پرونده ماه

دانشگاه‌ کانتی

دانشگاه ترجمه فارسی واژه انگلیسی«‌university‌» و کلمه فرانسوی «universit» است ‌که خود مشتق از ریشه لاتینی «universitas‌» به معنای وحدت، یگانگی و گستره همگانی ‌است. همچنین دو واژه «‌universalitas‌» به معنای کلیت و «universalis» به معنای ‌جهانی و عالم‌گیر نیز از همین ریشه مشتق می‌شوند. زمانی‌که ما به رابطه میان سه مفهوم university‌ ،‌universality‌ و ‌universitas‌ توجه می‌کنیم، می‌بینیم که هدف از ایجاد ‌نهادی با عنوان دانشگاه دراروپای قرون وسطی، پیدایش جامعه‌ای از محققان است که در ‌جستجوی دانش کلی جهانی هستند. از آنجا که‌university‌ در ارتباط مستقیم با واژه ‌universitas‌ است، بنابراین مساله اصلی رسیدن به وحدتی در کثرت است.
کد خبر: ۲۲۴۷۶۶

تاریخ دانشگاه را می‌توان با فرآیند تاریخی شناخت در غرب همسان دید، فرآیندی که با روند ‌حقیقت‌جویی و پیکار برای آزادی همراه بوده است. به عبارت دیگر، دانشگاه همیشه در دوره‌های تاریخی گوناگون محور اصلی حرکت پدیدارشناختی آگاهی در گستره همگانی بوده ‌است. از این رو، دانشگاه همواره در مرکز جامعه مدنی قرار داشته و در کنار یا در برابر نهاد ‌مدرن دولت، به عنوان یکی از نهادهای کلیدی گستره همگانی عمل کرده است. دانشگاه نه‌‌تنها فضای برخورد عقاید و رویارویی اندیشه‌ها بوده، بلکه به پیشرفت عقلانیت و رشد اندیشه ‌انتقادی نیز کمک کرده است. به این عبارت، دانشگاه به منزله نهادی فلسفی، حوزه‌ای برای ‌زندگی در حقیقت و برای حقیقت بوده و هست.

زمانی که ما از دانشگاه صحبت می‌کنیم، اشاره به گستره همگانی داریم که فضای جمعی ‌فردیت‌های گوناگون است، یعنی گستره سوژه‌های خودآگاه که با یکدیگر در بحث و گفتگو ‌قرار می‌گیرند، بنابراین دانشگاه، فضایی معنوی است که در آن ذهن از وضعیت طبیعی ‌خود خارج می‌شود. به عبارت دیگر، خودآگاه شدن (یعنی امری که در دانشگاه‌های جهانی ‌برای دانشجویان اتفاق می‌افتد. خودآگاه شدن فرآیندی معنوی است، نه طبیعی. خودآگاه ‌شدن یعنی آگاهی از آزادی فکر یافتن و این آزادی اندیشه قبل از این که محتوایی سیاسی ‌داشته باشد، دارای ماهیتی پدیدارشناختی است، پس دانشگاه فضای خودآگاهی است، یعنی ‌حوزه آموزش و تعلیم‌یافتگی فرهنگی سوژه.

دانشگاه فضایی است که به بهترین شکل ارتباط میان ذهنی را ایجاد و آن ‌را پرورش و ‌تقویت می‌کند؛ زیرا سوژه‌های خودآگاه را در بحث و گفتگو با یکدیگر قرار می‌دهد. به ‌همین جهت اندیشه در مورد دانشگاه به معنای تفکر در مورد جوهر و عملکرد گستره همگانی ‌است. گستره همگانی بنا به تعریف فضای عمومی ایجاد و پرورش آرا و عقاید است و دانشگاه ‌محور فرهنگی این تعلیم‌یافتگی است. دانشگاه‌ها همواره یکی از محورهای کلاسیک زندگی ‌روشنفکری بوده‌اند؛ زیرا عملکرد آنها در چارچوب انتقال فرهنگ از نسلی به نسل دیگر ‌صورت گرفته است. همچنین می‌توان اضافه کرد که دانشگاه‌ها فضاهایی هستند که در آنها ‌جغرافیای اندیشه طراحی می‌شود. روشنفکران دانشگاهی طراحان نقشه‌‌های فکری هستند ‌که پارادایم‌های اصلی عقلانیت و مدنیت را در جامعه شکل می‌دهند. دانشگاه نه‌تنها نهادی ‌است که بر مبنای توافق اخلاقی و مدنی قرار گرفته، بلکه به مراتب مهمتر از آن، نهادی است ‌که با پرورش قوه داوری شهروندان دانشجو، اخلاق مدنی را در جامعه توسعه می‌دهد. این قوه ‌داوری، داوری انتقادی است که دارای جوهری فلسفی است. پس می‌توان نتیجه گرفت ‌دانشگاه فضای مدنی است که در آن افراد، اخلاق شهروندی را می‌آموزند و به این مساله پی ‌می‌برند که چگونه می‌بایستی به تفاوت‌ها احترام گذاشت. این تفاوت‌ها را دانشجویان می‌‌توانند در وجود افراد گوناگون ، عقاید مختلف و حتی دانشکده‌های متنوع در حوزه دانشگاه ‌ببینند. باید به این مطالب توجه داشته باشیم که دانشگاه چگونه در معنای اصلی‌اش ‌فضای کثرتگرایی است. به عبارت دیگر، دانشگاه در ضمن این که گستره‌ای است که در آن ‌همگان هدفی واحد دارند، یعنی آموختن فرهنگ و دانش و از همه مهمتر شرکت در روند ‌اجتماعی شدن. در عین حال فضایی است که به استادان و دانشجویان می‌آموزد که به شیوه‌‌های گوناگون بیندیشند. از این رو می‌توان گفت دانشگاه نهاد ایجاد اندیشه است و بدون ‌بسط جوهر فلسفی دانشگاه به منزله کلیتی کثرت‌گرا، توسعه و گسترش مفهوم گستره ‌همگانی در جهت پرورش اندیشه دموکراسی امری غیرممکن است.

تحصیل اجباری

دولت «پروس»، نخستین حکومتی بود که ضرورت تحصیل اجباری را پذیرفت و دخالت ‌دولت در امر آموزش را آغاز کرد. در سال 1717میلادی به دستور «فردریک ویلهلم اول»، ‌تحصیل اجباری کودکان در صورت وجود مدرسه، صادر شد و در سال 1736 به دستور ‌‌«فردریک کبیر»، مدارس ابتدایی در گوشه و کنار پروس تاسیس شد و اصل تحصیل اجباری ‌از مواد مقررات دولتی شد و بالاخره در سال 1794، دولت پروس طبق قانون، سکاندار امر ‌آموزش شد. گفته می‌شود که در این توجه حکومت پروس، اشارت‌ها و نظرهای «لوتر» در ‌مورد مسوولیت‌های آموزشی فرد و اجتماع بی‌تاثیر نبوده است.‌

تاسیس دانشگاه «هال» که نخستین دانشگاه مدرن نام گرفته است، به عنوان نخستین مرکز ‌آموزش عالی فرقه لوتری در سال 1694 باید با‌اهمیت تلقی کرد. هال نخستین دانشگاهی بود ‌که در آن کرسی به نظریه آموزش اختصاص یافت.‌

پرباری و نتایج خوب تاریخ آموزش آلمانی در قرن نوزدهم، پیش از همه با نام‌های هربارت، ‌فرویبل و پستالوتسی مرتبط است؛ اما علاوه بر اینان و پیروانشان، ده‌ها نویسنده، فیلسوف و ‌عالم الهی دیگر هم بودند که افکارشان در زمینه آموزش و به ویژه آموزش عالی و دانشگاه، ‌موسسات آموزشی را در آلمان و اروپا و سپس در امریکای شمالی شکل داد. علاوه بر کانت، ‌می‌توان از شیلر، گوته، یان، ریشتر، آرنت و نیچه نام برد؛ اما کار سه تن در ارتباط با ‌دانشگاه، هم به لحاظ نظری و هم در حوزه عمل، اهمیت خاص دارد که عبارتنداز: یوهان ‌گوتلیب فیشته، فردریش اشلایرماخر و ویلهلم فون هومبولت.‌

تحولی که با نام این 3 تن و مخصوصا با نام هومبولت قرین شده است، بدون شک همراه با ‌انقلاب کبیر فرانسه و اصلاحات ناپلئونی در آموزش تاثیر قاطع داشته است، ولی آنچه بعدها ‌دانشگاه آلمانی یا دانشگاه هومبولتی نام گرفت، راهی بود متفاوت که ریشه‌اش در فرآیند ‌تکوین دولت ملی یا دولت  ملت بود و از بطن آنچه گهگاه با عنوان دولت فرهنگی مراد ‌می‌شد، پدید آمد. شالوده‌های نظری دانشگاه هومبولتی در ایده‌آلیسم آلمانی و نوکلاسیک‌گرایی قرار داشت و با توجه به تحولات سیاسی متعاقب انقلاب فرانسه در اروپا و چارچوب ‌ایدئولوژیک لیبرال محافظه کارانه خاص پروس (در برابر رادیکال  انقلابی فرانسه)، عمدتا به ‌وسیله فیشته، اشلایرماخر و هومبولت تئوریزه شد و حالا در سال 1809 به صورت دانشگاه ‌برلین تحقق یافت.‌

فیشته در سراسر آلمان به عنوان فیلسوفی ایده‌آلیست و ناسیونالیستی پر‌تب و تاب شهرت ‌داشت. وقتی که در سال 1806 پروس از سپاه ناپلئون شکست خورد، ینا و نیمه غربی آن به ‌اشغال ناپلئون درآمد. فیشته بیانیه‌ای با عنوان خطاب به ملت آلمان در برلین انتشار داد که ‌دارای نقطه نظرهایی عملی در مورد رهایی و شان و افتخار ملی بود. از جمله متضمن ‌پیشنهادهایی بود درباره سازمان‌دهی مجدد مدارس آلمان براساس نظرهای پستالوتسی: همه ‌کودکان باید آموزش ببینند و آموزش باید به وسیله دولت اداره شود. پسران و دختران باید ‌با هم آموزش ببینند و کارهای کشاورزی و صنعتی نیز بخشی از آموزش باشد. به نظر فیشته ‌آموزش تنها انتقال معیارهای شناخت و دانش نیست که برانگیختن کنجکاوی فکری و ‌عشق و همدردی نسبت به ابنای بشر را هم شامل می‌شود. فیشته سال 1807 برنامه‌ای برای ‌دانشگاه جدید برلین طرح کرد، ولی دو سال بعد طرح هومبولت بر آن ترجیح داده شد.‌

دانشگاه کانتی ‌

نوشته معروف کانت، «تعارض یا نزاع دانشکده‌ها»، (1794) متضمن جوهر اندیشه‌های او ‌درباره دانشگاه است. در زمان کانت، ساختار دانشگاه‌های اروپایی، اساسا همان ساختار ‌دانشگاه‌های قرون میانه بود. دانشگاه از سه دانشکده فرادست؛ الهیات، حقوق و طب و یک ‌دانشکده فرودست؛ فلسفه یا هنرها تشکیل می‌شد.

دروس‌ این دانشکده هفت‌هنر لیبرال بود ‌که از یک هسته سه تایی (نحو، خطابه، منطق) و یک چهارتایی (حساب، هندسه، نجوم و ‌موسیقی) تشکیل می‌شد. ‌اصل وحدت بخش در دانشگاه قرون میانه، (الهیات طبیعی بر مبنای عدالت الهی علی‌رغم ‌وجود شر) بود که جایگاه فائقی در بیرون حوزه معرفت داشت و به معنی نظارت و سانسور ‌روحانیت بر امور گذرا بود، اموری که دستخوش کون و فسادند. ‌به نظر کانت، آنچه شاخص دانشگاه مدرن است، اصل وحدت بخشی عامی است که ذاتی ‌دانشگاه است و آن عقل است. عقل آن چیزی است که به دانشگاه، عامیت یا آن را می‌دهد و ‌نسبت بین دروس نیز از آن نتیجه می‌شود.‌

دانشگاهی که کانت در سر می‌پروراند، دانشگاه عقل است، یعنی نهادی که معرف زندگی ‌عقلانی باشد و استفاده عمومی از عقل را ترویج کند. به عبارت دیگر دانشگاهی کانتی نهادی ‌است که در آن عقل قادر است به گونه‌ای خودمختار شرایط عملکرد خود را برای خود تعیین ‌کند. به این عبارت، جوهر فلسفی دانشگاه به معنای مشروعیت‌یابی قانون عقل در چارچوب ‌دانشگاه است. صحبت اصلی کانت در رساله نزاع دانشکده‌ها در این است که دانشکده فلسفه ‌برخلاف دانشکده الهیات که مفاهیم جزم‌گرایانه خود را در اختیار داوری دولت قرار می‌دهد، ‌فقط جوابگوی عقل است. به همین جهت از نگاه کانت دانشکده فلسفه می‌بایستی به ‌دانشجویان شیوه استفاده از عقل به منظور داوری در مورد امور را آموزش دهد و ترس و جزم‌‌اندیشی را از دل و روح آنان دور کند.

کانت در رساله دیگری با عنوان «جهت‌یابی دراندیشیدن چیست؟»، می‌نویسد: آزادی اندیشه، ‌به این معناست که عقل تحت سلطه هیچ قانونی نیست جز قانونی که خود به خود تحمیل ‌کند. آن‌چه که عقل فلسفی به ما می‌آموزد این است که پرسش فلسفی در میراثی شکل ‌گرفته که دارای فرآیندی پدیدارشناختی بوده است، لذا ماهیت این فرآیند پدیدارشناختی ‌آگاهی در فلسفه در کوشش برای به پرسش قرار دادن این میراث خلاصه می‌شود. در ‌حقیقت، اندیشه فلسفی نتیجه میراث فلسفی است که فیلسوف در مورد آن پرسش میکند و ‌با اندیشه فلسفی دیگری آن را کامل می‌سازد.

کانت دانشگاه را چنان تصور می‌کند که باید با مفهوم عقل هدایت شود. به دنبال او اومانیست‌‌‌‌های جدید که مفهوم فرهنگ، مفهوم مرجع آنهاست و محور و کانون بحث‌های یک و نیم ‌قرن پیش بوده است و بالاخره مفهومی که در دوران اخیر، در نیمه دوم قرن بیستم شایع ‌شده است و آن مفهوم تکنو  بوروکراتیک یا ممتاز بودن است. مفاهیم عقل و فرهنگ، خود ‌مفهوم مرجعی در حوزه اجتماعی دارند که دولت ملی یا دولت  ملت است؛ اما مرجعی ‌ندارد. کانت دانشگاه را بر پایه عقل می‌نهد و عقل هم ویژگی خاص خود را دارد که فلسفه یا ‌معرفت است و دانشکده خود را دارد که دانشکده فرودست است. ‌

به نظر کانت در تعارض دانشکده‌ها، سه دانشکده فرادست آنهایی هستند که مصداقی دارند ‌و اقتدار و اعتبار خود را از مبنایی می‌گیرند که خارجی است و اختیاری بی‌چون و چرا بر آنها دارد. الهیات به کتاب مقدس و کلیسا مبتنی است، حقوق بر مجموعه قوانین مدنی و طب ‌بر دستورالعمل‌های حرفه پزشکی؛ اما دانشکده فرودست مصداقی به این معنا ندارد. اعتبار و ‌اقتدار دانشکده فرودست بر خود مبتنی است؛ زیرا فلسفه به چیزی بیرون از خود بستگی ‌ندارد و مشروعیت آن از عقل و کاربست آن می‌آید. به عنوان مثال در مطالعه تاریخی دین، ‌حقوق و طب در دانشکده فلسفه، اگر هم اقتداری خارجی، مثلا دولت را بپذیرد، اختیار خود ‌را حفظ  می‌کند به این معنی که این کار را به اعتبار قضاوت مختار عقل می‌کند. با توجه به ‌تابعیت سه دانشکده فرادست از اقتدار خارجی، این دانشکده‌ها جانبدارانه، قبول و پذیرش ‌چشم بسته سنت را اشاعه می‌دهند و می‌کوشند که با پذیراندن قدرت مستقر به مردم اعمال ‌نظر کنند نه با ترغیب آنان به کاربرد عقل و قبول قضاوت عقل. به کار بستن عقل را به مردم ‌نمی‌آموزند بلکه به آنها جواب‌های جادویی می‌دهند؛ اما فلسفه، عقل را جانشین آداب‌دانی ‌عملی این جادوگران می‌کند و راه میان‌بری نمی‌شناسند. ‌فلسفه، احکام قوه قانون‌گذار را مورد سوال قرار می‌دهد و پرسش‌هایی بنیادی، صرفا بر مبنای ‌عقل مطرح می‌کند و به این ترتیب در کار دانشکده‌های فرادست، به قصد نقد مبانی آنها، ‌دخالت می‌کند. ‌

حیات دانشگاه کانتی تعارضی است دائمی میان سنت مستقر و تجسس عقلی. این تعارض ‌حالا به عقلانیتی عام می‌انجامد. هر رشته به کمک دانشکده فلسفه شالوده‌هایش را نقد ‌می‌کند و به این طریق از عمل تجربی صرف به دانش نظری از خود دست می‌یابد. به این ‌طریق دانشکده فرودست به دانشکده‌ای فرادست تبدیل می‌شود. فلسفه ملکه علوم می‌گردد و ‌رشته‌ای می‌شود که کارش اصول ناب است و با این کار به دانشگاه جان می‌بخشد و آن را از ‌مدرسه آموزش فنی و آکادمی تخصصی متمایز می‌سازد.‌

به نظر کانت، تربیت کارمندان دولت و دولتمردان از وظایف دانشگاه است. وظیفه دولت ‌نسبت به دانشگاه این است که پیوسته نظارت کند تا این دولت مردان دانش عقلانی خود را ‌در نظارت بر دانشگاه‌ها به خدمت دولت به کار گیرند، بنابراین از یک طرف دولت باید از ‌دانشگاه حمایت کند تا قاعده عقل در حیات اجتماعی تضمین شود و از طرف دیگر فلسفه ‌باید از دانشگاه در برابر سوءاستفاده دولت از قدرت که ممکن است قاعده عمل را به منافع ‌جا افتاده دانشکده‌های فرادست محدود کند، حراست کند. چگونه باید عقل و دولت و دانش و ‌قدرت را وحدت بخشید؟ خودمختاری عقل چگونه نهادینه می‌شود؟ آیا نهادینه شدن ‌خودمختاری عقل در دانشگاه سبب نمی‌شود که نسبت به خود‌دگر مختار شود؟ چگونه عقل ‌نهادینه شده ممکن است که عقلانی بماند و مرجع احترام و شانی خرافی نشود؟ پاسخ کانت ‌این است که فلسفه به این مهم دست می‌یابد؛ زیرا پیوسته خود را در معرض نقدی فعال قرار ‌می‌دهد و از این راه جوهر انسانیت را تحقق می‌بخشد.‌

تحلیل کانت در مسیر آشتی عقل و دولت او را به فرض سومی مجبور می‌کند که آن را فرد ‌جانبدار جمهور می‌نامند که تجسم تعارض دولت و عقل است؛ اگر اصل نظم‌دهنده دانشگاه ‌کانتی عقل خودمختار است، معضل نهادینه شدن عقل با وجود انسان جانبدار جمهور حل ‌می‌شود.‌وی در امور معرفت عقلانی و در امور قدرت جانبدار جمهور است. در اینجاست که کانت با ‌اشتیاق تمام به شور ناشی از انقلاب فرانسه روی می‌آورد و در متنی که قرار است پادشاه ‌پروس را به عمل ترغیب کند می‌نویسد: موقتا وظیفه پادشاهان است که با آن که ‌حکمرانی‌شان علی‌القاعده، مطلقه و مایشا است. به شیوه جانبدارجمهورحکومت کنند، یعنی ‌رفتارشان با مردم مطابق با اصولی باشد که با روح قوانین آزادی‌گرایانه سازگار باشد، هر‌چند ‌که رضایت خاطر مردم، عملا به رای از آنها پرسیده نشده است. چنین پادشاه و چنین ‌حکومتی البته افسانه است.‌به این ترتیب دانشگاهی که عقل اساس آن است، به طرزی افسانه‌وار نهادینه می‌شود. از این ‌رو ‌دانشگاه کانتی، دانشگاهی در افسانه است. عقل تنها وقتی به صورت نهاد درمی‌آید که نهاد، ‌افسانه بماند، ولی عملکردش چنان باشد که گویی یک نهاد است.‌حال باید کاری صورت می‌گرفت تا این افسانه تحقق یابد و دانشگاه بتواند تعارض میان عقل ‌و نهاد را حل کند. در اساس، حل این مشکل با فهم این نکته حاصل می‌شود که دولت چگونه ‌مشروعیت پیدا می‌کند. ‌

سیدحسین امامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها