اوقات خوش آن بود که ...

کد خبر: ۲۲۶۹۲۰

 سلام بابا.

از پشت کارتن‌هایی که تو بغلم هست، سرک می‌کشم.

 سلام بابا. برو کنار بیام تو.

با هر مصیبتی است، کفش‌هامو در می‌آرم و می‌رم تو. با پا در را پشت سرم می‌بندم.

 بابا یک راست برو تو اتاق من.

 نمی‌تونم باباجون. خسته شدم.

 ...

خودم رو می‌رسونم به میز وسط هال. کارتن‌ها رو می‌ذارم رو میز. می‌رم طرف کاناپه و خودم رو پرت می‌کنم روی اون. منیژه از آشپزخونه سرک می‌کشه و با یک لیوان آب خنک می‌آد بالا سرم. مهسا کنار میز وایساده و غر می‌زنه.
 بابا پس کی می‌بریش تو اتاق من؟

 ...

لیوان آب رو سر می‌کشم و چشم‌هامو می‌بندم.

ته کوچه دراز و باریک، توی محله انبار نفت، پاهامو بغل کرده بودم و تکیه داده بودم به دیوار. نگاهم را مات، امتداد داده بودم به سر کوچه. هرچی منصور و احد غر می‌زدن که پاشو بریم زمین خاکی، فوتبال، از جام تکون نخوردم.

وانت آقا حسن نباتی که سرکوچه ترمز کرد، اصلا نفهمیدم چطوری از جا جستم. احد و منصور حیرون مونده بودن که چی شده. داد زدم که اومدن. دویدم که برم سر کوچه. دو قدمی هم رفتم اما باز برگشتم و پیچیدم تو کوچه فرعی. در خونه‌مون رو که نیمه باز بود، هل دادم به عقب. سرم رو بردم تو حیاط و داد زدم. مامان، مریم، حسین، عباس، مینا؛ اومدن. بابائینا اومدن. بدون این‌که منتظر جواب بمونم؛ تیز دویدم تا سر کوچه. هرچند قدمی که می‌دویدم، یک جستی هم تو هوا می‌زدم.

 بابا؛ من و مامان خودمون کارتنارو می‌بریم تو اتاق من.

چشم‌هامو باز می‌کنم. مهسا و منیژه کارتن به بغل می‌رن به اتاق مهسا.

بابا و آقا حسن، کارتن رو بااحتیاط از پشت وانت گذاشتن رو زمین. من هم جست و خیزکنان دنبالشون دویدم.

کارتن رو تو اتاق گذاشتن روی فرش؛ در کارتن را باز کردن و آوردنش بیرون.

گوشه چادر مامان رو گرفتم، کشیدم روی صورتم. زیر چادر مامان هی بالا و پایین پریدم. مامان چادرش رو از دستم بیرون کشید.

 بشین مهدی. اذیت نکن.

 ‌آخه مامان ...  .

مریم و مینا همدیگه رو بغل کردن.

 از مال عمواینا هم قشنگ‌تره.

آقا حسن سیم‌برق رو گرفت دستش و به بابا گفت.

 این سیم برق است. اول این دو شاخه سیم رو می‌کنی تو پریز.

 ...

عباس و حسین، رفتن کنار بابا و زل زدن به دست‌های آقاحسن.

 بعد در دستگاه رو باز می‌کنی. این هم دکمه روشن و خاموش.

آقاحسن دکمه رو فشار داد. اول یک نور کوچک و بعد تصویر روی صفحه ظاهر شد. هر پنج تا بچه، ردیف نشستیم روبه‌روش. مامان هم بابا رو صدا کرد کنار اتاق.

 مهدوی، زود باش برو 2 کیلو شیرینی بخر. همسایه‌ها بفهمن تلویزیون خریدیم حتما امشب می‌آن خونمون.

بابا دست کرد تو جیبش و سرش رو تکون داد.

‌ ملیحه خانم می‌گفت امشب سریال غریبه رو داره. می‌آن خونمون که  نگا کنند.

 بابا. بابا...

چشم‌هامو باز می‌کنم. مهسا روبه‌روم وایساده و دستهاشو زده به کمرش.

لیوان خالی رو که هنوز تو دستم است، می‌گیرم طرفش.

 یه لیوان دیگه بهم آب می‌دی؟

مهسا اخم می‌کنه و با صدای بلند می‌گه:

 بابا مگه قرار نبود مانیتور عریض برام بخری، پس چرا 17 اینچ خریدی؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها