را!!)
معمای روبیک
خوشحالم و باور نمیکردم کسی پیدا بشه که جواب نامهم رو بده. نمیدانم دوستان، من رو چهجور آدمی فرض کردند. یعنی فکر کردن من برای خودم هیچ کاری نکردهام؟ من هم به اندازه خودم، برای خودم کار کردهام. هیچ وقت به خودم دروغ نگفتهام. آدم بلندپروازی هم نیستم چون معتقدم آدم اگه بتونه حداقل یه مقدار جلوی پاهای خودش رو خوب ببینه کلی کار کرده، بلندپروازی پیشکشش. شاید بروبچ با بلندپروازی به جایی رسیدن ولی این رو که قبول دارین: هر آدمی با بغلدستیاش تفاوت دارد. شما همین طور راحت حرفی رو میزنید و میگین طرز فکر و زندگیم غلطه و باید درستش کنم. خب دوست من، اگه میتونستم به راحتی حرف زدن، طرز فکر و زندگیم رو درست کنم که به همفکری احتیاج نداشتم. من بیشتر مواقع بدون فکر و تأمل کارهایی انجام دادهام و پس از مدتی کوتاه پشیمان شدهام و میدونم که این طرز فکر یا زندگی غلطه. از طرفی مواقعی هم از فکر کردن زیاد درباره موضوعی به بنبست رسیدهام و حتی راه حل اولی آن را هم فراموش کردهام و فهمیدهام که این راه هم غلط است. حالا درستش کنم؟ چهطور؟
مطرود
هِِههِههه... هههه... هههه! وُپییییی! دوباره باید دید این تخته سیاه سهبُعدی کجاست! در سال نمیدونم چند!! (یعنی همین چن وقت پیشا!) یه نوجوونِ نسبتاً جوون!! که یازده سال بیشتر نداشت! در مسابقه سالانه روبیک شرکت کرد و تونست رکورد 13 ثانیه رو در درست کردن رنگهای مکعب روبیک به اسم خودش ثبت کنه. رکوردهای قبلی یه چن تا ثانیه بیشتر از اون بود! زندگی ما آدمها هم مثل همون مکعبهس! ما آدم ها حکم اون کسی رو داریم که میخواد رنگها رو با هم جور کنه. اغلب مواقع فکر کردنِ تنها، زیاد یا کم، رو بعضی چیزا اثر چندانی نداره، بخصوص اگه با آگاهی مناسبی هم همراه نباشه. به عبارت دیگه، اغلب ما همیشه دنبال آسونترین راهیم. مثلا شروع میکنیم به چیدن رنگهای یک وجه و رفتن به سمت وجه دیگه. غافل از اینکه برای درست کردن رنگهای وجه دیگه، ناچار رنگهای این وجه درست شده رو هم به هم میریزیم!! دِ...بیا! اینجاست که هی فکر میکنیم، هی فکر میکنیم، هی فکر میکنیم، آخرشم چی؟ یا مکعب رو میاندازیم کنار، یا خودمون رو!! اما آسونترین راه هیچوقت مناسبترین راه نیست. باید یه خرده سختی بیشتری به خودمون بدیم و بریم اطلاعاتمون رو درباره هر زمینهای که باهاش مشکل داریم افزایش بدیم، در این صورته که چی؟ وُپیییییی... راه و چاره حل مسائل، خیلی اصولیتر جلوی پامون قرار میگیره. همون طور که حل مکعب روبیک، فرمول خاص خودش رو داره (یه سرچ تو اینترنت بکن با این کلیدها: مکعب +بازی +فرمول+روبیک)، تا به سرعت و درست رنگها کنار هم چیده بشن، حل مشکلات زندگی هم فرمول خاص خودش رو داره و اگه از اون راه بری میتونی بفهمی چهطوری مسائل رو حل کنی تا به بنبست نرسی. پس اول الفبای اطلاعاتت رو درباره موضوعات قوی کن، بعد بشین دربارهشون فکر کن. قسمت دوم قضیه هم برمیگرده به همت و خواست و تلاش خود آدم. مثلا خود من، یه زمانی مثل همه درباره هر چی که مطرح میشد یه حرفی میزدم، بعد که میدیدم اطلاعاتم ناقص بوده، پشیمون میشدم مثل شما! پس اول حرف زدن بدون اطلاع دقیق رو کنترل کردم. پشت دستم، کنار شیشه ساعتم، تو اتاقم، رو صفحه کامپیوتر و خلاصه همه جا دو کلمه رو جا دادم: حرافی ممنوع! دیدی تو تاکسی که میشینی چقدر کارشناس سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و... دوروبرت حرافی میکنن؟ هووووممم، اگه یه خرده با اطلاعات دقیقتر و مطالعه بهتر حرف میزدن، نه تنها به حرفای خودشون خندهشون میگرفت، مشکلات اقتصادی، فرهنگی، خانوادگی و... الانشون رو هم نداشتن. من نخواستم مثل اونا باشم. تو هم نخواه. پس برای رسیدن به اون «چهطوره»، برو خودت فرمول چیدن رنگهای مکعب حل مشکلات رو به زندگیت تزریق کن و راه درست مواجهه با مسائل رو به دست بیار. سخته، وقت میبره، باید یه عالم کتاب موضوعی رو مثل یه تحقیق عالمانه بخونی و تجزیه و تحلیل کنی، اما نهایتا، تو اون نوجوون 11 سالهی خاصی که رکورد میزنه و دیگران اونایی که تو تاکسی، مکعب زندگیشون رو مدام به هم میریزن!
خوابم یا بیدار؟
میدانم که روزی دستانم با دستانت پیوندی دوباره خواهد بست و جاودانگی عشقمان را زیر اقاقیهای به انتظار ایستاده کوچهمان نفس خواهیم کشید. میدانم روزی برای پرستوهایمان آشیانهای جاویدان خواهیم ساخت و برایشان از کوچ افسانه خواهیم گفت. میدانم روزی در نگاه یکدیگر غرق میشویم و لحظاتمان لبریز از دیدار خواهد شد.باور کن من این روز را به تمام ثانیههای بیتو بودن وعده دادهام. باور کن من این روز را در بیداری خواب دیدهام.
شبزده عاشق
از قضا، من میدانم که بعضیها، در خواب خود، خوب نمیخوابند تا کسی کلاهشان را به سرقت نبرد؛ ولی تو عاشقی! وگرنه در بیداری برای خودت خواب نمیدیدی!! نگاه کن، جاده یک ساعت است که پیچیده؛ نمیخواهی بپیچی؟! بابا آقای راننده، بیدار شو! الو... آهااااای...! (بفرما، دلت خنک شد؟ تصادف کردیم رفت! حالا بشین هر چی میخوای از کوچ افسانه بگو!! باور کن این روز را من در خواب هم ندیده بودم!!)
جا خواستیم، جانشین نخواستیم!
گفتم: نیا. گفت: میام! گفتم: نمیذارم بیای. گفت: نمیتونی جلوم رو بگیری. گفتم: اگه بیای، حالم از اینی که هست بدتر میشه. گفت: برعکس، اگه من بیام، خیلی هم بهتر میشی. سکوت کردم و بالاخره اشک از چشام جاری شد. پرسیدم: چرا اومدی؟ گفت: تو چشات کسی هست که جای من کنارش نیست.
کیانا، نخود هر آش
اُه... انگار عینک دودی یه همچی زمونایی به کار مییاد!
بایسیکلران
اگه ازتون بپرسن اولین بار کی بهتون دوچرخهسواری رو یاد داد، چه جوابی میدین؟ حتماً میگین: دوچرخهسواری که یاد دادنی نیست! اونقدر پا زدیم و اونقدر افتادیم و بلند شدیم تا یاد گرفتیم. زندگی و تجربههای زندگی هم همینطوره، یاد دادنی نیست. باید تو شرایط و لحظههای سخت یاد بگیری که چهطوری تصمیم درست بگیری. باید هی زمین بخوری و امیدوارانه از جات بلند شی تا تجربه کسب کنی. فقط یادت باشه وقتی میتونی دوچرخهسوار حرفهای صحنهی زندگیت باشی که یه اشتباه رو دو بار تکرار نکنی.
حدیث مطالبی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: