خاطرات خبرنگار جنایی

قتل مرد امانت‌فروش

پاییز سال 1371 بود که خبر کشف جسد مرد 54 ساله‌ای به نام اسدالله در مغازه امانت فروشی‌اش در یکی از مناطق جنوب شهر تهران به کلانتری 131 خیابان کرمان اطلاع داد شد. جسد اسدالله زمانی کشف شد که نیمی از بدنش براثر آتش‌سوزی مغازه‌اش سوخته بود. به دنبال کشف جسد اسدالله کارآگاهان آگاهی تهران تحقیقات گسترده‌ای را برای یافتن قاتل انجام دادند. تحقیقاتی که بیش از یک ماه به طول انجامید و سرانجام پرده از راز قتل وی کنار زد. آنچه که در پی می‌خوانید برگی از این پرونده است.
کد خبر: ۲۲۵۷۱۰

آخرین روزهای آبان ماه سال 1371 بود. در شعبه جنایی اداره آگاهی با پرونده عجیب قتل مرد 45 ساله‌ای به نام اسدالله روبه‌رو شدم. این مرد در ساعت 10 شب به طرز مشکوک و در عین حال دلخراشی در داخل مغازه‌اش به قتل رسیده بود و قاتل یا قاتلان پس از ارتکاب جنایت و سرقت مقداری از وسایل اقدام به آتش کشیدن مغازه کرده بودند که براثر آتش‌سوزی نیمی از جسد اسدالله سوخته شده بود. البته با حضور به موقع ماموران آتش‌نشانی، آتش خاموش و موضوع به کلانتری 131 خیابان کرمان اطلاع داده شده بود.

پرونده اولیه درخصوص مرگ مشکوک اسدالله در کلانتری تشکیل و با دستور بازپرس ویژه جنایی جهت تحقیقات بیشتر به اداره آگاهی ارجاع داده شده بود.

گزارش اولیه کلانتری بدین شرح بود:

ساعت 10 شب 27‌ آبان ماه به کلانتری اطلاع داده شد که براثر آتش‌سوزی دریک مغازه امانت‌فروشی در خیابان ..... صاحب 54 ساله مغازه به نام اسدالله جان سپرده است. با اعلام این خبر بلافاصله ماموران کلانتری در معیت معاون بازپرس در محل حاضر و تحقیقات را شروع کردند. قبل از رسیدن ماموران به محل، آتش به وسیله اهالی محل و ماموران آتش‌نشانی خاموش شده بود. جسد اسدالله صاحب مغازه در حاکی کشف شد که قسمت‌هایی از بدنش سوخته اما آثار خونریزی شدید در سرش دیده می‌شد. علاوه بر این ماموران با بررسی دقیق اجناس مغازه و با توجه به جاهای خالی وسایل در قفسه‌ها پی بردند که تعدادی از وسایل مغازه به سرقت رفته است.

وضعیت جسد و مغازه حکایت از آن داشت که اسدالله تنها براثر گرفتار شدن در آتش از بین نرفته بلکه قطعا حادثه‌ای پیش از بروز آتش سوزی جان او را گرفته است.

با ارجاع پرونده و گزارش اولیه کلانتری درخصوص قتل عمد اسدالله و نظریه بازپرس ویژه جنایی، کارآگاهان تحقیقات خود را پیرامون این جنایت آغاز می‌کنند. آنها در اولین مرحله، بازجویی وسیعی را از خانواده مقتول آغاز می‌کنند. در این تحقیقات پی می‌برند که اسدالله همیشه تا دیروقت در مغازه‌اش بوده و اکثر اوقات ساعت 11 یا 12 شب به خانه می‌آمده است. ضمن این که بشدت اقتصادی بوده و اعضای خانواده‌اش از این اخلاق و رویه‌ او همواره گلایه داشته‌اند.

کارآگاهان در مرحله بعدی، تحقیقات خود را در محل جنایت پی‌می‌گیرند و این بار متوجه می‌شوند که همیشه چند نفر از رفقای وی در مغازه‌ او بوده و دادوستد و یا کسب می‌‌کرده‌اند.

کارآگاهان با این فرضیه که ممکن است قاتل یا قاتلان از رفقا و دوستان وی ‌باشند بلافاصله دوستان وی را که به مغازه تردد داشته شناسایی و تحت بازجویی قرار می‌دهند.

اما نتیجه‌ای به دست نمی‌آورند. در این میان به یک نفر به نام سهراب که چندی پیش بر سر انجام معامله‌ای با مقتول درگیری داشته است مظنون و وی را در کرج دستگیر می‌کنند. سهراب در بازجویی منکر هرگونه دخالت در قتل اسدالله می‌شود و به کارآگاهان می‌گوید: با این که با اسدالله بر سر خرید و فروش جنس درگیری شدیدی داشتم اما هرگز راضی به مرگ او نبودم. وی شواهد بسیاری می‌آورد که در شب حادثه در کرج بوده است.

کارآگاهان که تحقیقاتشان در این زمینه به بن بست می‌رسد این بار پرس و جوی گسترده‌ای را در محل حادثه انجام می‌دهند تا این که سرنخ مهمی را به دست می‌آورند. بهروز 27 ساله شاگرد مغازه ساندویچ‌فروشی در چند متری مغازه اسدالله کمک بزرگی به کارآگاهان می‌کند. او می‌گوید: آن شب یک مرد جوان قد بلند و لاغر اندام که سروضع مناسبی نداشت و به ظاهر معتاد بود به مغازآمد. یک ساندویچ گرفت و با حرص و ولع آن را خورد بعد هم یک نخ سیگار گرفت و از مغازه بیرون رفت. چند دقیقه بعد وقتی می‌خواستم کرکره مغازه را پایین بکشم همان مرد جوان را دیدم که جلوی مغازه امانت فروشی پرسه می‌‌زند. حتی وقتی مغازه را بستم و راهی خانه شدم باز هم او را دیدم که همان اطراف بالا و پایین می‌رود. من هرگز تصور نمی‌کردم که چه نیت شومی دارد.

او در پاسخ این سوال کارآگاهان که آیا قبلا آن مرد را باز هم دیده بود یا نه؟ جواب می‌دهد: من سه، چهار روزی بیشتر نیست که در این مغازه کار می‌کنم و لذا اهالی را نمی‌شناسم.

کارآگاهان همچنین در پرس و جوهای بعدی با شاهد دیگری روبه‌رو می‌شوند که آن شب قصد داشته به خانه باجناقش برود که با مرد قدبلندی روبه‌رو شده که سراسیمه و دوان دوان در حال عبور از خیابان بوده است.

وی که خودش را احمد معرفی می‌کند به کارآگاهان می‌گوید: آن شب خانه باجناقم مهمان بودیم. چون محل کار من ورامین است یک کمی دیر رسیدم. همان طور که در خیابان تاریک و خلوت در حال عبور بودم مرد جوان قد بلندی را دیدم که لباس تیره و کهنه برتن داشت و کیسه‌ای را روی دوش انداخته بود. او آنقدر آشفته و سراسیمه بود که جلوی پایش را هم نمی‌دید و موقع رفتن بشدت با من برخورد کرد. به نظر معتاد می‌رسید. بعد از برخورد با من خودش را جمع و جور کرد و شروع به معذرت‌خواهی کرد. بعد از رفتن او چند متر جلوتر متوجه آتش‌سوزی در یک مغازه شدم. حقیقتش خیلی ترسیدم. با خودم گفتم مبادا برایم دردسرساز شود. لذا با عجله از آنجا دور شدم. البته وقتی به خانه باجناقم رسیدم موضوع را با او در میان گذاشتم.

مشخصاتی که این دو شاهد از فردناشناس در آن شب دادند کاملا با هم مطابقت داشت هر دو آنها، در‌آن شب جوان بلند قد و مضطربی را دیده بودند که حرکات طبیعی نداشت.

کارآگاهان بلافاصله با مشخصاتی که دو شاهد می‌دهند به وسیله چهره‌نگاری تصویری از مردناشناس به دست می‌آورند و به دنبال آن تحقیقات گسترده‌ای را برای شناسایی او آغاز می‌کنند.

از آنجا که امکان آن داده می‌شد که فردناشناس سابقه‌دار باشد، کارآگاهان پس از یک هفته جستجوی گسترده در محل و بخصوص بررسی پرونده افراد معتاد و سابقه‌دار بالاخره رد مرد جوان را پیدا می‌کنند.

منوچهر 28 ساله، جوان معتادی که بارها به جرم اعتیاد و سرقت دستگیر شده است کاملا با تصویری که از فرد ناشناس به دست آمده بود، مطابقت داشت.

کارآگاهان در یک عملیات ضربتی منوچهر را در خانه یکی از رفقایش دستگیر می‌کنند.

منوچهرسرسختانه مقاومت کرده و منکر هرگونه دخالت در سرقت و قتل می‌شود. او ادعا می‌کند که آن شب بر اثر بیماری تمام مدت در خانه بوده است. کارآگاهان برای به حرف آوردن او، وی را با شاهدان مواجه می‌کنند و در آن موقع است که منوچهر توسط دو نفر شاهد شناخته می‌شود اما باز هم منکر قتل اسدالله می‌شود. این بار کارآگاهان به سراغ منزل او رفته و در بازرسی از خانه‌اش مقداری از وسایل سرقتی را کشف می‌کنند و در آن حالت که منوچهر چاره‌ای جز اعتراف نمی‌بیند، پرده از راز قتل مرد امانت فروش کنار می‌زند.

منوچهر در قسمتی از اعترافات خود می‌گوید:

قصد من قتل مرد امانت فروش نبود. من فقط می‌خواستم مقداری از وسایل مغازه را سرقت کنم تا خرج اعتیادم را در آورم.

وی که بشدت اعتیاد به مرفین داشت و به قول خودش یک سال است که معتاد است افزود: آن شب بیش از اندازه مواد استعمال کرده بودم و تقریبا گیج و منگ بودم. می‌خواستم به همه جا چنگ بزنم. از طرفی تمام پولم را مواد خریده بودم و پولی نداشتم و با فحش و ناسزا از مادرم هزار تومان گرفتم. او هم فقط منو ناله و نفرین کرد و تهدید نمود اگر دوباره به خانه بیایم از من شکایت خواهد کرد. از آن طرف هم کلی بدهی داشتم و از همه بدتر دیگر پولی برای خرید مواد نداشتم. خلاصه از خانه بیرون زدم و شروع به پرسه زدن در خیابان کردم تا این که خودم را جلوی مغازه امانت‌فروشی یافتم. جنس‌های زیادی داشت. صاحب مغازه هم تنها بود. یک لحظه وسوسه شدم و فکری شیطانی از ذهنم گذشت. در آن ساعت خیابان خلوت بود و تردد هم بسیار کم.اما ساندویچ فروشی که چند متر جلوتر بود هنوز باز بود و برای انجام نقشه‌ام مزاحم محسوب می‌شد. با خودم فکر کردم بایستی صبر کنم تا ساندویچ فروشی تعطیل شود. بعد هم به بهانه خوردن ساندویچ و سیگار به آن مغازه رفتم. بعد از خوردن ساندویچ بیرون آمدم و در اطراف کشیک دادم تا مغازه تعطیل شود. دقایقی بعد وقتی ساندویچ فروشی مغازه را بست دست به کار شدم. وارد مغازه امانت فروشی شدم و از صاحب مغازه خواستم یک ضبط صوت کوچک را که پشت ویترین گذاشته بود را برایم بیاورد.

مرد آرام گفت به درد تو نمی‌خورد. می‌خواست مرا دست به سر کند. اما وقتی اصرار مرا دید به سختی و از لابه‌لای انبوه اجناس داخل مغازه به طرف ویترین رفت. در آن لحظه و همین که پشتش به من بود با میله آهنی محکم به سرش کوبیدم. پیرمرد تلوتلو خورد و نقش زمین شد. با عجله مقداری از وسایل گرانقیمت را جمع کردم و داخل یک گونی پلاستیکی که در گوشه مغازه افتاده بود، ریختم . موقع خروج از مغازه او هنوز زنده بود. یک لحظه با خودم گفتم که ممکن است مرا شناسایی کرده باشد. لذا برگشتم و چند ضربه دیگر به او زدم . در آن لحظه اصلا عقلم کار نمی‌کرد. افکار شیطانی برذهنم هجوم آورده بود. بعد از این که مطمئن شدم مرده با عجله و سراسیمه فرار کردم.
در آن لحظه آنقدر گیج بودم که موقع فرار پایم به سیم بخاری برقی گیر کرد و بخاری که روی صندلی چرمی قرار داشت واژگون شد و صندلی و بخشی از موکت و پرده مغازه را به آتش کشید. بعد هم با عجله خودم را به خانه رساندم. مادرم خواب بود بدون این که متوجه من شود خودم را به اتاقم رساندم. فردا صبح زود مقداری از وسایل را برداشتم و بردم فروختم و....

با اعترافات منوچهر پرده از راز قتل اسدالله کنار زده می‌شود و قاتل با پرونده تنظیمی تحویل مقامات قضایی می‌شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها