با حجه الا‌سلا‌م والمسلمین دکتر فیرحی

همگرایی حوزه‌ و دانشگاه

مساله وحدت حوزه و دانشگاه از زمره مسائلی است که پس از انقلاب اسلامی ایران پیوسته به عنوان یک موضوع جدی علمی فرهنگی و قابل توجه در محافل علمی دانشگاهی و حوزوی مطرح و بررسی شده است اما معلوم نیست چرا آرمان وحدت به وقوع نپیوسته است. آیا این موضوع مشکل تئوریک داشته است یا خیر؟ در مقام تئوری مساله وحدت حوزه و دانشگاه مشکلی نداشته است و در مقام اجرا توفیق و امکان تحقق بخشی به این آرمان به هر علتی، عملی نشده است. به هر تقدیر در این شماره در حد وسع و امکان، کوشیده است در راستای تبیین این آرمان،بسترها ، موانع و مقتضیات تحقق آن، مطالبی را تقدیم اهل فکر و فرهنگ نماید.در بخش گفتگو نیز به سراغ حجت‌الاسلام آقای دکتر فیرحی ؛ عضو هیات علمی گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران که هم دانش‌آموزخته حوزه و هم دانش‌آموخته دانشگاه هستند، رفتیم تا به پرسش‌های ما در این موضوع پاسخگو باشند.
کد خبر: ۲۲۴۷۶۲

نسبت حوزه و دانشگاه را در ایران به لحاظ تاریخی چگونه تحلیل می‌کنید؟

بحث رابطه حوزه و دانشگاه را در ایران معاصر می‌توان به 2دوره تقسیم کرد. یکی قبل از انقلاب اسلامی و از زمان تاسیس موسساتی مثل دانشگاه تهران و بنیان مدرسه فیضیه قم. در این دوره حوزه و دانشگاه در مقابل هم و در تقابل قرار دارند و خیلی از روشن اندیشان تلاش کردند که این دو نهاد در یک ساختار منسجم و واحدی جمع شوند که سرانجام اینگونه نشد و آن بخشهایی از مدارس نویی که توسط روشنفکران و دولت پهلوی احداث شدند به دانشگاه تهران ختم شدند و در همین زمانهای اوایل سلطنت پهلوی اول، رهبران روحانی به خصوص شیخ عبدالکریم حائری تلاش کردند که بنای حوزه علمیه قم را بگذارند یا در واقع از نو تاسیس کنند.

این دو در این برهه در تقابل هم قرار داشتند هرچند نیروهایی از دوطرف در درون دانشگاه و حوزه رفت و آمد می‌کردند. اما در دوره جمهوری اسلامی تلاش شد که این دو نهاد که به صورت جدا از هم تاسیس شده بودند به یک هماهنگی‌هایی برسند و تا کنون هم تلاش‌هایی صورت گرفته و همچنان جای بحث بیشتر وجود دارد.

فاصله دانشگاه‌های فعلی کشور را با نمونه ایده آل آنها در محور ایمان دینی، اخلاق، تفکر علمی و تولید علم چگونه ارزیابی می‌کنید؟

در باره نسبیت ایمان و علم در دانشگاه‌ها باید دو مطلب را از هم تفکیک نمود. اولین مساله حضور نیروهای متعهد و مذهبی در دانشگاه‌ها است که به خصوص بعد از انقلاب بیشتر شدند و قبلا هم بودند. همانطور که می‌دانید در دوره شهید مطهری و دیگران مثل مرحوم بازرگان و دکتر نصر، نیروهای مذهبی همیشه در دانشگاه بودند و بعد از انقلاب هم بیشتر شدند. بنابراین مساله ایمان فردی نیست بلکه شاید به نظر می‌آید که هنوز امکان گره خوردن دو نوع علم جدید و سنتی با مشکلاتی مواجه است نه اینکه انسانهای مومن در دانشگاه‌ها نیستند چرا که بالاخره این نیروها بعد از انقلاب اسلامی تربیت شده‌اند.

فاصله حوزه‌های علوم دینی کشور را با نمونه ایده آل حوزه در محور پاسخگویی به پرسشها و مسائل جدید در مسائل علوم انسانی چگونه ارزیابی می‌کنید؟

در حوزه‌های علمیه هم تلاش‌هایی صورت گرفته است یکی اینکه نیروهایی سعی کردند خود را به صورت انفرادی با علوم جدید آشنا کنند و اینها به تدریج پتانسیلی را برای ورود دانش‌های جدید به حوزه فراهم کنند و این قبل از انقلاب هم اتفاق افتاده بود. اما یک بخش دیگر هم به صورت نهادی در حوزه‌ها سعی شد موسسات دو رگه یا موسسات آموزش عالی دو گانه‌ای طراحی شود و طلاب را با علوم جدید آشنا کند. یعنی در واقع همان مدارس دو گانه‌ای که در تهران پیدا شده بود تا دانش‌آموختگان دانشگاهی را با آموزه‌های حوزوی آشنا کنند (مثل دانشگاه امام صادق (ع) و مدرسه شهید مطهری) در قم هم به این شیوه به وجود آمد؛ با پدید آمدن موسساتی مثل باقرالعلوم و مفید و پژوهشگاه آیت الله مصباح. اما اینکه یک سنتزی از این دو نوع دانایی (دانایی علوم انسانی و علوم مذهبی ) صورت بگیرد به طریقی که این دو بتوانند به شکل ارگانیک به یکدیگر کمک کنند و ارتباط منظم و سیستماتیک با هم داشته باشند حاصل نشده است. هستند کسانی که این نوع موارد را دنبال می‌کنند ولی این به طور سیتماتیک استوار نیست.

به چه معنا می‌توان از وحدت یا اتحاد و ارتباط حوزه و دانشگاه سخن گفت؟ به تعبیر دیگر شیوه تعامل حوزه و دانشگاه در بخش‌های ایمان دینی، تفکر دینی، اخلاق دینی و.... باید در جهت رسیدن به وحدت باشد یا اتحاد یا...؟ و اساسا چرا باید به دنبال اتحاد یا وحدت حوزه و دانشگاه باشیم؟

من دو بحث را از هم جدا می‌کنم. یکی مفهوم همگرایی یا وحدت است و دیگری چگونگی آن است.در واقع اگر ما فرض کنیم که حوزه‌ها روی میراث سنتی جهان اسلام قرار دارند و به خصوص در حوزه علوم انسانی تعریفی از زندگی و برداشتی از زندگی دارند پس خود (حوزه ها) یکی از مراکز دانش هستند. از سوی دیگر دانشگاه‌ها هم در علوم انسانی مطرح هستند. تحولات جدیدی در دنیا رخ داده و علوم انسانی جدید برای همه جوامع اهمیت پیدا کرده است. به نظر من مفهوم وحدت به این معنا نیست که یکی در دیگری حل شود یا یکی در موقعیت سلطه نسبت به دیگری قرار گیرد. من در مدتی که بین این دو نهاد رفت و آمد می‌کنم درکم این است که در واقع حوزه می‌تواند رابط دانش آموختگان علوم انسانی با سنت‌های تاریخی ما باشد. یعنی در واقع حوزه مرکز سنت و علوم سنتی ما است و می‌تواند این کار را بکند و دانشگاه‌ها هم می‌توانند یا باید بتوانند داده‌های جدید علوم انسانی در غرب یا هر جای دیگر را به داخل کشور برسانند. یعنی در واقع این دو مرکز حامل یک پیامی برای گفتگوی اسلام و تجدد امروزی باشند. من حدسم این است که وحدت به معنای یکی بودن نیست و به معنای دنباله روی هم نیست. بلکه وحدت به معنی تعیین دقیق حدود و خطوط فعالیت است. یعنی چه گروه‌هایی در چه مراکزی، کجا و چگونه فعالیت کنند. دانش آموختگان علوم انسانی کجا و دانش آموختگان علوم حوزوی کجا و چگونه می‌توانند فعالیت کنند.

وقتی از تعیین حدود صحبت می‌کنیم من نکته‌ای را که تا حالا کمتر توجه شده به نظرم می‌رسد و آن رابطه دانش و بینش است. دانش‌ها حالت تکنیکی دارند و می‌توانند تکنولوژی زندگی را حمایت کنند و قواعد درست کنند. اما بینش‌ها هم به دانش‌ها جهت می‌دهند. یعنی اینها در دو سطح نیستند که با هم تلاقی کنند و تضادی داشته باشند. یعنی یک سری بینش‌های مذهبی یا یک جهان بینی وجود دارد که اگر بتوان اینها را در خدمت دانش هر جامعه قرار داد مطلوب است. این نکته‌ای است که همیشه در ذهن من بوده است.

مطلب دیگر در مورد چگونگی این ارتباط است. یک احساسی به من دست داده بود در مدتی که راجع به این مسائل فکر می‌کردم و آن اینکه در هیاهوی منازعات سطحی یک چیز مورد غفلت قرار گرفته است و آن اینکه نه دانشگاه‌ها توانستند روح مدرنیته و مفاهیم جدید علوم انسانی را به جامعه ما ترجمه کنند و نه نیروهای سنتی توانستند که مفاهیم سنت را برای جامعه امروز خوب ترجمه کنند. بنابراین مثلا وقتی یک دانشجوی علوم انسانی در دانشگاه‌ها یا در حوزه قرار می‌گیرد در واقع هنوز از دو طرف احساس خلاء می‌کند یعنی هم مفاهیم علوم انسانی مدرن هنوز در دانشگاه‌ها روشن نیست و نه مفاهیم سنت خوب توضیح داده شده است. به عبارت دیگر می‌توان گفت که حاملان سنت یعنی نیروهای حوزوی که باید در دانشگاه‌ها باشند ظاهرا فرصت یا توان این را نداشتند که این زبان یا گزاره‌ها یا بینش را به مجموعه دانشگاهی منتقل کنند و بر عکس در دانشگاه‌ها هم وقتی دانشجو مفاهیم علوم انسانی جدید را می‌شنود احساس می‌کند حالت نا منظم و مغشوش دارند. به این ترتیب چون زمان به نحوی پیش رفته که این دو نتوانستند نه توضیح دقیقی از غرب و مدرنیته داشته باشند و نه توضیح دقیقی از سنت و اسلام، هر کسی هم می‌خواسته آموزشی ببیند علی الخصوص افرادی که در هر دو ارگان می‌خواستند آموزش ببینند گویی دو نفر هستند در یک تن یا دو ذهن هستند در یک تن. یعنی حتی در یک شخص هم که دو نوع آموزش سنتی و مدرن را دیده، این دانش‌ها هضم و سنتز در وجود همان یک نفر هم نشده است. گویی یک نفر دو ذهن دارد. نصف روز با مفاهیم مدرن زندگی می‌کند و نصف روز با مفاهیم سنتی. تا چه رسد به اینکه یک سنتز عمومی در دانشگاه و حوزه‌ها صورت گیرد.

اگر عالم دینی را نماد حوزه و روشنفکر دینی را نماد دانشگاه بدانیم نسبت و تعامل حوزه و دانشگاه را بر اساس ارتباط تاریخی و کنونی این دو نماد چگونه ارزیابی می‌کنید؟

عالم دینی نماد حوزه هست، چون کسی است که علوم حوزوی و سنتی را می‌خواند ولی به نظرم این طور نیست که روشنفکر دینی نماد دانشگاه باشد. چون دانشگاه خیلی وسیع است و در واقع دانشگاه‌ها تمام علوم مدرن را در بر می‌گیرند. روشنفکری دینی بخشی از اینهاست. تلاش روشنفکری دینی این بود که حلقه رابطی بین حوزه و دانشگاه باشد  در غیاب رابطه مستقیم متخصصین حوزه و دانشگاه. از ابتدا به نظر می‌آمد که روشنفکری دینی تلاش می‌کرد که دین را برای نیروهای مدرن ترجمه کند و مدرنیته را برای حوزه. ولی آنجا هم مشکلاتی پیدا شد و روشنفکری دینی نتوانست زبان منسجمی پیدا کند و در ایران تا کنون چنین مشکلی وجود دارد و یک نوع عدم انسجام در مفاهیم روشنفکری دینی دیده می‌شود.

تعامل حوزه و دانشگاه بر اساس محور‌های سیاست، فرهنگ، علم و دین چگونه امکان پذیر و قابل توجیه است؟

من احساس می‌کنم دو فاکتور مهم است. یکی انگیزه حوزه و دانشگاه برای همگرایی و این خیلی مهم است و دومی هم امکان حمایت دولتی است و علت آن هم این است که چون مفاهیم فرهنگی مفاهیمی لغزنده هستند، نیروهای مخل همگرایی چه در حوزه و چه در دانشگاه همیشه این فرصت را دارند که اختلالی در روند همگرایی ایجاد کننند. چون همگرایی راه دشواری است و جدا شدن و عدم انسجام و آنارشیزم آسان است و ایجاد نظم و همگرایی زمانبر و هزینه بر است و تجربه و خطا لازم دارد. بنابراین اگر این همگرایی پشتیبانی نشود، نیروهای مخل همگرایی همیشه اختلال ایجاد می‌کنند. بنابراین به نظر من به دو چیز باید توجه کرد. یکی تشویق از درون است به همگرایی و طرح این مساله که این همگرایی ضرورت جامعه اسلامی و مدرن ما است. و این ایده هنوز جا نیفتاده است. و دوم حمایت سیاسی از این وحدت است. حمایت سیاست مدارانه را نمی‌گویم بلکه منظورم مدیریتی برای کنترل اخلال‌های احتمالی در این همگرایی است. آدم احساس می‌کند همیشه کسانی که دلسوزانه بدنبال وحدت بودند نتوانستند کاری را به پیش ببرند و معمولا بحث وحدت از حالت تعارف عبور چندانی نکرده است. در عین حال نمی‌توان این تحولات 27 ساله را نادیده گرفت. با این همه در حوزه گاهی اوقات شاهد شورش علیه نوگرایی و در دانشگاه‌ها هم شاهد شورش علیه سنت هستیم.

اگر برای جمع بندی سخنانتان مطلبی را در نظر دارید، بفرمایید.

ما در جامعه خود مثل تمام کشور‌ها می‌توانیم تکنولوژی و فن آوری و علوم و صنایع را مونتاژ کنیم اما فرهنگ و علوم انسانی را نمی‌توان مونتاژ کرد و چاره‌ای نیست که جامعه ما در این زمینه به یک تصمیم برسد که بتواند به گونه‌ای هویت تاریخی خود را با شرایط مدرن اجتماعی گره بزند. هم سرنوشت حوزه به این مساله گره خورده و هم دانشگاه‌ها این گونه هستند. مقصودم این نیست که پیشرفتی نداشتیم اما جامعه ما در شرایطی هست که با فرهنگ غنی اسلامی ‌ ایرانی بتواند مشارکت بزرگی در فرهنگ و علوم انسانی داشته باشد. بنابراین هم برای دانشگاه حیاتی است که با سنت آشنایی داشته باشند و هم برای حوزه حیاتی است که با دانش روز آشنا باشند اما بعضی اوقات باید مواظب بود که چرا به رغم این همه احساس نیاز اینها کم و بیش در مقابل هم قرار می‌گیرند یا حداقل از کنار هم بی اعتنا می‌گذرند و جای بسیار تعجب است که کسی که از حوزه به دانشگاه می‌رود خیلی فرصت نمی‌کند که از علوم دانشگاهی هم اطلاعی داشته باشد و برایم خیلی جالب است که در اروپا افرادی راجع به شیعه درس می‌خوانند ولی هنوز در ایران کسی اصلا به ذهنش نیامده که می‌توان ازقم به تهران رفت یا بویژه از تهران به قم هم آمد و از نزدیک با سنت آشنا شد. این جور موارد نیاز به تدبیر دارد.

یک نکته دیگر هم می‌خواهم بگویم که جامعه ما جامعه‌ای است که به ضرورت بین سنت‌های دینی و دانش‌های جدید و مدرن قرار دارد و هیچ چاره‌ای ندارد که به گونه‌ای این دو را با هم تلفیق کند و زندگی مناسب انسان مسلمان امروز ایرانی را به گونه‌ای اداره کند. اما هرگز این وضعیت به تعادل نرسیده است. یعنی همیشه در حوزه و دانشگاه کم و بیش نیروهای تندرو و رادیکالی هستند که روندهای وحدت را مختل می‌کنند یعنی حضور کسانی در دانشگاه‌ها که خیلی اعتقاد به علوم سنتی ندارند و حتی اعتقادی به بینش‌های دینی ندارند و بعضی مواقع به ناسازگاری دین و علم تاکید می‌کنند و دقیقا به قرینه همین‌ها نیروهای افراطی سنتی هم در حوزه‌ها هستند که معتقدند که علوم جدید به درد نمی‌خورد. این نیروها معمولا در شرایط خاصی وارد شدند و روند وحدت و همگرایی حوزه و دانشگاه را مختل کردند. این اتفاقی است که در تاریخ مدرن ما یعنی تاریخ یک صد ساله ما کم و بیش دیده می‌شود.

حسین شقاقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها