من هم از همون اول چند تا آرزو رو یهجا کردم و همه سعی و تلاشم رو یهجا پای خواستههام ریختم. شاید به خیلیهاش نرسیدم اما بالاخره به مهمترین و بزرگترین خواستهم رسیدم... شما هم کافیه اراده کنید و قدمهای محکمتری بردارید. قول میدم بینصیب نمونین.
ناقوس عشق
وقت طلاست
خیلی نگران بود. به ساعت نگاه کرد، به عقربههایی که بدون توجه به او حرکت میکردند. شاید دیگه برای جبران اشتباهش دیر شده بود. خوب میدونست که زمان همه چیز رو مشخص میکنه اما نمیخواست مثل یه تماشاگر به این ماجرا نگاه کنه. هر کاری که میتونست، انجام داد.
چند روز گذشت. اشتباهش جبران نشد ولی دیگه به خاطر اینکه تلاش زیادی برای جبران اشتباهش نکرده بود افسوس گذشته رو نمیخورد. فهمید که هیچکس نمیتونه از ساعت جلو بزنه اما هر کسی میتونه با زمان حرکت کنه.
فرید دانشفر
زیر باران عشق
عاطفههای بیقراری را دور کن و کمی نزدیکتر بیا. بگذار تو را از آسمان شب بچینم و خاطرات بیتو بودن را به نسیم بسپارم. بگذار عطر دلانگیز یادت را کنار خوشههای اقاقیا بیاویزم تا به حُرمت تمام لحظاتی که به یادت بودم به یادم آوری. خیالم را از ذهنت دور نکن. چشمانت را کمی با نگاهم آشنا کن. لبخندهایت را به صبح من بسپار و مرا از تردیدهای شب جدا کن. بیا و کمی با من مهربان باش. بیا و قطرهای از عطر نفسهایت را به یاسهای من ببخش. بیا و اگر مرا به شب میسپاری، ستارههای شب را با خود نبر. اگر به میهمانی روز میکشانیام، ابرها را به خلوتمان دعوت نکن. خیال مرا با خوابهایت پیوند بزن و لحظههایت را از خیال من بارور ساز. بگذار روی نفسهایت قدم بزنم تا کمی باران عشق، روی تردید شانههای احساسمان ببارد. کمی سکون به تشنّج نگاهت ببخش. فاصلهها را بردار. کمی نزدیکتر بیا. بیا و با نسترنهایی حرف بزن که لحن شیرین ستارهها در کلامشان موج میزند.
شبزدهی عاشق
یه لقمه نون و ماست با بوقلمون
این پلنگها رو دیدین که بچهشون رو با دندون میگیرن میبرن اینطرف و اونطرف؟ حالا حساب کن آقاهه تو دستاش یه عالم کیسه میوه و شیرینیه، چند تا پلاستیک خریدش رو هم با دندون گرفته، که چی؟ امشب مهمون دارن!! از اون طرف همسر گرامیشون همبه قول خودشون سنگ تموم گذاشتن تا یه موقع جلو خواهر جونشون کم نیارن؛ اندازه یه ایل غذا پختهن، اونوقت تو دلشون هی میگن: اِوا... نکنه یه موقع غذا کم بیاد آبروم بره! حالا مگه مهموناشون چند نفرن؟ دو نفر و نصفی! یه زن و شوهر با یه بچه (هر چند شوهر خواهر محترم، خودش تنها، اندازهی چهار نفره!) حالا فکر میکنی بعد از مهمونی قیافهشون چه شکلیه؟ هلاااااااک شدهن و هر کدوم یه گوشهای افتادهن!
بگو آخه مجبوری؟ با خواهرتم رودربایستی؟ ای بابا، یه مهمونی ساده بگیرین، به جاش بیشتر برین و بیاین خونه هم. آخه میدونی چیه؟ رفت و آمد خونوادگی که برای خوردن نیست، لطفش به دور هم بودنه.
مهدی فلاحپور، 17 ساله از اصفهان
یک ساعت تفکر
خوبه بعضی وقتها به بعضی حرفا که به نظرمون تکراری هم مییان، بیشتر فکر کنیم. از قدیم گفتن: اگه روزگار به تو یه دلیل واسه ناراحتی و غصه خوردن نشون بده، تو صد دلیل واسه شاد بودن و زندگی کردن بهش نشون بده. آخه ما هنوز ارزش خیلی چیزا رو نمیدونیم. فکر نمیکنیم کسانی که واسه این صفحه (که ارزشش واقعاً از یه صفحه خیلی بیشتره) نامه مینویسن، اگه میدونستن که خیلیها همین نامه نوشتن رو هم بلد نیستن چقدر باید خوشحال میبودن؛ یا چرا وقتی پرندهای رو در حال پرواز میبینیم، فکر نمیکنیم که این پرنده میتونست تو قفس باشه و خوشحال نمیشیم از اینکه زندهایم، نفس میکشیم، راه میریم و مهمتر از همه: جوونیم و هر کاری میتونیم انجام بدیم.
فرهاد ممیپور
این اتفاقه؟! صفحه حوااااااادثه باااااا!
(یک طرح تقدیم میکنم به نام «اتفاق»):
صبح خندید/ طبع در را باز کرد/ کاغذ و قلم جان گرفتند/ شاعر به شعر پا گذاشت/ با وزن تصادف کرد/ مغزش/ روی کاغذ پاشید/ دفتر پُر از واژه و قافیه شد!
(درین قلبم بُوَد جایت حسامی/ فدای قد و بالایت حسامی)
علیرضا ماهری
زدی ضربتی، ضربتی نوووووش کن! تصادف نمودی؟ ...همینه! فدای من و اون شدن رو، بیا و با اون مغز پاااااااشیده از بیخ فراموووووش کن (شعر نبوداااااا... نیای بگی من چیییییی میییییگممممم... اون چییییی مییییگهههه!)
دل شکستن هنر نمیباشد!
از وقتی که تو رفتهای، زندگیام کساد شده است. از وقتی که رفتهای، کرکره چشمانم را پایین کشیدهام. از وقتی که رفتهای، روی قلبم نوشتهام: «تا اطلاع ثانوی تعطیل است!»
مهدیار، 19 ساله
تکچرخ از روی غصهها
میخوام توی جاده زندگیم سوار موتور روزگار شم، از لای مشکلات لایی بکشم، از روی غم و غصهها تکچرخ بزنم و خوشحالم که موتورم، هیچ وقت به کارت سوخت نیاز نداره. حالا هر کی پایه است، سوار شه تا بریم برسیم به قله خوشبختی.
لنگه کفش
کوچکتر از دل من
این داستانی که نامش را عشق گذاشتیم، پُر بود از فریبهایی که به بهانه نگاههایمان پشت دلایل عاشقی پنهان شده بود. حالا میفهمم که چرا وقتی به تنهایی یاسها فکر میکنم دلم برایشان میسوزد؛ یاسهایی که زیر چشمانت لگدمالشان کردی. حالا وقتی وجودم روی ثانیهها مکث میکند، دلیل گذشت زمان را میفهمم. مگر ماندنت در کدام ثانیه مانده که هنوز دلخوش نرگسهایی؟من از آسمان برای تو نامه مینوشتم اما تو سرگرم خطوط خاطرههایی بودی که روی خاک نوشته شده بود. من از میان ستارهها با تو سخن میگفتم و آنها برایت چشمک میزدند اما تو چشمهایت را به روی احساس شاعرانه آسمان میبستی و خواب گلهایی را میدیدی که به ستارهها حسودی میکردند. آن وقتها که برای تو اشک را معنا کردم تو کدام گناهت را به گریه نشستی؟ حالا که از تنهایی با تو بودن بیرون آمدهام آخرین حرفم را گوش کن: دلم فقط بهانهات را میگرفت، دوستت نداشت؛ تو برای دل من کوچک بودی.
نرگس، عاشقترین ستاره
پیچ خطرناک!
از پیچ و خم خاطرههایم عبور میکنم. ماشینِ پر سرعتِ روزگار را نگهمیدارم و در جاده عشق، زیر باران محبت پیاده به راه میافتم. به تصویر من و تو پشتِ این قابِ شیشهای مینگرم و به روزهای گذشته میاندیشم. افسوس که یک مشت خاک از جنس من و تو بینمان فاصله انداخته است.
یکی مثل تو
آه... کودکیام از دست رفت
بچهها صاف و زلال و بامزهاند، اهل دروغ و نیرنگ و کینه و انتقام نیستند؛ با دیدن پای لنگ حیوونی غصهدار میشن و طاقت شکستن دل هیچ موجودی رو ندارند؛ دلسوزیهاشون اصل و شیطنتهاشون کودکانه و بیمنظوره. اونا اگه خوبی میکنند بدون توقع و خواستهای انجامش میدن چون هنوز یاد نگرفتن وقتی برای کسی کاری انجام میدن باید ازش توقعی داشته باشن و واسه خوبیهاشون سر کسی منّت بذارن. اونا همیشه حسرت آدمبزرگها رو میخورند، آدمبزرگها هم حسرت دوران کودکیشون رو!کاش واسه چند دقیقه هم که بود، برمیگشتیم به قبل و بچه میشدیم. آخه قرار بود بزرگ شیم تا کاملتر و بهتر باشیم؛ قرار نبود از بزرگی فقط کینه و بیاعتمادی و دروغ و دلشکستن رو به ارث ببریم! کاش واسه رسیدن به بزرگی، صفای کودکیمون رو از دست نمیدادیم. کاش میدیدیم که ما همون بچههائیم با این تفاوت که کمی قدمان بلندتر شده!
افشین اشرفی از ساری
خوشپوش
تو به من مینگری و من از حریر نگاه تو، پیراهنی میدوزم و مُنجوقهای محبتت را به آن میآویزم تا در میهمانی پروانهها خوشپوشترین باشم. (با من لجی که مطالبم رو چاپ نمیکنی؟)
مهسا کوچولو
من و لج؟!! بارِت کج نباشه، کارِت به لجِ من نباشه (چون هر چی هم که لجباز باشم، دیگه در مقابل یه نوشته خوب معمولا لج و پج تو کارم نیس؛ خیالت تخت و صندلی!)
عجب حکایتی شده
یه روز یه دانشآموز کلاس اول ابتدایی، چون شب قبلش مهمون سر زده اومده بود خونهشون، نتونست درس بخونه. این جواب همون دانشآموزهس به معلمش:قبلاً: خانم اجازه... ما دیشب... (میزنه زیر گریه!)حالا: من درس نخوندم؟ ای بابا! خب حتماً یه دلیلی داشته که نتونستم بخونم دیگه... گیر میدیناااااا...!!
ماجده، 16 ساله از بهشهر
آرزو بهدل
میخواستم یه پیشنهاد به «عاطفه شکرگزار» بدم در پاسخ به اون نامهش که درباره انتخاب رشته درسیش بود؛ چون گمان میکنم مشکلش، مشکل خیلی از بچههاست: به نظر من، بزرگترها و کسانی که ما رو دوست دارن، میخوان آرزوهای برآورده نشده خودشون رو ما برآورده کنیم. غافل از اینکه علایق ما مثل علایق اونها نیست. من همچی اشتباهی کردم و به خاطر دیگران انتخاب رشته کردم. در نتیجه با اینکه درسم خوب بود، نتونستم ادامه بدم (هر چند اگه ادامه هم میدادم مطمئنم که فقط مدرکش میموند رو دستم. آخه وقتی علاقه نباشه، آدم چند تا فرمول یاد میگیره اما کاربردشون رو درست نمیفهمه.) حالا که نسبت به اون زمونا عاقلتر شدهام، میبینم مقصر اونا نبودن چون به خاطر خیرخواهی و علاقهشون به من یه همچین پیشنهادهایی میدادن. من همون وقت هم میتونستم دنبال علاقه خودم برم ولی اجازه دادم اونا برام تصمیم بگیرن و مقصر خودمم. با این حال، چیزی که مهمه اینه: اگه الان جوری رفتار کنی که دیگران تو زندگیت روی برنامههای به این مهمی خودت اینجوری تسلط پیدا کنن و اونا به جای تو تصمیم بگیرن، هم اونا به این کار عادت میکنن هم خودت. در آینده هم اونا فکر میکنن میتونن بدون درخواست تو توی زندگیت دخالت کنن و تو هم که از ابتدا مقاومتی روی تصمیمات اشتباهشون نداشتی نمیتونی مقاومتی داشته باشی. پس مواظب باش الان کاری نکنی که پسفردا وقتی رفتی جزو بزرگترها، تو هم آرزوهای برآورده نشدهای داشته باشی که بخوای یکی دیگه اونا رو برآورده کنه.
ت.ن. از قم
یاد ایام
...با خوندن نامه زهرا فرخی (20 آبان) که گفته بود: «دلمون واسه نامههای بروبچ قدیمی هم تنگ شده» دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این نامه رو نوشتم. البته من از بروبچ خیلی قدیمی نیستم ولی حداقل 5-4 سالی هست که بروبچهها و چاردیواری رو میخونم. زهرا خانم راست میگه؛ اون قدیما یه دوستای درست و حسابی داشتیم تو این صفحه... و فضای اون موقعها با الان کاملاً فرق داشت، در واقع الان جالبه و اونوقتا دوست داشتنی بود. اینقدر این صفحه و البته چاردیواری رو دوست داشتم که یکی دو سالی هم چاردیواریها رو جمع میکردم (یه چند تایی رو هنوز هم نگه داشتم که نامه زهرا خانم وادارم کرد برم و بخونمشون و یه خاطرهای تازه کنم.) این نامه رو نوشتم که بگم دلم واقعاً واسه بچههای اون دوره تنگ شده. به دوستای قدیمی خودم که احتمالاً هنوزم نگاهی به این صفحه میندازن یه سلام بلند از تهِ دل میدم و ازشون میخوام دوباره بیان و با مطالبشون یه حالی به ما و این صفحه بدن. البته این صفحه همین الانم باحاله.
امین کان ،20 ساله از بابل
هیشکی منو دوس نداره
من یه مدت افسردگی داشتم و حالا یهکم بهتر شدم (با وجود مشکلاتی که الان تو زندگی شهری وجود داره، آدم دِقمرگ نشه، کُلّیه!.) یه بابایی دارم که مهربونه اما هیچ وقت مهربونی و محبتش رو ندیدم. دیدم که به دیگران کمک و محبت میکنه ولی خیلی به من توجهی نداره. همه میگن تهتغاریها لوس و عزیز دُردونه هستن ولی من جزو اونا نیستم. بیشتر اوقاتم توی تنهایی و چاردیواری اتاقم پُر میشه که فقط کتاب میخونم و مطالعه میکنم ولی از نظر روحی خیلی مریضم (البته وقتی دوشنبه میشه انگار دنیا رو بهم میدن، یه روز نو و جدید...) دنیای من پر از استرس و اضطرابه، هیچ چیز به عنوان اینکه بخوام بهش ببالم و اظهار وجود کنم ندارم. پدرم یه آدم عصبی و بد دهنه که واسه هر چیز کوچیک و بزرگی بهونهای میگیره و حتی کتکمون هم میزنه. دنیای من خیلی تار و تاریکه. من دنبال راهحل رفتم ولی پیداش نکردم. هنوز هم دارم دنبالش میگردم. به پدرا بگین: بچههاشون رو واسه نسل خود اونا تربیت کنن نه واسه هفت نسل پیش. من تا بخوام با پدرم مخالفتی کنم به من میگه: گستاخ و پررو شدی، در صورتی که فقط یه نظر کوچیک و مخالف دادم، همین.
صبحگل ، 18 ساله از قائمشهر
شیشه تنهاییهات رو بشکن
«مطرود» عزیز، من نامهت رو خوندم. 5-4 بار هم مرورش کردم. تو انتظار داری یکی از آسمون بیاد و در خونهت رو بزنه بگه: «عزیزم، من همونم که تو دنبالشی، اومدم سنگ صبورت باشم!»؟ یه خرده واقعبین باش. تنهایی، مشکل داری، خستهای، از همهکس و همه جا، دنبال یکی میگردی که درکت کنه، درست؛ ولی خودت برای خودت چی کار کردی؟ تو نامهت نوشتی به فکر خودت هستی؛ آدم که نمیتونه به خودش دروغ بگه، همین الآن بشین فکر کن ببین تا حالا برای خودت و برای اینکه خوشبخت باشی چی کار کردی؟ گفتی اسیر بند خودتی، من و امثال من که نمیتونن بیان پیلهت رو پاره کنن و بگن حالا بیا بیرون، پیله تو حکم یه شیشه رو داره که فقط میشه از داخل شکستش. اگه یکی از بیرون اونو بشکنه هر چی خرده شیشه است، میریزه طرف خودت. همون حکایت «کَس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من» است. میگی طرز فکر و حتی زندگیت غلطه؟ خب درستش کن.
دیدت رو به زندگی عوض کن و سعی کن از همه چیز لذت ببری. همزمان، به خودت هم تلقین کن چون خیلی اثر داره. انگار دوباره متولد شدی. زبون که داری! خب به زبون بیار که چی میخوای. میگی چشمت ترسیده؟ از چی؟ چیزی در اینباره ننوشتی. ترسِت رو بشناس، وقتی شناختی به خودت جرات بده و باهاش روبرو شو و بر اون غلبه کن. کسی که تو زندگیش بترسه، راه خوشبختیش رو گم کرده. ترس، مخصوص آدمهاییه که از مشکلشون فرار میکنن و به قول «نشمیل» فقط میخوان تو دریا غرق نشن و دیگه چیزی براشون مهم نیست. هدفت رو مشخص کن و ببین از زندگی چی میخوای. تو خیلی خوب شرح حالت رو نوشتی، میتونی خیلی خوب هم کارهایی رو روی کاغذ بنویسی که قراره برای آیندهت انجام بدی. مثل اینکه من برای خوشبختیم چیکار میتونم بکنم. برای هر سوالی تو ذهنت سعی کن حتماً یه جواب قانعکننده بیاری. کارهایی که تو رو به زندگی امیدوار میکنه (مثلا ورزش، درس یا کار و...) انجام بده. یه کوچولو هم احساس میکنم توی روابط عمومیات ضعیفی و نمیتونی خوب با اطرافیانت ارتباط برقرار کنی. یادت نره یه لبخند ساده میتونه کلی کارآیی داشته باشه (فقط یه وقت نری به یکی لبخند بزنی و باهاش دوست شی بعد تو زرد در بیاد بیای از من گله کنی.) رفتار دوستت رو زیر ذرهبین بگیر و با عقل و منطق بررسی کن تا بفهمی آیا اون میتونه دوست خوبی برات باشه یا نه؟ یادت باشه اون افرادی که تشنه محبتند خیلی زود گول میخورن، پس خیلی مواظب باش.
فرشته امامی، از همین نزدیکیها
انتظاراتی داریهااااا
وقتی تو روابط آدما دقیق میشی و میری تو بحرش، تازه اون موقع میفهمی که هیچکس تو رو به خاطر خودت دوست نداره و تنها کسانی که تو رو فقط و فقط به خاطر خودت دوست دارند، پدر و مادرتن و خودت... تا وقتی که خودت، خودت رو دوست نداشته باشی چهجوری انتظار داری دیگران تو رو به خاطر خودت بخوان و دوست داشته باشن؟ پس با خودت مهربون باش و به خودت عشق بورز.
دیوونهی همیشگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم