یک‌دوست خوب

کد خبر: ۲۲۳۹۶۴

کتاب: نرگس کوچولو!

نرگس اطراف خود را نگاه کرد، هیچ‌کس نبود. پیش خودش گفت: ا، خیال کردم کسی صدایم می‌کند. نرگس کوچولو زنبیل آبی کوچکی را از میان اسباب‌بازی‌هایش برداشت و از جا بلند شد، ولی دوباره همان صدا را شنید.

کتاب: نرگس کوچولو!

نرگس نگاهی به اسباب‌بازی‌هایش کرد و گفت: خرسی که حرف نمی‌زند، لپ‌قرمزی هم که حرف نمی‌زند، پس چه کسی مرا صدا می‌کند؟

کتاب: من صدات کردم. من اینجام، توی قفسه، ببین!

نرگس کوچولو به طرف کتابخانه‌ای که گوشه اتاق بود، برگشت. یک کتاب که روی جلدش عکسی از گنجشک و موش نقاشی شده بود، نشسته بود روی قفسه کتابخانه و به نرگس لبخند می‌زد. نرگس کوچولو با صدای بلندی گفت: ا، کتاب. مگر کتاب‌ها می‌توانند حرف بزنند؟

 اگر بگویم بله، حتما بازهم می‌خواهی تعجب کنی!

 خب، خب، اگر تو جای من بودی، تعجب نمی‌کردی؟

 راستش وقتی دیدم خرسی و لپ قرمزی جواب تو را ندادند، خیلی ناراحت شدم. برای همین، دلم طاقت نیاورد و از میان کتاب‌ها درآمدم بیرون تا بگویم اگردلت بخواهد، می‌توانی با من دوست شوی و آن وقت هر چه ازمن بپرسی، جوابت را خواهم داد. پس از این حرف، کتاب به لبه قفسه نزدیک‌تر شد. فوت محکمی به خاکی که روی جلدش نشسته بود، کرد و آهسته گفت: راستش دختر کوچولو، من هم از توی کتابخانه ماندن، خیلی حوصله‌ام سر رفته است. مدت‌هاست که ساکت و بی‌حرکت، کنار بقیه کتاب‌ها، منتظر ایستاده‌ام تا کسی مرا بردارد و خاکم را بتکاند و قصه‌ام را بخواند، ولی افسوس. کتاب، ورقه‌هایش را به هم زد و پشتش را به چند تا از کتاب‌ها تکیه داد و گفت: فکر می‌کنم من و تو بتوانیم دوستان خوبی برای یکدیگر باشیم، البته اگر بخواهی. نرگس کوچولو که تعجبش بیشتر از قبل شده بود، ساکت ماند و کتاب را نگاه کرد.

کتاب قصه که از سکوت نرگس ناراحت شده بود، سرش را پایین انداخت و به طرف کتاب‌های دیگر کتابخانه رفت. در همین موقع، صدای نرگس بلند شد: کتاب قصه، کتاب قصه،‌ کجا می‌ری؟ مگر نگفتی می‌‌توانیم دوستان خوبی برای هم باشیم؟

کتاب قصه زودی برگشت و خندید. بعد خودش را پرت کرد توی دست‌های نرگس کوچولو و گفت: گفتم، خوب هم گفتم. از حالا به بعد، با هم دوست دوستیم. حالا من را ورق بزن و عکس‌های قشنگم را تماشا کن.

نرگس کتاب را بغل کرد و گفت: من نمی‌دانستم کتاب‌ها مهربان هم هستند. کتاب لبخندی زد و یکی از ورق‌های نرمش را روی دست نرگس کوچولو انداخت. نرگس از خوشحالی خندید و کتاب را ورق زد، پس ناگهان با دیدن نوشته‌های کتاب، اخم کرد. کتاب قصه، متوجه شد و گفت: دوست خوبم، ناراحت نشو. من می‌دانم که تو هنوز نمی‌توانی نوشته‌های مرا خوب خوب بخوانی؛ چون تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته‌ای، ولی چون دوست من هستی و دوست باید به دوست خود کمک کند، پس من  به تو یاد می‌دهم که چگونه متوجه قصه من بشوی. حالا به اولین صفحه نگاه کن؛ روی آن درخت بلند کاج را ببین. روی یکی از شاخه‌های سبزش، یک گنجشک کوچک نشسته است. نرگس نگاه کرد.

 او گنجشک قشنگی را دید که یک شال قرمز خال خالی دور گردن انداخته بود.کتاب قصه گفت: حالا آن یکی صفحه را نگاه کن. نرگس کتاب را ورق زد؛ یک موش خاکستری با چند خوشه طلایی رنگ گندم به او می‌خندیدند. نرگس کوچولو به موش خندید و به دوستش گفت: چه موش چاق و توپولی است! اینها با هم چه کار دارند؟ کتاب جواب داد: اگر باز هم مرا ورق بزنی، خواهی فهمید. نرگس کتاب را ورق زد. او گنجشک کوچولو و موش توپولی را دید که روبه‌روی هم ایستاده‌اند و دارند شال قرمز خال خالی و خوشه‌های طلایی‌رنگ گندم را با هم عوض می‌کنند. نرگس کوچولو خندید و آخرین صفحه کتاب را آورد. در صفحه آخر، شال قرمز خال خالی دور گردن موش چاق و توپولی افتاده بود و خوشه‌های طلایی گندم، زیر نوک گنجشک کوچولو بود.نرگس دست‌هایش را به هم زد و گفت: خیلی ممنون کتاب قصه خوبم. فهمیدم قصه‌ات درباره چی بود؛ دوستی! مثل من و تو، مثل گنجشک کوچولو و موش توپولی. حالا دیگر مطمئنم با بودن دوست خوبی مثل تو، دیگه هیچ وقت حوصله‌ام سر نخواهد رفت.

نرگس دلاوری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها